Little stranger
ادامه ی پارت ۱
*ویو لونا*
داشتم با ناری صحبت میکردم که ناگهان پسری کنارم نشست.
Kook: چه بانویی زیبایی ، چرا باید توی این جای خطرناک باشی
Luna: فکر نمیکنم به تو مربوط باشه
Kook: اوه... چقدر خشن
Luna: بهتره بیخیال بشی من از آدمهایی مثل تو متنفرم
Kook: جدی؟ پس من نباید نزدیکت بشم
اون پسر پوزخند زد و وقتی به چشمهاش نگاه کردم انگار قلبم به تپش افتاد چشمهاش مثل یک گوی سیاه و بلوری بود و واقعا جذاب بود
Kook: چیه؟ از چشمهام خوشت اومده؟
Luna: نه اصلا اینطور نیست
بلند شدم تا برم ولی او مچ دستم رو گرفت و منو سمت خودش کشید
Kook: کجا میری کوچولو؟
Luna: ولم کن
ناگهان او ولم کرد و من از اونجا رفتم ولی متوجه پوزخندی که زد نشدم
ادامه دارد...
*ویو لونا*
داشتم با ناری صحبت میکردم که ناگهان پسری کنارم نشست.
Kook: چه بانویی زیبایی ، چرا باید توی این جای خطرناک باشی
Luna: فکر نمیکنم به تو مربوط باشه
Kook: اوه... چقدر خشن
Luna: بهتره بیخیال بشی من از آدمهایی مثل تو متنفرم
Kook: جدی؟ پس من نباید نزدیکت بشم
اون پسر پوزخند زد و وقتی به چشمهاش نگاه کردم انگار قلبم به تپش افتاد چشمهاش مثل یک گوی سیاه و بلوری بود و واقعا جذاب بود
Kook: چیه؟ از چشمهام خوشت اومده؟
Luna: نه اصلا اینطور نیست
بلند شدم تا برم ولی او مچ دستم رو گرفت و منو سمت خودش کشید
Kook: کجا میری کوچولو؟
Luna: ولم کن
ناگهان او ولم کرد و من از اونجا رفتم ولی متوجه پوزخندی که زد نشدم
ادامه دارد...
- ۵۰۵
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط