{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمی‌دانم حالم خوب است یا نه؛ و همین “نمی‌دانم”، سنگین‌تری

نمی‌دانم حالم خوب است یا نه؛ و همین “نمی‌دانم”، سنگین‌ترین بخشِ ماجراست. یک جور بلاتکلیفیِ غریب میانِ “بودن” و “نبودن”؛ نه آنقدر غمگینم که اشکم سرازیر شود و نه آنقدر دلخوش که لبخندی بزنم. انگار در یک اتاقِ خاکستریِ بی‌پنجره گیر کرده‌ام. این خستگی، با خوابیدن و استراحت رفع نمی‌شود؛ از آن نوع خستگی‌هایی‌ست که در مغزِ استخوانِ روح رسوخ می‌کند. انگار روحم، چند فرسنگ عقب‌تر از جسمم، در راهی که آمده‌ایم، جا مانده است.
دردناک‌ترین بخشِ زندگی اینجاست که می‌بینی تقویم ورق می‌خورد، اما هیچ‌چیز در دنیایِ تو عوض نمی‌شود. بیدار می‌شوی، همان اتاق، همان فکرها و همان کارهایِ تکراری که به آن‌ها عادت کرده‌ای، نه چون دوستشان داری، بلکه چون راهِ دیگری بلد نیستی. شب که می‌شود، به جایِ رضایت، فقط “خستگی” را به رختخواب می‌بری. انگار در یک فیلمِ تکراری حبس شده‌ای که کارگردانش یادش رفته فرمانِ “کات” بدهد. تکرار، آرام‌آرام اشتیاقِ آدم را می‌کُشد و از تو کسی را می‌سازد که فقط زنده‌ است، اما زندگی نمی‌کند.
برزخ، یعنی همین سکونِ میانِ دو هیچ؛ جایی که نه زنده‌ای که نفس بکشی و نه مرده‌ای که تمام شوی. زندگی در این سیاهی، شبیه به غرق شدن در اقیانوسی از قیر است؛ هر چه بیشتر دست و پا می‌زنی، سنگینیِ تاریکی بیشتر تو را در خود می‌بلعد. در این مختصاتِ گمشده، زمان دیگر جریان ندارد، بلکه فقط “تکرار” می‌شود. ما زندانیانِ جغرافیایی هستیم که در آن خورشید مدت‌هاست استعفا داده و ما تنها با لمسِ دیوارهای سردِ تنهایی، مرزهای بودنمان را پیدا می‌کنیم.
نمی‌دانم حالم خوب است یا نه؛ و همین “نمی‌دانم”، سنگین‌ترین بخشِ ماجراست. یک جور بلاتکلیفیِ غریب میانِ “بودن” و “نبودن”؛ نه آنقدر غمگینم که اشکم سرازیر شود و نه آنقدر دلخوش که لبخندی بزنم. انگار در یک اتاقِ خاکستریِ بی‌پنجره گیر کرده‌ام. این خستگی، با خوابیدن و استراحت رفع نمی‌شود؛ از آن نوع خستگی‌هایی‌ست که در مغزِ استخوانِ روح رسوخ می‌کند. انگار روحم، چند فرسنگ عقب‌تر از جسمم، در راهی که آمده‌ایم، جا مانده است.
دیدگاه ها (۷)

«گاهی هم این‌گونه می‌شوم…نه دردی در تن دارم که فریاد بزنم، ن...

از قطار انقلاب پیاده نشوید

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

​گاهی تنهایی، فقط خلوت‌کردن با خودت نیست؛ یک سکوت سنگین و کش...

همه دغدغه‌ها و ترسهای یه رابطه رو الن دوباتن مثل یه معجزه در...

— هوشنگ ابتهاج | بی‌خواهشی!گاهی آدم از برآورده نشدنِ خواسته‌...

«سجاده‌ای.که.خالی.ماند»کاش قبل از آن رفتن، دنیا برای لحظه‌ای...

همه برای چند دقیقه‌ای، در همان وضعیتِ منجمد و بی‌حرکت، سر جا...

Destiny part 17

ببین الان عادت شده نبودت. ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط