پارت ۵ فیک Not destined

هوجین لحظه‌ای مکث کرد. صدای برخوردِ امواج با ساحل، انگار تنها صدایی بود که در اون لحظه وجود داشت. نگاهش رو به نوکِ انگشت‌های پاش که در شن‌های خیس فرو می‌رفت، دوخت. تا حالا کسی انقدر مستقیم و کنجکاو درباره‌ی مسیرِ زندگی‌اش نپرسیده بود. با خودش فکر کرد: «خب، دیگه قرار نیست دوباره ببینمش، پس گفتنش هم ضرری نداره…»

او با صدایی که حالا کمی لرزش داشت اما صادقانه بود، لب باز کرد:

«راستش… من توی پرورشگاه بزرگ شدم. ماه پیش که هجده سالم شد، دیگه وقتش بود که از اونجا بیرون بیام و زندگی مستقلم رو شروع کنم.»

تهیونگ که حالا کاملاً ساکت شده بود، با دقت به حرف‌های هوجین گوش می‌داد. نگاهش از روی غروبِ خورشید برداشته شد و روی نیم‌رخِ متفکرِ هوجین قفل شد.
هوجین ادامه داد: «می‌دونی، توی پرورشگاه چند تا خیر هستن که بچه‌هایی که به سرپرستی گرفته نمیشن رو حمایت می‌کنن. اگه از نظر تحصیلی و اخلاقی واجد شرایط باشیم، بورسیه‌مون می‌کنن تا بتونیم بریم دانشگاه، و تا وقتی کار پیدا کنیم هم تا حدی از نظر مالی پشت‌مون هستن. منم یکی از اون بچه‌ها بودم که بورسیه‌ی رشته‌ی صنایع‌غذایی رو گرفتم.
او لبخندِ محوی زد و به افق اشاره کرد: «علاوه بر بورسیه، مبلغی هم به بچه‌هایی که از پرورشگاه مرخص میشن میدن. منم از همون پول استفاده کردم تا این سفر رو بیام. حس می‌کردم قبل از اینکه واردِ اون دنیای بزرگ و جدیِ زندگی توی سئول بشم، به این لحظه‌ها… به این آرامش نیاز دارم. فردا برمی‌گردم سئول تا زندگی جدیدم رو به طور جدی شروع کنم

وقتی حرفش تمام شد، تهیونگ برای چند ثانیه سکوت کرد. جوّی که بین‌شون بود، از اون حالتِ شوخ و شادِ اولیه، حالا به فضایی صمیمی‌تر و کمی سنگین‌تر تبدیل شده بود. تهیونگ دستش رو از جیبش درآورد و با لحنی که هیچ‌کدوم از شیطنت‌های قبل رو نداشت و کاملاً پخته و مهربان به نظر می‌رسید، گفت:

«هوجین، اینکه تا اینجا با این همه قدرت اومدی، واقعاً تحسین‌برانگیزه. خیلی‌ها حتی توی شرایطِ بسیار ساده‌تر هم نمی‌تونن برای خودشون تصمیم بگیرن، ولی تو… تو برای خودت این سفر رو هدیه دادی. این نشون میده چقدر روحِ بزرگی داری.»

او دوباره نگاهش رو به چشمانِ هوجین دوخت و با لبخندی که این بار گرم‌تر از همیشه بود، اضافه کرد:
«صنایع‌غذایی؟ پس حتماً آشپزی رو هم دوست داری، نه؟ کسی که می‌تونه برای خودش این‌طور برنامه‌ریزی کنه، قطعاً می‌تونه بهترین طعم‌ها رو هم خلق کنه

صدای ملایم موسیقیِ بی‌کلامی که از بارِ کوچکِ ساحلی به گوش می‌رسید، با صدای امواج ترکیب شده بود و فضای دنجی رو ساخته بود. این بارِ ساحلی، درست روی شن‌ها قرار داشت و با ریسه‌های نوریِ گرم و زرد تزئین شده بود که مثل ستاره‌های زمینی می‌درخشیدند.

تهیونگ با لبخندی که هنوز همون درخششِ مهربان رو داشت، به ورودیِ بار اشاره کرد: «هوجین، بعد از این همه پیاده‌روی، فکر کنم یه نوشیدنیِ خنک حسابی می‌چسبه. موافقی بریم اونجا بشینیم و ادامه بدیم؟

اگه به ۳ لایک رسید بقیه‌ش رو هم میزارم:)
دیدگاه ها (۰)

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

پارت اول هوا تاریک شده بود و بارون ن...

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

🌸 زندگی، همین لحظه‌های کوچیک و قشنگه…همین شکفتن یه گل،همین ل...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

«رایحه پنهان»جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.- برو لباساتو عوض کن....

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

رقص مرگ و عشقp¹³وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط