{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در فرو بسته ترین دشواری

در فرو بسته ترین دشواری

در گرانبارترین نومیدی،

بارها بر سر خود بانگ زدم:

"هیچت ار نیست مخور خون جگر، دست که هست!"

بیستون را یاد آر، دستهایت را بسپار به کار

کوه را چون پَرِ کاه از سر راه بردار!

وَه چه نیروی شگفت انگیزیست

دستهایی که به هم پیوسته ست...!




"فریدون مشیری"
دیدگاه ها (۲)

دوستت دارم، برایم حرف ِ مردم باطل استغیر ِ نامت بر زبانم هر ...

ابوسعید ابوالخیر را گفتند فلانی شاهکار میکند، چرا که قادر اس...

در شهر من این نیست راه و رسم دلداریباید بفهمم تا چه حدی دوست...

باران! بیا و رحم کن تو که میایی یاد او هم میاید ... آن وقت م...

در فرو بسته ترین دشواری در گرانبارترین نومیدی، بارها بر سر...

در فرو بسته ترین دشواریدر گرانبارترین نومیدی،بارها بر سر خود...

در فرو بسته ترین دشواریدر گرانبارترین نومیدی،بارها بر سر خود...

در فرو بسته ترین دشواریدر گرانبارترین نومیدی،بارها بر سر خود...

در فرو بسته ترین دشواریدر گرانبارترین نومیدی،بارها بر سر خود...

در فرو بسته ترین دشواریدر گرانبارترین نومیدی،بارها بر سر خود...

در فرو بسته ترین دشواریدر گرانبارترین نومیدی،بارها بر سر خود...

در فرو بسته ترین دشواریدر گرانبارترین نومیدی،بارها بر سر خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط