#پارت_6

#پارت_6

زل زدم به مامان و گفتم:
- مثل قبل.
دیگه هیچ کدومون حرفی نزدیم بعداز عصرانه ظرف ها رو جمع کردم و سریع رفتم اتاقم ساعت نزدیک شیش و هفت دقیقه بود کاری دیگه ای نداشتم، حوصله ام سر رفته بود گوشیم رو برداشتم تا چک کنم.
نمی دونم چه قدر گذشت که مامان صدام زد.
از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
مامان طبق معمول آشپزخونه بود.
وارد آشپزخونه شدم، آشپزخونه ما متوسط بود نه بزرگ بود و نه کوچک، متوسط بود.
دو یخچال کنار هم، کنار در ورودی آشپزخونه بود و روبه روی یخچال ها، یک میز شیشه ایی مشکی بود که دور آن پنج تا صندلی به رنگ قهوه‌ای قرار داشت.
کابینت هایی به شکل و رنگ تنه درخت...
با صدای مامان به خودم اومدم...
- جانم مامان؟
مامان اخمی کرد و گفت:
- دختر به این گندگی یه شام نمی تونه درست نمی کنه!
خندیدم و باز بلندتر خندیدم، خدارو شکر غذا درست کردن بلد بودم آخه وقتی که به مدرسه می رفتم، مامان بزرگ زنده بود و غذا درست کردن رو از وقتی هفت سالم بود یاد گرفتم.
یه بوسه روی گونه سفید مامان کاشتم.
- عزیزم.
هر دو شروع کردیم به خندیدن که اردلان مثل جن وارد آشپزخونه شد و دوتا دست هاش رو به هم کوبید و گفت:
- مادر و دختر به چه چیزی می خندین؟
مامان جلو تر از من گفت:
- به پسر مملکت مربوط نیست.
قهقهه بلندی سر دادم.
اردلان که حسابی از حرف مامان جا خورده بود، مظلومانه گفت:
- اوکی منم با زن جماعت کاری ندارم.
اردلان اخمی کرد و از آشپزخونه خارج شد مامانم پشت سرش رفت.
خب دیگه وقت آشپزی بود
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2+ چیزی نیست.+ معلومه.رفتم کنارش نشستم و آروم پتو ر...

پارت ۱ فیک:کابوسِ مدرسه

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

چند پارتیـ درخواستیـــــــــــــــــ🧊💔ـــــــــــــــــوقتی ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_90بعد از تموم شدن حرفش از آش...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 4«ویو ا.ت»کلیدو انداختم و وارد خونه شدم.لباسمو با ی...

پارت ۲۱مهمونی هنوز ادامه داشت.من کنار یکی از دوست‌های تهیونگ...

رمان هکر کوچولوی من پارت هفتم

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط