پارت 18
((سه هفته بعد) ویو نیایش)
الا سه هفته از اون تنش گذشته و من خیلی خیلی بهتر شدم
امروز تولد تهیون هیونگ هست تولد کن هم دو روز پیش بود اما خودم هم یادم نبود چه برسه به اعضا در نتیجه تولد برای من نگرفتیم و هیچکس هم خبر نداشت
من و کای برنامه ریختیم تا هیونگ رو سوپرایز کنیم و به بقیه گفتیم که تولد هیونگ رو بهش تبریک نگن تا فکر کنه ما یادمون رفته تولد او هست
هیونگ رو فرستادیم بیرون و خودمون مشغول تزئینات شدیم نیم ساعت بعد تموم شد من زنگ زدم و قرار بود بترسونمش که بیاد خوابگاه
من:هیونگ هیونگ
تهیون:نیایش؟چی شده؟
من:هیونگ هیونگ.. صدای جیغ
تهیون:نیایش.... نیایش
و بعد من قطع کردم
کای:آفرین بازیگریت خیلی خوبه
من:ممنون
و مشغول بقیه ی کار شدیم
حدود ده دقیقه بعد زنگ خونه خورد چراغ ها رو خاموش کردم و بعد در باز کردیم وقتی اومد تو سوپرایزش کردیم
تهیون:ممنون من فکر کردم تولدم رو یادتون رفته
کای:ایده ی نیایش بود
تهیون:راست میگی؟
کای:آره
کمی گذشت و کای پرسید:نیایش... تو تولدت کی بود؟
من:دو روز پیش بود
همه باهم:واقعا؟
من:آره چیز عجیبیه؟
یونجون:خب چرا بهمون نگفتی؟
من:خودم هم یادم نبود
بومگیو:واقعا؟ چرا؟
من:خیلی وقته تولد نگرفتم
سوبین:از چند سالگی؟
من:حدود دوازده سالگی
تهیون:ببخشید
من:چرا؟
یونجون:ما باید یادمون میموند که تولدت هست
من:من خودم هم یادم نبود حالا انتضار داشته باشم شما یادتون باشه
(ویو کای)
وقتی فهمیدیم که تولدش دو روز پیش بوده جا خوردیم و خیلی عذاب وجدان گرفتیم
بعد از اینکه جشن تموم شد نیایش رفت و زود تر رفت بخوابه
ما رفتیم روی مبل نشستیم و داشتیم مشورت میکردیم چه جوری جبران کنیم براش وقتی به نتیجه رسیدیم بومگیو گفت:من خوابم میاد میخوام برم بخوابم. و رفت
(ویو بومگیو)
وقتی به نتیجه رسیدیم یه ایده زد به سرم پس گفتم که خوابم میاد و رفتم به اتاقم
دیدم نیایش پشت به در خوابیده پس وقت خوبی واسه ی اجرای ایده ام بود پس رفتم و پشتش دراز کشیدم و از پشت بغلش کردم کمی گذشت که یکهو......
الا سه هفته از اون تنش گذشته و من خیلی خیلی بهتر شدم
امروز تولد تهیون هیونگ هست تولد کن هم دو روز پیش بود اما خودم هم یادم نبود چه برسه به اعضا در نتیجه تولد برای من نگرفتیم و هیچکس هم خبر نداشت
من و کای برنامه ریختیم تا هیونگ رو سوپرایز کنیم و به بقیه گفتیم که تولد هیونگ رو بهش تبریک نگن تا فکر کنه ما یادمون رفته تولد او هست
هیونگ رو فرستادیم بیرون و خودمون مشغول تزئینات شدیم نیم ساعت بعد تموم شد من زنگ زدم و قرار بود بترسونمش که بیاد خوابگاه
من:هیونگ هیونگ
تهیون:نیایش؟چی شده؟
من:هیونگ هیونگ.. صدای جیغ
تهیون:نیایش.... نیایش
و بعد من قطع کردم
کای:آفرین بازیگریت خیلی خوبه
من:ممنون
و مشغول بقیه ی کار شدیم
حدود ده دقیقه بعد زنگ خونه خورد چراغ ها رو خاموش کردم و بعد در باز کردیم وقتی اومد تو سوپرایزش کردیم
تهیون:ممنون من فکر کردم تولدم رو یادتون رفته
کای:ایده ی نیایش بود
تهیون:راست میگی؟
کای:آره
کمی گذشت و کای پرسید:نیایش... تو تولدت کی بود؟
من:دو روز پیش بود
همه باهم:واقعا؟
من:آره چیز عجیبیه؟
یونجون:خب چرا بهمون نگفتی؟
من:خودم هم یادم نبود
بومگیو:واقعا؟ چرا؟
من:خیلی وقته تولد نگرفتم
سوبین:از چند سالگی؟
من:حدود دوازده سالگی
تهیون:ببخشید
من:چرا؟
یونجون:ما باید یادمون میموند که تولدت هست
من:من خودم هم یادم نبود حالا انتضار داشته باشم شما یادتون باشه
(ویو کای)
وقتی فهمیدیم که تولدش دو روز پیش بوده جا خوردیم و خیلی عذاب وجدان گرفتیم
بعد از اینکه جشن تموم شد نیایش رفت و زود تر رفت بخوابه
ما رفتیم روی مبل نشستیم و داشتیم مشورت میکردیم چه جوری جبران کنیم براش وقتی به نتیجه رسیدیم بومگیو گفت:من خوابم میاد میخوام برم بخوابم. و رفت
(ویو بومگیو)
وقتی به نتیجه رسیدیم یه ایده زد به سرم پس گفتم که خوابم میاد و رفتم به اتاقم
دیدم نیایش پشت به در خوابیده پس وقت خوبی واسه ی اجرای ایده ام بود پس رفتم و پشتش دراز کشیدم و از پشت بغلش کردم کمی گذشت که یکهو......
- ۴.۸k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط