#رمان
#رمان
𝐍𝐚𝐦𝐞 : چرا من ؟
پارت ²⁴
اهورا
اگه همه چی لو بره چی ؟ و اصلا ، اصلا اگه بدونه سر گذشت این کتاب چیه چی ؟
یادمه صفحات کتاب رو حفظ کرده بودم ، تک به تک چکشون کردم ببینم صفحه ای ازش کنده شده یا نه ، ورق زدم ، ورق زدم ، پس .. پس صفحه ⁶⁶⁶ کو ؟ اصلا چرا باید از بین این همه فقط همین صفحه با این شماره کنده شده باشه ؟
جلد مخفی رو هم چک کردم ، از سر آسودگی نفس عمیقی کشیدم، ولی هنوزم از استرس انگار مغزم هنگ کرده بودو میلرزید و سرم گیج میرفت
گوشیم به صدا دراومد ، مانی بود :
●الو
- قراره دانش آموخته من بشی پسر ، اهای داریوش دانش آموخته بود ؟ یعنی قراره دست چپ من بشی ، نه نه منظورم دست چپ نیست یچیز دیگه میخوام بگم ، نوک زبونمه ها ، عهه بیخی اصلا داداش عصری حاضر شو میریم کافه جدید من لباسای سیاهو سفید بپوش
● من..
- میاییم دنبالت خدافظ
بازم قطع کرد ؟ اگگگگ چشمام رو روی هم گزاشته بودم و اعداد رو میشمردم که از حرصم کاسته بشه ، لابد افتتاحیه با تم سیاعو سفید گرفته ، ساعت گوشیم نشون میداد کم مونده به ده ، باید برای رفتنه دوبارم به اون خونه یه راهی پیدا میکردم پس روی زمین دراز کشیدم و تو خودم جمع شدم
•••
برای ناهار مامان بزرگ و آغاجون رفته بودن جایی ، عمه خانوم و عمو و خوانواده هاشون برگشتن خونه خودشون و بقیه هم خونه نبودن ، تنهایی کمی غذا خوردم ، بلاخره بعد چندین روز با آرامش سر سفره نشستم ، کمی چرت زدم اما با حس اینکه دارم از پله ها میوفتم از خواب پریدم
صورتم رو دست کشیدم و از روی پاتختی لیوان رو برداشتم و کمی آب خوردم ، دلم میخواست با آب سرد کل تنم رو خیس کنم پس به حموم رفتم ، به دوباره خوش بو کردن موهام و تنم و چند مین زیر دوش موندن بسنده کردم ...
❗️توجه : با شیپ نیک و اهورا چطورین ؟
❗️توجه ² : پارت ²⁴ ادامه دارد
دل ناشناسم وجول شمارا میطلبد عزیزکانم 🧷
https://daigo.ir/secret/6249888941
𝐍𝐚𝐦𝐞 : چرا من ؟
پارت ²⁴
اهورا
اگه همه چی لو بره چی ؟ و اصلا ، اصلا اگه بدونه سر گذشت این کتاب چیه چی ؟
یادمه صفحات کتاب رو حفظ کرده بودم ، تک به تک چکشون کردم ببینم صفحه ای ازش کنده شده یا نه ، ورق زدم ، ورق زدم ، پس .. پس صفحه ⁶⁶⁶ کو ؟ اصلا چرا باید از بین این همه فقط همین صفحه با این شماره کنده شده باشه ؟
جلد مخفی رو هم چک کردم ، از سر آسودگی نفس عمیقی کشیدم، ولی هنوزم از استرس انگار مغزم هنگ کرده بودو میلرزید و سرم گیج میرفت
گوشیم به صدا دراومد ، مانی بود :
●الو
- قراره دانش آموخته من بشی پسر ، اهای داریوش دانش آموخته بود ؟ یعنی قراره دست چپ من بشی ، نه نه منظورم دست چپ نیست یچیز دیگه میخوام بگم ، نوک زبونمه ها ، عهه بیخی اصلا داداش عصری حاضر شو میریم کافه جدید من لباسای سیاهو سفید بپوش
● من..
- میاییم دنبالت خدافظ
بازم قطع کرد ؟ اگگگگ چشمام رو روی هم گزاشته بودم و اعداد رو میشمردم که از حرصم کاسته بشه ، لابد افتتاحیه با تم سیاعو سفید گرفته ، ساعت گوشیم نشون میداد کم مونده به ده ، باید برای رفتنه دوبارم به اون خونه یه راهی پیدا میکردم پس روی زمین دراز کشیدم و تو خودم جمع شدم
•••
برای ناهار مامان بزرگ و آغاجون رفته بودن جایی ، عمه خانوم و عمو و خوانواده هاشون برگشتن خونه خودشون و بقیه هم خونه نبودن ، تنهایی کمی غذا خوردم ، بلاخره بعد چندین روز با آرامش سر سفره نشستم ، کمی چرت زدم اما با حس اینکه دارم از پله ها میوفتم از خواب پریدم
صورتم رو دست کشیدم و از روی پاتختی لیوان رو برداشتم و کمی آب خوردم ، دلم میخواست با آب سرد کل تنم رو خیس کنم پس به حموم رفتم ، به دوباره خوش بو کردن موهام و تنم و چند مین زیر دوش موندن بسنده کردم ...
❗️توجه : با شیپ نیک و اهورا چطورین ؟
❗️توجه ² : پارت ²⁴ ادامه دارد
دل ناشناسم وجول شمارا میطلبد عزیزکانم 🧷
https://daigo.ir/secret/6249888941
- ۱۳.۷k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط