{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁹⁸
یا شاید..
فقط خیال می‌کردم نگاهم می‌کنه...
چند لحظه بعد یه خدمتکار با سینی قهوه به سمتمون اومد.
یکی یکی قهوه هارو گذاشت روی میز و رفت.
دستمو به سمت فنجون دراز کرده بودم که یهو جونگ‌کوک مچ دستمو گرفت.
از تعجب سرمو برگردوندم و نگاهش کردم.
با اخمی که روی ابروهاش نشسته بود به دست باندپیچی شده‌م نگاه میکرد.
انگار تازه متوجه‌ش شده بود.
_دستت چی شده؟
برای چند‌ لحظه نتونستم چیزی بگم.
نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:قهوه داغ ریخت روش..فقط یکم سوخته
نفسشو کلافه داد بیرون و گفت:چرا مواظب خودت نیستی؟
+من فقط..
صدای مین هیوک باعث شد جمله‌م ناتموم بمونه.
_دوهیون نظرت چیه بریم توی حیاط قدم بزنیم؟
دو هیون با ذوق از کاناپه پایین پرید و با دست کوچیکش دست مین‌هیوک رو گرفت.
سرشو کج کرد و روبه من گفت:رزا تو نمیای؟
تا خواستم جوابشو بدم مین‌هیوک گفت:اونم میاد،بیا بریم
و بعد بلند شد و همراه دوهیون از عمارت رفت بیرون.
چند لحظه هیچ‌کدوم حرفی نزدیم.
نگاهم روی فنجون قهوه‌ای بود که هنوز بخار ازش بلند می‌شد.
جونگ کوک بلاخره سکوت رو شکست.
_درمورد دیشب..
بدون اینکه نگاهش کنم گوش به حرف هاش سپردم.
_اون واکنشی که نشون دادم شاید یکم زیادی بود..اما اون قضیه واقعاً شوک بزرگی بود برای من
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:نمی‌خوام فکر کنی فقط اون بچه بهت اهمیت میدادم..
لحظه ای مکث کرد و بعد آروم گفت:من..واقعا دوستت دارم
ایندفعه ناخودآگاه سرم برگشت سمتش.
بار دومی بود که این جمله رو می‌گفت..
اما..اینبار بدجور به دلم نشست.
به عشقش شک کرده بودم..
اما اون برق نگاهش باعث شد با تمام وجودم باور کنم که واقعا یکی عاشقمه.
نگاه تاریکشو دقیق به نگاهم گره زد.
و دوباره آروم لب زد:اون نگرانی دیروزت..اون اشک هایی که ریختی و حرف هایی که زدی،از روی دلسوزی بود یا..
نگاهمو ازش گرفتم.
با بغضی که نمی‌دونم از کجا پیداش شده بود گفتم:اره..منم دوستت دارم
چشم هامو بستم و ادامه دادم:و حتی نمی‌دونم این حس از کجا پیداش شد..من هیچ وقت اینطور نبودم جونگ‌کوک،انقدر ضعیف و شکننده
یهو دست جونگ کوک روی خط فکم نشست.
آروم سرمو به سمت خودش چرخوند و بدون لحظه ای مکث لبـ‌شو روی لبـ‌م نشوند.
و همین تنها چیزی بود که توی موقعیت آرومم میکرد.
این نشون میداد به اعترافم بی تفاوت نیست..
و حالا من..
فقط چیزی که حس می‌کردم،تپش قلبم بود.
قلبی که به خواسته‌ش رسیده بود.
فهمیده بود عشقش به معشوق یک طرفه نیست.
صدای تپش قلبم چنان بلند بود که حتی گوش عقل هم کر شده بود.
حقیقت این بود که من دیگه اون جاسوس سابق نبودم..
آخه کدوم جاسوسی،عاشق دشمنش میشه؟
آخه کدوم جاسوسی،آخرش می‌فهمه وارث یکی از اعضای باند بوده؟
ترق!..
با صدای بلندی که توی عمارت پیچید سریع برگشتم.
جیان با صورتی رنگ پریده و چشم‌هایی که از خشم قرمز شده بودن به ما نگاه میکرد.
فنجون قهوه‌ش از دستش افتاده بود و دستش هنوز توی هوا معلق بود...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۱۳۶)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁹فنجون قهوه‌ش از دستش افتاده بود و دست...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁰_امشب شام توی سالن غذا‌خوری سرو میشه...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁷می‌ترسید اون بغضش یهو بشکنه و همراهش ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁶و من..انگار تشنه اون بوسـ‌ه بودم..تشن...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷⁴صدای آروم پرنده‌ها با صحبت‌های دور می...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷¹مین‌هیوک که متوجه شد،با خنده گفت:آقای...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷⁰مین‌هیوک با همون لبخندِ گرم و چال‌گون...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸³نگاهم ناخودآگاه دنبال نفر چهارم گشت.ج...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁵دوباره از پنجره به اون مرد چشم دوختم....

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁴هم از اینکه حالش خوب بود،یه جور عجیبی...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁶یکی‌یکی فنجون‌ها رو جلوی همه گذاشت.وق...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹¹فقط نگاه می‌کرد.نگاهش مستقیم روی من ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷²بعد خیلی جدی ادامه داد:هرجا میرم..تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط