{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودکی از خدا پرسید :

کودکی از خدا پرسید :
تو چه می خوری؟
چه می پوشی؟
کجا ساکنی؟

و خدا آرام بردل کودک
زمزمه کرد ...

غصه بندگانم را می خورم ...
عیب بندگانم را میپوشانم ...
و در قلب آنان ساکنم‌ ...
دیدگاه ها (۲)

جنگل نفرین شده پارت ۲۲

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌ویکم 𓆪 🖤🥀اسما به سارا خیره مانده بود.ـ «...

آمدم بنویسم کاش آدمیزاد قدرت داشت از همه عزیزانش دفاع و حمای...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ایوان پرسید:«چی شده؟»پاندورا به تصویر خیره...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

#یا_علی جان... ❤️#نام تو که می‌آید، #دل آرام می‌گیرد؛#انگار ...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_19فصل دهم | سؤا...

خانه دوست كجاست؟در فلق بود كه پرسيد سوارآسمان مكثی كردرهگذر ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۲ | «مهمان ناخوانده‌تر» ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط