{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***

***

### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **فصل دوم - پارت ۳:

صدایِ تیک‌تیکِ تایمرِ روی دستبند، توی سکوتِ سنگینِ اتاق مثلِ پتک می‌کوبید. بیست و سه ساعت مانده بود.

من با عصبانیت دستم رو کشیدم تا به لبه‌ی میز بکوبمش بلکه باز بشه، اما لیسا سریع مچ دستم رو گرفت:
- «دیوونه شدی ا/ت؟! این سیستمِ امنیتیِ مافیاییه، با زور باز نمیشه! جونگ‌کوک جدی گفته... اگه تا فردا نری، اول از همه سراغِ جیمین میان.»

نفس‌نفس می‌زدم. برگشتم به جیمین نگاه کردم که داشت با لپ‌تاپِ امنیتیش به سیستمِ دستبند نگاه می‌کرد تا راهی برای هک کردنش پیدا کنه. قیافه‌اش سرد و جدی بود، اما رگِ گردنش از شدتِ خشم برجسته شده بود.

رفتم جلو و با صدای لرزونی گفتم:
- «جیمین... بس کن. لازم نیست خودتو به خطر بندازی. من خودم می‌رم عمارتِ جونگ‌کوک. نمی‌ذارم بخاطرِ من آسیب ببینین.»

جیمین ناگهان سرش رو بالا آورد. نگاهش... نگاهش دیگه اون نگاهِ برادرانه‌ی همیشگی نبود. یه نوع طوفانِ پنهان، یه خشمِ عمیق و یک دلتنگیِ خفه‌کننده توی چشم‌هاش موج می‌زد. از پشتِ میز بلند شد، قدم‌به‌قدم اومد سمتم تا اینکه فاصلهمون به کمتر از چند سانتی‌متر رسید.

دستِ گرمش رو دورِ مچِ دستم (درست کنارِ همون دستبندِ لعنتی) حلقه کرد و با صدای بم و خش‌داری گفت:
- «تو فکر کردی من این سه ماه رو فقط به خاطرِ لیسا یا فرار از دستِ مافیا کنارت موندم، ا/ت؟!»

چشم‌هام از تعجب گرد شد. لیسا که اون طرفِ اتاق ایستاده بود، با دهانِ نیمه‌باز به ما نگاه کرد.

جیمین دستم رو محکم‌تر فشرد، انگار می‌خواست بهم بفهمونه چقدر داره از درون اتیش می‌گیره:
- «من از روزی که توی اون جنگلِ تاریک دیدمت، از همون لحظه‌ای که با اون همه‌ی لج‌بازی‌هات زل زدی تو چشم‌هام... باختم. من نمی‌ذارم دوباره بری توی اون قفسِ مرگبار، حتی اگر به قیمتِ جونم تموم بشه!»

نگاهِ خیره و پر از عشق و استرسش، برای یک لحظه تمامِ دنیا رو از حرکت انداخت. اما قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، صدای بوقِ بلندی از دستبند بلند شد... تایمر از ۲۳ ساعت پرید روی **[۰۲:۰۰:۰۰]**!

رنگِ صورتِ جیمین و لیسا پرید:
- «لعنتی... اونا هکِ سیستم رو فهمیدن! زمان رو جلو انداختن!»

***
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۱۵ (پ...

𓆩 پارت ۶۶ 𓆪 🖤ات به جیمین خیره شد.— یعنی از اول همه‌چی رو می‌...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁹دستش رو به سمتم دراز کرد._بیا..صدای ...

Destiny part 11

پارت ۸ 🖤جیمین با عصبانیت به جونگ‌کوک نگاه کرد.— «بهت اعتماد ...

dark life = 30

### 🕯️ پارت هشتم: آینه‌ی دو تکهپاهام قفل شد. نفسم توی سینه ی...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁷ویو: اتصدای شلیک هنوز توی گوشم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط