{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 11

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 11

#لینو #فیکشن

لونا هنوز منتظر جواب بود.

لونا: مینهو! ازت سؤال پرسیدم. سوآ زنده‌ست؟

مینهو چند ثانیه به او خیره ماند، بعد رو به افرادش کرد.

مینهو: این مرد رو ببرین.

مرد ناشناس فریاد زد:

مرد: نمی‌تونی حقیقت رو برای همیشه پنهان کنی! لونا باید بدونه تو سه سال پیش چه بلایی سر سوآ آوردی!

دو نفر از افراد مینهو مرد را با خود بردند.

لونا جلوی مینهو ایستاد.

لونا: تا جوابم رو ندی، از اینجا نمی‌رم.

مینهو: اینجا جای موندن نیست.

لونا: برام مهم نیست! سوآ زنده‌ست یا نه؟

مینهو با عصبانیت دستش را روی پیشانی‌اش کشید.

مینهو: آره، زنده‌ست.

لونا نفسش را حبس کرد.

لونا: پس کجاست؟

مینهو: نمی‌دونم.

لونا: دروغ‌گو!

مینهو: فکر می‌کنی اگه می‌دونستم کجاست، سه سال تمام دنبالش می‌گشتم؟

لونا برای لحظه‌ای ساکت شد. در نگاه مینهو چیزی وجود داشت که قبلاً ندیده بود؛ خستگی، خشم و غمی که پشت غرورش پنهان کرده بود.

اما هنوز به او اعتماد نداشت.

لونا: چرا وقتی پیداش کردی، به کسی نگفتی؟

مینهو: چون وقتی پیداش کردم، ازم خواست که دنبالش نگردم.

لونا: چرا؟

مینهو: چون می‌گفت اگه برگرده، یه نفر دیگه می‌میره.

لونا به عکس داخل دستش نگاه کرد.

لونا: اون شخص کیه؟

مینهو آرام جواب داد:

مینهو: پدر تو.

لونا با ناباوری سرش را بالا آورد.

لونا: چی؟

مینهو: سوآ ادعا می‌کرد پدرت باعث اتفاقی شده که زندگی خانواده‌ی منو نابود کرده. اما قبل از اینکه بتونم بفهمم منظورش چیه، ناپدید شد.

لونا: پس چرا منو مقصر می‌دونی؟!

مینهو: چون پدرت هیچ‌وقت حقیقت رو نگفت!

لونا: من پدرم نیستم، مینهو!

صدای لونا در انبار پیچید.

لونا: تو از روز اول با من مثل یه دشمن رفتار کردی. اجازه ندادی حتی یک روز توی این ازدواج احساس آرامش کنم. منم از تو متنفرم، اما حداقل اون‌قدر عقل دارم که بدونم آدم‌ها مسئول کارهای خودشونن، نه خانواده‌شون!

مینهو چیزی نگفت.

لونا عکس را روی سینه‌ی او کوبید و به سمت خروجی رفت.

مینهو: لونا، وایسا!

لونا: دیگه حق نداری بهم دستور بدی!


---

بیست دقیقه بعد ـ ماشین مینهو

لونا کنار پنجره نشسته بود و بیرون را نگاه می‌کرد. مینهو پشت فرمان بود و سکوت سنگینی بینشان جریان داشت.

ناگهان لونا پرسید:

لونا: چرا با من ازدواج کردی؟

مینهو: بهت گفتم. به خاطر خانواده‌ها.

لونا: نه. این جواب نیست. تو می‌تونستی مخالفت کنی. تو مینهو هستی؛ کسی که همه ازش می‌ترسن. هیچ‌کس نمی‌تونه مجبورت کنه با کسی ازدواج کنی.

مینهو دستش را محکم‌تر دور فرمان بست.

مینهو: چون پدرت یه چیزی رو از من گرفته بود و تنها راه پس گرفتنش، این ازدواج بود.

لونا: چی رو؟

مینهو: یه پرونده.

لونا: چه پرونده‌ای؟

مینهو: پرونده‌ی مرگ مادرم.

لونا با تعجب به او نگاه کرد.

لونا: یعنی پدرم پرونده رو داره؟

مینهو: آره. و تا وقتی به دستش نیارم، این ازدواج تموم نمی‌شه.

لونا تلخ خندید.

لونا: پس من برای تو فقط یه وسیله‌ام.

مینهو جواب نداد.

لونا: حداقل حالا می‌دونم چرا از اول این‌قدر اصرار داشتی با من ازدواج کنی.

مینهو ناگهان ماشین را کنار خیابان متوقف کرد.

مینهو: فکر نکن این ازدواج برای منم آسونه.

لونا: من ازت نخواستم زندگیت رو آسون کنی. فقط می‌خوام منو وارد جنگی نکنی که هیچ نقشی توش نداشتم.

مینهو به او نگاه کرد، اما چیزی نگفت.


---

همان شب ـ خانه‌ی پدر لونا

پدر لونا پشت میزش نشسته بود که تلفنش زنگ خورد.

صدای مردی از آن طرف خط آمد:

مرد: آقای کیم، دخترتون امشب با مینهو به بندر رفت.

پدر لونا از جایش بلند شد.

پدر: چی؟!

مرد: عکس سوآ رو دیده.

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

پدر لونا آهسته گفت:

پدر: پس دیگه وقت نداریم.

مرد: دستور شما چیه؟

پدر لونا به عکس قدیمی روی میزش نگاه کرد؛ عکسی از خودش، مادر مینهو و مردی که هیچ‌کس از وجودش خبر نداشت.

پدر: قبل از اینکه مینهو حقیقت رو بفهمه، باید اون مرد رو پیدا کنیم.

مرد: و اگر پیداش نکردیم؟

پدر لونا چشم‌هایش را بست.

پدر: اون‌وقت هر دو خانواده نابود می‌شن.

ادامه دارد... 🖤
دیدگاه ها (۰)

LESSON

رمان خبر ممنوعه پارت دوم ۲

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

داستان عاشقانه جدید

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۳ | چهره‌ی آشنامرد آرام وارد خانه شد.ج...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۰: بدترین زمان برای بهترین سوالموج‌ها آرا...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌ونهم | دخترممرد چند قدم جلو آمد.لانا با ...

فیک: بابای سخت گیر من — part 16[سوآ آخرین قاشق تیرامیسو رو خ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۷جونگکوک دستش را از روی دستگیره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط