مافیای من
#مافیای_من
پارت37
ویوو جیمین:
با رفتنِ جونگکوک و میرا، سکوتِ کشندهای دوباره تو سالن حاکم شد. نگاهِ خیرهی ا/ت هنوز روی من بود؛ انگار داشت با چشمهاش تیربارونم میکرد. از روی مبل بلند شدم، دستهام رو توی جیب شلوارم فرو بردم و قدمبهقدم بهش نزدیک شدم.
جیمین: تا کی میخوای اینجوری با خشم نگاهم کنی، دستیارِ من؟ نکنه فکر کردی با این نگاهها میتونی از زیرِ این ازدواجِ اجباری در بری؟
ا/ت قدمی به عقب گذاشت، اما غرورش اجازه نداد بیشتر عقبنشینی کنه. سینهشو داد جلو و با همون لحنِ تند و لجوجش جواب داد:
ا/ت: نگاه کردنم که جرم نیست، آقای پارک! ولی اگر دستِ من بود، همین الان با چاقو میافتادم به جونِت تا دیگه هوسِ بازی کردن با سرنوشتِ من به سرت نزنه!
لبخندِ کجی زدم و خم شدم سمتش، طوری که صورتمون فاصلهی خیلی کمی با هم داشت. بوی عطرش تو مشامم پیچید
جیمین: زبونت خیلی دراز شده… ولی حیف که فردا شب جلوی بابام و اون گرگهای پیر، همین زبونِ برندهات باید به کار بیاد و نقشِ یه نامزدِ عاشقپیشه رو بازی کنی. وگرنه… خودت عواقبشو میدونی.
ا/ت نفسِ حبسشدهاش رو با حرص بیرون داد، اما سرشو بالا گرفت و با چالشی تو چشمهام خیره شد:
ا/ت: نترس! من بازیگرِ خیلی خوبیام… جوری نقش بازی میکنم که بابات باورش بشه عاشقِ سینهچاکِ جنابعالیام! ولی وای به حالت اگر بعد از تموم شدنِ این مسخرهبازی، دستم بهت برسه!
با صدای خندهی کوتاهی ازش فاصله گرفتم و به سمت پلهها رفتم. همینطور که بالا میرفتم، بدون اینکه برگردم گفتم:
جیمین: منتظرِ هنرنماییت هستم، بانو… فردا ساعت هشت آماده باش.
پشت سرم صدایی اومد که با حرص زیر لب داشت به پدرم و من فحش میداد، اما اهمیتی ندادم. توی راهرو به سمت اتاقم میرفتم، در حالی که برخلافِ ظاهرِ خونسردم، میدونستم فردا شب قراره چه جنگِ روانیِ بزرگی تو مهمونیِ خانوادگیمون راه بیفته…
ویوو ا/ت:
درسته داشتم فوحش میدادم اما از ته دلم خوشحال بودن نه برای اینکه داشتم زن اون مرتیکه ی عوضی میشدم بخاطر اینکه داشتم به هدفم نزدیک میشدم... چیزی نمونده تا گرفتن انتقامم... هم انتقام خودم هم میرا
پس رفتم داخل اتاقم لباس هامو عوض کردم (لباسشو براتون میزارم) و رفتم دنبال لباس نامزدیم انتخاب ارایشگاه و کلی کار دیگه...
چند ساعت بعد:
دیگه وقت ناهار بود با همون لباس ها رفتم پایین
دیدم اجوما داره میز رو میچینه من هم رفتم سر میز
ا/ت: بنظر خوشمزه میاد....
جیمین: کِی تاحلا غذاهای عمارتِ من به کامِ دستیارِ سرکشِ من خوش اومده؟ نکنه نقشه ای تو اون سر فندقیت داری
قاشق رو با صدا کوبیدم روی میز. سرم رو بالا آوردم و با چشمهایی که ازشون خشم میبارید، مستقیم تو چشمهای تیرهاش نگاه کردم:
ا/ت: نقشه؟ تو فکر کردی من مثل تو آدمِ حقیریم که با نقشه و بازی دادنِ دیگران زندگی کنم؟ من مجبورم… میفمیدی؟ مجبور! وگرنه ترجیح میدادم بمیرم تا اینکه اسمم کنارِ اسمِ تو بیاد، چه برسه به اینکه بشم نامزدت!
جیمین: حواست به زبونت باشه، ا/ت! داری از حد میگذرونی. فکر کردی با این غرورِ کاذبت میتونی تا کجا پیش بری؟
ا/ت: تا جایی که تو و اون پدرِ دیکتاتورت رو به خاک سیاه بنشونید!
جیمین لحظهای خشکش زد؛ نگاهِ برندهاش برای ثانیهای گشاد شد، اما سریع خودش رو جمع و جور کرد و با چشمهای ریز شده خیرهام شد. قبل از اینکه فرصت کنه حرفی بزنه، از روی صندلی بلند شدم، دستهام رو روی میز گذاشتم و با تنِ صدای سردی گفتم:
ا/ت: نگرانِ آبروت هم نباش، فردا شب تو اون مهمونی جوری نقشِ یه نامزدِ عاشق رو بازی میکنم که خودت هم باورت بشه… ولی یادت نره، این بازی دو سر داره!
بدون اینکه منتظرِ جوابش بمونم، برگشتم و سمت پلهها رفتم. تو دلم داشتم از خشمِ تو نگاهش لذت میبردم… این تازه شروعِ کار بود!...
پایان پارت37
پارت37
ویوو جیمین:
با رفتنِ جونگکوک و میرا، سکوتِ کشندهای دوباره تو سالن حاکم شد. نگاهِ خیرهی ا/ت هنوز روی من بود؛ انگار داشت با چشمهاش تیربارونم میکرد. از روی مبل بلند شدم، دستهام رو توی جیب شلوارم فرو بردم و قدمبهقدم بهش نزدیک شدم.
جیمین: تا کی میخوای اینجوری با خشم نگاهم کنی، دستیارِ من؟ نکنه فکر کردی با این نگاهها میتونی از زیرِ این ازدواجِ اجباری در بری؟
ا/ت قدمی به عقب گذاشت، اما غرورش اجازه نداد بیشتر عقبنشینی کنه. سینهشو داد جلو و با همون لحنِ تند و لجوجش جواب داد:
ا/ت: نگاه کردنم که جرم نیست، آقای پارک! ولی اگر دستِ من بود، همین الان با چاقو میافتادم به جونِت تا دیگه هوسِ بازی کردن با سرنوشتِ من به سرت نزنه!
لبخندِ کجی زدم و خم شدم سمتش، طوری که صورتمون فاصلهی خیلی کمی با هم داشت. بوی عطرش تو مشامم پیچید
جیمین: زبونت خیلی دراز شده… ولی حیف که فردا شب جلوی بابام و اون گرگهای پیر، همین زبونِ برندهات باید به کار بیاد و نقشِ یه نامزدِ عاشقپیشه رو بازی کنی. وگرنه… خودت عواقبشو میدونی.
ا/ت نفسِ حبسشدهاش رو با حرص بیرون داد، اما سرشو بالا گرفت و با چالشی تو چشمهام خیره شد:
ا/ت: نترس! من بازیگرِ خیلی خوبیام… جوری نقش بازی میکنم که بابات باورش بشه عاشقِ سینهچاکِ جنابعالیام! ولی وای به حالت اگر بعد از تموم شدنِ این مسخرهبازی، دستم بهت برسه!
با صدای خندهی کوتاهی ازش فاصله گرفتم و به سمت پلهها رفتم. همینطور که بالا میرفتم، بدون اینکه برگردم گفتم:
جیمین: منتظرِ هنرنماییت هستم، بانو… فردا ساعت هشت آماده باش.
پشت سرم صدایی اومد که با حرص زیر لب داشت به پدرم و من فحش میداد، اما اهمیتی ندادم. توی راهرو به سمت اتاقم میرفتم، در حالی که برخلافِ ظاهرِ خونسردم، میدونستم فردا شب قراره چه جنگِ روانیِ بزرگی تو مهمونیِ خانوادگیمون راه بیفته…
ویوو ا/ت:
درسته داشتم فوحش میدادم اما از ته دلم خوشحال بودن نه برای اینکه داشتم زن اون مرتیکه ی عوضی میشدم بخاطر اینکه داشتم به هدفم نزدیک میشدم... چیزی نمونده تا گرفتن انتقامم... هم انتقام خودم هم میرا
پس رفتم داخل اتاقم لباس هامو عوض کردم (لباسشو براتون میزارم) و رفتم دنبال لباس نامزدیم انتخاب ارایشگاه و کلی کار دیگه...
چند ساعت بعد:
دیگه وقت ناهار بود با همون لباس ها رفتم پایین
دیدم اجوما داره میز رو میچینه من هم رفتم سر میز
ا/ت: بنظر خوشمزه میاد....
جیمین: کِی تاحلا غذاهای عمارتِ من به کامِ دستیارِ سرکشِ من خوش اومده؟ نکنه نقشه ای تو اون سر فندقیت داری
قاشق رو با صدا کوبیدم روی میز. سرم رو بالا آوردم و با چشمهایی که ازشون خشم میبارید، مستقیم تو چشمهای تیرهاش نگاه کردم:
ا/ت: نقشه؟ تو فکر کردی من مثل تو آدمِ حقیریم که با نقشه و بازی دادنِ دیگران زندگی کنم؟ من مجبورم… میفمیدی؟ مجبور! وگرنه ترجیح میدادم بمیرم تا اینکه اسمم کنارِ اسمِ تو بیاد، چه برسه به اینکه بشم نامزدت!
جیمین: حواست به زبونت باشه، ا/ت! داری از حد میگذرونی. فکر کردی با این غرورِ کاذبت میتونی تا کجا پیش بری؟
ا/ت: تا جایی که تو و اون پدرِ دیکتاتورت رو به خاک سیاه بنشونید!
جیمین لحظهای خشکش زد؛ نگاهِ برندهاش برای ثانیهای گشاد شد، اما سریع خودش رو جمع و جور کرد و با چشمهای ریز شده خیرهام شد. قبل از اینکه فرصت کنه حرفی بزنه، از روی صندلی بلند شدم، دستهام رو روی میز گذاشتم و با تنِ صدای سردی گفتم:
ا/ت: نگرانِ آبروت هم نباش، فردا شب تو اون مهمونی جوری نقشِ یه نامزدِ عاشق رو بازی میکنم که خودت هم باورت بشه… ولی یادت نره، این بازی دو سر داره!
بدون اینکه منتظرِ جوابش بمونم، برگشتم و سمت پلهها رفتم. تو دلم داشتم از خشمِ تو نگاهش لذت میبردم… این تازه شروعِ کار بود!...
پایان پارت37
- ۵۵۳
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط