{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چراغ اخر ....صادق چوبک ..

چراغ اخر ....صادق چوبک ..
متحیرم که چه خوانمت.
حالا روزی سخن من با سگهای آستان علیه. هول نکن. بت برنخوره. سگ آستان علی بودن خیلی مقامه. خیلی مرتبس خیلی شرفه. افتخار از این بالاتر نیس که آدم سگ آستان علی باشه. شاه عباس با جقّه پادشاهی مهر اسمش کلب آستان علی بود. علیجانم.
علی اول، علی آخر
علی ظاهر علی باطن.

حالا یه سگ آستان علی میخوام، یه جونمرد پیداشه و چراغ آخر مارو بده.»
سید اینرا گفت و پولی را که هنوز در دست داشت دوباره انداخت میاندستمال و رفت کنار پرده نیمه باز وچمباتمه نشست رو زمین و غمناک جلوش خیره شد.

ظاهراً سید در خلسه فرو رفته بود. ولی پیش خودش میگفت: «واسیه یه بعدازظهر، اونم روز اول خوبه، بد میخی نکوفتم. ناهار و شامم که براس. فردا میباس یخورده اشکشونم بگیریم. اگه خرگیربیارم چند تا دعا بفروشیم بد نیس. گمونم تو پولا خیلی پول هندی هّسش. اون مرتیکه گمونم ناخوشه ها. وضعش هم بد نیس. باید لولهنگش خیلی آب بگیره. میشه دوشیدش. خر زبون نفهم خیلی توشنه .چقده از آدم حرف میکشن. دیگه خیال نمیکنم چیزی بماسه. حال وخته نمازه، میخوان نمازشونو کمرشون بزنن. منم مجبورم جلو اینا نمازی بخونم. ظاهر رو باهاس حفظ کرد. چند تا تاجر خرپول هم تودرجه یک دو هس که می باس اونا رم تیغ بزنم. گمون نمیکنم دیگه کسی مردش باشه چیزی بده. اما منم بد کردم. میباس حالاها مطلب روکش میدادم .زود درز گرفتم. اما بد وختی بود. خب ، فرد ا خدمتشون میرسم. امروز دیگه هوا پسه.»
سپس صدایش را التماس آمیز بلند کرد.

«این چراغ آخر نرسید؟ دل سید اولاد پیغمبر رو نشکنین.» کمی خاموش شد، وچون جمعیت داشت از هم پاشیده میشد براق شد و با صدای وقیحی داد زد. «مادر بلند نشو دوکلمه دیگه دارم بگم و دعات بکنم.»
یکی از مسافرین داد زد. «آقا آفتاب داره غروب میکنه نمازمون قضا میشه. باقیش رو بذارین واسیه فردا.»
سید ناچار پاشد رفت بسوی دستمال و آنرا با پولهایش برداشت وتو جیبش گذاشت ومعرکه بهم خورد.

مسافرین گُله به گّله تنها تنها، یا چند تا چند تا، یا شام میخوردند و یا دراز بدراز برای خودشان افتاده بودند. آمد و شد کم بود وخستگی روز همه را از دوندگی انداخته بود. سید هم از برکت زوّار شام مفصلی گیرش آمده بود. چند تا خانوار برایش غذا داده بودند و سفره اش باز بود و با یک کاسه آش وچند تا گل شامی لای نان و یک بشقاب پلو با ماهی سرخ کرده رنگین بود. بساط او از دیگران دور افتاده تر بود. گوشه دنجی جُل و پلاس خود را گسترده بود و داشت شام میخورد.
دریا آرام بود و کشتی مثل ماهی آن تو شناوربود. جواد به پهلو روتختخواب خود دراز کشیده بود و داشت سید را میپائید و پیش خودش فکر میکرد: «این مردکه جلنبر باعث پخش میکرب خرافاته. ضررش از سیفلیس وجذام بیشتره. باید نابودش کرد. اینجور آدما رو باید بیل و کلنگ دستّشون داد و ازشون کار کشید. اگه کار کردن، باید بشون نون داد. اگه کار نکردن باید اینقده گشنگی بشون داد تا بمیرن.»

جواد دید که سید کاسه آش را فوری سر کشید و ته کاسه اش را هم با انگشت لیسید. سپس دوُری پلو را پیش کشید و چند تا لقمه کله گربه ای که از آن برداشت ناگهان از خوردن دست کشید و با احتیاط اطراف خود را پائید. نگاهش بدزدی میماند که میخواست از دیوار خانه مردم بالا برود. سپس آهسته دست برد و از تو باروبنه اش، همان جام ورشوی که در آن پول جمع کرده بود بیرون آورد وآنرا پای سفره گذاشت. دوباره دستش تو خورجین فرو رفت. ظاهرا چیزی را که میخواست دم دست بود و زود گیرش آورد.
سپس دست دیگر بکمک دست اول توی خورجین گم شد و در آنجا به کند و کو پرداخت. نگاه سید روی کار خودش نبود، جمعیت را می پائید.

جواد برق گلوی بتری سیاه را دید که از خورجین بیرون سرک کشید و تو جام یله شد، تنه بتری توخورجین بود. سید فوری جام را بلب برد و سرکشید.
جواد نیم خیز شد. برق بتری را دیده بود و سه گره اخمی هم که بر چهره سید، از نوشیدن جام، نشسته بود در نور کهربائی چراغهای کشتی دیده بود، خون تو مغزش دوید. سید شامیها را پیش کشید و یکدانه از آنها را لای تکه نانی پیچید و یک لقمه قاضی درست کرد و نیش کشید.
برای یک لحظه جواد خواست سید را لو بدهد و رسوایش کند. «پدرسوخته بی شرف بعد از اونهمه نیزه بازی و علی علی کردن حالا داره عرق میخوره. خوب میدونسم از چه قماشیه. اما لو دادنش فایده نداره. گیرم چندتا تو سریم از مردم خورد. باید فکر اساسی کرد.» دوباره رو تختخوابش افتاد.

نصف های شب بود وتمام مسافرین در خواب خودش بودند. تنها جواد بود که بیدار بود ولای لای کش دار وکرخت کننده آتشخانه کشتی درش اثر نداشت. حالا دیگر فکرش آرام بود، بنظرش آمد که خوابیده و خواب برق آسائی دیده، اما از چگونگی آن چیزی بیاد نداشت. میدید که گردی از جهان دیگر برخاطرش نشسته و برخاسته بود.
اما ناگهان یادش آمد
دیدگاه ها (۱)

بلولاک

part fifteen ::🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫ا.ت با تعجب به مایکی نگاه کرد...

پارت ۳

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️اِلین نگاهش را به او دوخت.«اینکه چه کسی در...

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

پارت ۱۹۵

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 175♡⁠。⁠)⁩اول به...

سناریو

مافیایه عشق P:52

رومان عشق پنهانی (پارت3)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط