خواهر کوالا پارت ۱

ویو زی زی:

تمرین مثل همیشه جریان داشت.

بازیکن‌های بلولاک مشغول دویدن و پاسکاری بودند و اِگو هم از دور مراقب تمرین بود.

ناگی طبق معمول با قیافه‌ای خواب‌آلود وسط زمین ایستاده بود.

ایساگی گاهی واقعاً شک می‌کرد این پسر چطور فوتبالیست شده است.

برعکس ناگی، انگار اصلاً نمی‌توانست یک جا ثابت بایستد.


همان موقع در ورودی مجموعه باز شد.
یک گروه با لباس‌های بسکتبال وارد شدند.

ظاهراً زمین کناری هم امروز رزرو شده بود.

چون مجموعه تازه ساخته شده بود، هنوز بین زمین فوتبال و بسکتبال فنس نکشیده بودند و فقط یک خط سفید دو زمین را از هم جدا می‌کرد.

بچه ها با شوخی و خنده وارد زمین شدند.

در میانشان یک نفر جلوتر از همه راه می‌رفت.

دختری با بخشی از موهای آبی، انرژی زیاد و توپ بسکتبال زیر بغلش.

ناگی که تا چند ثانیه قبل حتی حوصله راه رفتن هم نداشت، سرش را بلند کرد.

چشم‌هایش روی دختر ثابت ماند.

بعد ناگهان دستش را بالا برد.


ناگی:سلام خواهر.


تمام زمین فوتبال ساکت شد

دختر هم فوری لبخند زد و دست تکان داد.


میا:سلام ناگی!


سکوت...

سکوتی طولانی...

بعد باچیرا اولین نفری بود که واکنش نشان داد.


با چیرا:خواهر؟!


چیگیری پلک زد.


چیگیری:صبر کن... خواهرش؟


ایساگی دوباره به تو نگاه کرد.

بعد به ناگی.

بعد دوباره به تو.

انگار مغزش قبول نمی‌کرد.

تو پرانرژی، اجتماعی و پرحرف به نظر می‌رسیدی.

ناگی هم...

خب ناگی بود.

رین از آن طرف زمین گفت


رین:شوخی می‌کنی؟


ناگی بی‌حوصله جواب داد


ناگی:نه.


رین:واقعاً خواهرت؟


ناگی:آره.

رین:خواهر واقعی؟


ناگی:آره.


رین:خواهر خونی؟


ناگی اخم ریزی کرد.


ناگی:مگه چند مدل خواهر دارم؟


باچیرا از خنده خم شد.

اما تو اصلاً متوجه شوک دسته‌جمعی آن‌ها نبودی.

رو به اعضای تیمت گفتی


میا:خب بچه‌ها! دو روز دیگه مسابقه داریم. امروز تمرین سنگین، فردا استراحت.


اعضای تیم:بله کاپیتان!


میا:پس شروع کنیم!

همه با انرژی جواب دادند.

ایساگی آرام زیر لب گفت


ایساگی:این دقیقاً نقطه مقابل ناگیه...


چیگیری سری تکان داد.


چیگیری:صددرصد.


در همین لحظه یکی از بازیکنان تیم بسکتبال چیزی گفت که باعث شد تو بخندی.


صدای خنده‌ات تا زمین فوتبال رسید.
باچیرا با چشمانی گرد به ناگی نگاه کرد.

باچیرا:تو توی خونه با این زندگی می‌کنی؟


ناگی:هوم.


باچیرا:هر روز؟


ناگی:هوم.

باچیرا:چطور هنوز زنده‌ای؟


ناگی:عادت کردم.


تمرین هر دو تیم شروع شد.

اما هر از گاهی نگاه بازیکنان بلولاک سمت زمین بسکتبال می‌رفت.

نه به خاطر تمرین.

به خاطر اینکه نمی‌توانستند باور کنند تو خواهر ناگی هستی.

چند دقیقه بعد تو برای برداشتن بطری آب به کنار زمین آمدی.

همان موقع ناگی هم برای استراحت به خط کنار زمین رسید.

تا تو را دید مستقیم سمتت رفت.
بدون هیچ حرفی.

تو هم انگار از قبل می‌دانستی چه می‌خواهد.

بطری آب خودت را سمتش گرفتی.


میا:بگیر.


ناگی درش را باز کرد و شروع به نوشیدن کرد.

ایساگی مات ماند.


ایساگی:صبر کن... اون آب خودت بود.


میا:خب؟


ایساگی:همینجوری دادی بهش؟


تو شانه بالا انداختی.


میا:ناگیه دیگه.


انگار کاملاً عادی بود.

بعد از چند دقیقه ناگی خواست برگردد که تو ناگهان یقه لباسش را گرفتی.

میا:صبر کن.


ناگی:هوم؟


دستت را روی موهایش کشیدی.

چند برگ خشک لابه‌لای موهای سفیدش گیر کرده بود.

آرام آن‌ها را برداشتی.


میا:همیشه مثل بچه‌ها میای اینور اونور.


ناگی:دردسر داره.


میا:برای تو همه چیز دردسره.


ناگی:آره.


تو خندیدی.

ناگی هم خیلی خیلی کم لبخند زد.

آنقدر کم که شاید فقط تو متوجه شدی.

و همین صحنه کافی بود تا بقیه بازیکنان بلولاک دوباره شوکه شوند.


چیگیری:صبر کن...


باچیرا:ناگی لبخند زد؟


ایساگی:ناگی واقعاً لبخند زد؟!


رین:غیرممکنه.


اما حقیقت درست جلوی چشمشان بود.
ناگی شاید برای بیشتر آدم‌ها بی‌حوصله و سرد به نظر می‌رسید...

اما وقتی پای خواهرش وسط بود، رفتارهای کوچکی از خودش نشان می‌داد که هیچ‌کس دیگر تا آن روز ندیده بود.
دیدگاه ها (۵)

رز آبی پارت ۲۲

سناریوی بلولاک

سناریو قفل آبی

اگه دوست پسرمون باشن

با تو! همیشه پارت ۱

بازی با آتیش

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۲

سناریو بلولاک

سناریو بلولاک اگه تو مدرسه قلدر باشیم و اونا ازمون خوششون با...

سناریو بلولاک وقتی موهاشونو واسشون شونه میکنیمایساگی: خجالت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط