هر روز در زمزمه مبهم قناری ها
هر روز در زمزمه مبهم قناری ها
جمله ای را میشنوم که برایم تکراریست ...
جمله ای که گویی نام تو را برایم میخواند
و من در هر شفق به شوق شنیدن آوای قناری ها
کرانه های تا بی کران آبی طاق قلبم را می کاوم ...
نمیدانم ... نمیدانم چرا به نامت خو گرفته ام
گرمای دستانت را از دور احساس میکنم
حنجره بی صدایم هنوز نامت را که در گلویم خفه شده فریاد میزند
دیدگانم هنوز هم در خواب ، تصویر نا معلومی از تو را مجسم میکنند ...
و من یقین دارم که تو میدانی عشق من به ژرفای اقیانوس هاست ...
یادت هست ؟
تو یک بار درخت سبز کوچه باغ تنهایی قلب مرا دیده بودی
که قبله تمام خانه های کاهگلی بود و تمام پنجره ها آنرا به تصویر میکشیدند ...
امّا ...
امّا ... نمیدانم که میدانی اکنون شاخه های برهنه اش پر از پرهای زرد قناری های آوازه خوانیست
که هر روز در زمزمه مبهم آوازشان جمله ای را میشنوم که برایم تکراریست ...
جمله ای که میخواهد بهار را در روح پاییزی من بدمد ...
و این همان صدایی ست که یک روز مرا با دل تو آشنا کرده بود
برایم بخــــــــــــــوان ... بخــــــــــوان قنارب زردرنگم
جمله ای را میشنوم که برایم تکراریست ...
جمله ای که گویی نام تو را برایم میخواند
و من در هر شفق به شوق شنیدن آوای قناری ها
کرانه های تا بی کران آبی طاق قلبم را می کاوم ...
نمیدانم ... نمیدانم چرا به نامت خو گرفته ام
گرمای دستانت را از دور احساس میکنم
حنجره بی صدایم هنوز نامت را که در گلویم خفه شده فریاد میزند
دیدگانم هنوز هم در خواب ، تصویر نا معلومی از تو را مجسم میکنند ...
و من یقین دارم که تو میدانی عشق من به ژرفای اقیانوس هاست ...
یادت هست ؟
تو یک بار درخت سبز کوچه باغ تنهایی قلب مرا دیده بودی
که قبله تمام خانه های کاهگلی بود و تمام پنجره ها آنرا به تصویر میکشیدند ...
امّا ...
امّا ... نمیدانم که میدانی اکنون شاخه های برهنه اش پر از پرهای زرد قناری های آوازه خوانیست
که هر روز در زمزمه مبهم آوازشان جمله ای را میشنوم که برایم تکراریست ...
جمله ای که میخواهد بهار را در روح پاییزی من بدمد ...
و این همان صدایی ست که یک روز مرا با دل تو آشنا کرده بود
برایم بخــــــــــــــوان ... بخــــــــــوان قنارب زردرنگم
- ۱.۰k
- ۱۶ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط