عاشقانه

نیستی و این اتاقِ تنگ
با هوایی سرد و آلوده
می گشاید بغض هایم را
از گلویی سخت فرسوده
نیستی تو، همچنان با بغض
حرف ها را می کنم تکرار
آنچه می بینم در اطرافم
نیست جز تکرارِ یک دیوار
مانده ام چون روحِ سرگردان
لابلایِ دردها جاری
آه.از دستان لبخندم
بر نمی آید دگر کاری
مانده چشمانم به در اما
کاش می شد زود برگردی
بویِ عطرت تا که می پیچد
می شوی درمانِ هر دردی
سایه ای مبهم ولی پیداست
کاش می شد که خودت باشی
رنگ شادی باز بنشیند
بر در و دیوارِ نقّاشی
می شوی پیدا و می پیچد
در اتاقِ سردِ من شادی
گرم می گردد دلم با تو
گرم همچون روحِ آبادی
دیدگاه ها (۱)

اتاقی که وجود نداشت (part5) باران از نیمه‌شب شدت گرفته بود ا...

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۵

پارت ۴۸سه روز از آن شب جهنمی گذشته بود. سه روزی که عمارتِ کی...

( last minute )

«زخم ناسور» نگاهم قفل توست. عطر موهایت که رویاهایم را با تار...

دستـ هایمـ را روی صورتـ خسته‌امـ می‌کشمـ. انگار بخواهمـ غبار...

نمی‌دانم حالم خوب است یا نه؛ و همین “نمی‌دانم”، سنگین‌ترین ب...

همگام با پاییز از کوچه های پر پیچ و خم خاطرات گذشته عبور میک...

بی نهایت هم تو را کمرنگ نمی کند تمام شبرویا نمی بینم دیگرمن ...

همیشه هر گاه دلتنگت میشوم ، مینشینم در گوشه ای و اشک میریزمآ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط