بااین سنمون هنوز همدیگرو اذیت میکردیم...
بااین سنمون هنوز همدیگرو اذیت میکردیم...
افتادم دنباله مهیارحالا اون بدو..من بدو.
یهو وایسادو دوتایی افتادیم رو تخت...
من افتاده بودم روی پاهای اون...
خیره شده بود به من
زود پاشدم..خودمو زود جمو جور کردم..مهیار هنوز خندش رولبش بود..
میخواستم بیاد منت کشی..قیافمو یه جوری کردم که ینی منم ناراحت شدم..
رفتم از اتاق بیرون...
رفتم زود کیکو تزیین کردم..
مهیار اومد تو آشپززخونه ...سرشو آورد جلو که یه متر پریدم بالا و با مظلومیت گفت
-ناراحت شدی؟...
جواب ندادم..
دوباره پرسید
-مهتاب میگم ناراحت شدی؟😔
-بله
-خو ببخشید..دیگه تکرار نمیشه..
این مهیار بود؟..همونی که با من تا مرزه مردنم میومد ولی عذر خواهی نمیکرد...حالا چشه؟..
هوف نمیدونم...
عه بابا اومده بودو من نفهمیده بودم...
رفتم بهش سلام دادمو رفتم توی اتاقه مهیار...
انگار بیحال شده بودم ..خوابم میومد؟...نمیدونم
مهیارم اومد توی اتاق...گفت
-چیکار میکنی؟...
-خستم بیرون سروصدا زیاده ...
-خب بگیر بخواب...
-زشت نیس؟...
-نه چه زشتی بخواب...
-نه بیخیال...
اومد دسته منو گرفتو خوابوند منو ...بعدم لپمو کشید...
رفت از اتاق بیرون...خوابم نمیبرد...
از رو تخت پاشدم که بیام بیرون...
صداها چن برابر شده بود...وایسادم دمه اتاق جوری که هیچکس منو نمیبینه...
داشتن چی میگفتن؟....
بابا و عمو (بابای مهیار)داشتن درباره ی یه چیز حرف میزدن...
عمو میگفت
-علی جان...من که نمیخوام الان اینجوری بشه..میگم فعلا واسه هم باشن تا هروقت شرایط جور شد...
بابا گفت
-من نمیدونم...اصله کاری مهتابه...اون باید قبول کنه...شاید اصن این دوتا علاقه ای به هم ندارن
...چی داشتن درباره ی من حرف میزدن؟...کدوم دوتا...
دوباره عمو گفت
-من خودم بااون حرف میزنم...من از یه نظر نسبت به علاقه خیالم جمه..فقط میخواستم باتو حرف بزنم که ازت اجازه بگیرم برم..بامهتاب حرف بزنم...
-هرکار دوس داری بکن...ولی مهتاب نباید ناراحت شه..
اینا چی میگفتن؟....
تو فکر بودم بدجور...که یهو عمو جلوم ظاهر شد ...و گفت
-عه اینجایی؟...
-اوهوم
-فهمیدی جریان چیه؟..
-راستش نه هنوز...
دستمو گرفتو منو برد نزدیک مبل نمیدونستم...الان میخواد چی بگه..
نشستم روی مبل..
مهیار نبود تو جمعشون..
بابا سرش پایین بود..
عمو شروع کرد بگه
-مهتاب جون...تو مثه دختره خودمی..الانم که ماشالا بزرگ شدی....میخواستم باهات درباره ی یه جریان حرف بزنم...راستش الان مهیارم ..تو سنیه که زن بگیره بهتره...تو علاقه ای نداری بهش؟....
پس جریان این بود...
گفتم
-ممنون عمو جون ..شماهم مثل پدره منید..عمو چی میگید...مهیار مثله داداشه منه..بعد من..نه عمو ..من اصلا قصد ازدواج ندارم..به همه صدبار گفتم من شوهر نمیخوام
-عمو نمیشه که تا آخره عمرت مجرد بمونی ...باید ازدواج کنی بچه دار بشی..
-نه عمو لطفا ...
نمیخواستم دلشو بشکنم و گفتم
-عمو بگید دقیقا شما چی میخواید...
-اگه شمادوتا به هم علاقه دارید بگید...روش فکر کنید فعلا نامزد باشید تا هروقت آمادگی داشتید ازدواج کنید..
-عمو من روش فکر میکنم...ولی فکر نکنم بتونم بایه پسر زیره یه سقف باشم..
عمو لبخند زدو گفت
-مهیارم میدونه فقط الان خواست بره مغاذه بیاد...روش خوب فکر کن عمو...
خواستم این جریانو جدی نگیرم...بیخیال بابا....
زنگه در به صدا دراومد..
پاشدم برم باز کنم...باز کردم ..مهیار بود..
با صدای نسبتا بلند گفت
-عه بیدار شدیییی
-آره...
رفتیم تو...زن عمو داشت دره گوشه عمم هی پچ پچ میکرد و به منو مهیار نگاه میکرد...
بدم میومد فامیلای ما خودشون میبرن میدوزن..
خودمم میدونستم که حسی به مهیار ندارم...
ولی خوشگل بوداااا...
صدای زنمو میومد..که میگفت
-نگا چقدر بهم میان...
اه..انقدر از این رفتارا بدم میاد...
ولی عاشقه زن عموم بودم....جای مامانم بود
کیکو اوردن ...
من با چاقو بریدم تقسیم کردم...
رفتم دستمو شستم..که تا برگشتم یه چیزو به زور کردن توی دهنم...
مهیار بود ...یکم خامه هم مالید به صورتم...ای خدا این کی آدم میشهعه...
رفت زود نشست روی مبل پیشه مردا که..من روم نمیشه برم اونجا تلافی کنم...
داشتم با حرص نگاش میکردم اونم هی میخندید...
رفتم صورتمو شستم...
کیکارو گذاشتیم تو بشقاب..داشتم میزاشتم جلو همه..رسیدم به مهیار یه چشمکه خیلی باحالی فرستاد..
از کاراش خندم گرفته بود..
ساعت ۵بود...
نشسته بودم داشتم باگوشیم ور میرفتم...
که مهدی اومد....
بابا به مهدی گفته بود..که مهیارم شب بیاد با ما پارک...
قرار شد منو مهیار بریم خونه ما من خوشگل کنم...بعد بریم اونجایی که مهدی گفت...
رفتیم خونه...
اومدیم تو اتاق...
خوبه اتاق تمیز بودااا
مهیارو راهی کردم به بیررن از اتاق که لباس عوض کنم...
یه مانتوی پالتو ماننده طوسی پوشیدم..خیلی قشنگ بود...
با یه شلوار لیه آبی...
مهیار اومد تو...
افتادم دنباله مهیارحالا اون بدو..من بدو.
یهو وایسادو دوتایی افتادیم رو تخت...
من افتاده بودم روی پاهای اون...
خیره شده بود به من
زود پاشدم..خودمو زود جمو جور کردم..مهیار هنوز خندش رولبش بود..
میخواستم بیاد منت کشی..قیافمو یه جوری کردم که ینی منم ناراحت شدم..
رفتم از اتاق بیرون...
رفتم زود کیکو تزیین کردم..
مهیار اومد تو آشپززخونه ...سرشو آورد جلو که یه متر پریدم بالا و با مظلومیت گفت
-ناراحت شدی؟...
جواب ندادم..
دوباره پرسید
-مهتاب میگم ناراحت شدی؟😔
-بله
-خو ببخشید..دیگه تکرار نمیشه..
این مهیار بود؟..همونی که با من تا مرزه مردنم میومد ولی عذر خواهی نمیکرد...حالا چشه؟..
هوف نمیدونم...
عه بابا اومده بودو من نفهمیده بودم...
رفتم بهش سلام دادمو رفتم توی اتاقه مهیار...
انگار بیحال شده بودم ..خوابم میومد؟...نمیدونم
مهیارم اومد توی اتاق...گفت
-چیکار میکنی؟...
-خستم بیرون سروصدا زیاده ...
-خب بگیر بخواب...
-زشت نیس؟...
-نه چه زشتی بخواب...
-نه بیخیال...
اومد دسته منو گرفتو خوابوند منو ...بعدم لپمو کشید...
رفت از اتاق بیرون...خوابم نمیبرد...
از رو تخت پاشدم که بیام بیرون...
صداها چن برابر شده بود...وایسادم دمه اتاق جوری که هیچکس منو نمیبینه...
داشتن چی میگفتن؟....
بابا و عمو (بابای مهیار)داشتن درباره ی یه چیز حرف میزدن...
عمو میگفت
-علی جان...من که نمیخوام الان اینجوری بشه..میگم فعلا واسه هم باشن تا هروقت شرایط جور شد...
بابا گفت
-من نمیدونم...اصله کاری مهتابه...اون باید قبول کنه...شاید اصن این دوتا علاقه ای به هم ندارن
...چی داشتن درباره ی من حرف میزدن؟...کدوم دوتا...
دوباره عمو گفت
-من خودم بااون حرف میزنم...من از یه نظر نسبت به علاقه خیالم جمه..فقط میخواستم باتو حرف بزنم که ازت اجازه بگیرم برم..بامهتاب حرف بزنم...
-هرکار دوس داری بکن...ولی مهتاب نباید ناراحت شه..
اینا چی میگفتن؟....
تو فکر بودم بدجور...که یهو عمو جلوم ظاهر شد ...و گفت
-عه اینجایی؟...
-اوهوم
-فهمیدی جریان چیه؟..
-راستش نه هنوز...
دستمو گرفتو منو برد نزدیک مبل نمیدونستم...الان میخواد چی بگه..
نشستم روی مبل..
مهیار نبود تو جمعشون..
بابا سرش پایین بود..
عمو شروع کرد بگه
-مهتاب جون...تو مثه دختره خودمی..الانم که ماشالا بزرگ شدی....میخواستم باهات درباره ی یه جریان حرف بزنم...راستش الان مهیارم ..تو سنیه که زن بگیره بهتره...تو علاقه ای نداری بهش؟....
پس جریان این بود...
گفتم
-ممنون عمو جون ..شماهم مثل پدره منید..عمو چی میگید...مهیار مثله داداشه منه..بعد من..نه عمو ..من اصلا قصد ازدواج ندارم..به همه صدبار گفتم من شوهر نمیخوام
-عمو نمیشه که تا آخره عمرت مجرد بمونی ...باید ازدواج کنی بچه دار بشی..
-نه عمو لطفا ...
نمیخواستم دلشو بشکنم و گفتم
-عمو بگید دقیقا شما چی میخواید...
-اگه شمادوتا به هم علاقه دارید بگید...روش فکر کنید فعلا نامزد باشید تا هروقت آمادگی داشتید ازدواج کنید..
-عمو من روش فکر میکنم...ولی فکر نکنم بتونم بایه پسر زیره یه سقف باشم..
عمو لبخند زدو گفت
-مهیارم میدونه فقط الان خواست بره مغاذه بیاد...روش خوب فکر کن عمو...
خواستم این جریانو جدی نگیرم...بیخیال بابا....
زنگه در به صدا دراومد..
پاشدم برم باز کنم...باز کردم ..مهیار بود..
با صدای نسبتا بلند گفت
-عه بیدار شدیییی
-آره...
رفتیم تو...زن عمو داشت دره گوشه عمم هی پچ پچ میکرد و به منو مهیار نگاه میکرد...
بدم میومد فامیلای ما خودشون میبرن میدوزن..
خودمم میدونستم که حسی به مهیار ندارم...
ولی خوشگل بوداااا...
صدای زنمو میومد..که میگفت
-نگا چقدر بهم میان...
اه..انقدر از این رفتارا بدم میاد...
ولی عاشقه زن عموم بودم....جای مامانم بود
کیکو اوردن ...
من با چاقو بریدم تقسیم کردم...
رفتم دستمو شستم..که تا برگشتم یه چیزو به زور کردن توی دهنم...
مهیار بود ...یکم خامه هم مالید به صورتم...ای خدا این کی آدم میشهعه...
رفت زود نشست روی مبل پیشه مردا که..من روم نمیشه برم اونجا تلافی کنم...
داشتم با حرص نگاش میکردم اونم هی میخندید...
رفتم صورتمو شستم...
کیکارو گذاشتیم تو بشقاب..داشتم میزاشتم جلو همه..رسیدم به مهیار یه چشمکه خیلی باحالی فرستاد..
از کاراش خندم گرفته بود..
ساعت ۵بود...
نشسته بودم داشتم باگوشیم ور میرفتم...
که مهدی اومد....
بابا به مهدی گفته بود..که مهیارم شب بیاد با ما پارک...
قرار شد منو مهیار بریم خونه ما من خوشگل کنم...بعد بریم اونجایی که مهدی گفت...
رفتیم خونه...
اومدیم تو اتاق...
خوبه اتاق تمیز بودااا
مهیارو راهی کردم به بیررن از اتاق که لباس عوض کنم...
یه مانتوی پالتو ماننده طوسی پوشیدم..خیلی قشنگ بود...
با یه شلوار لیه آبی...
مهیار اومد تو...
- ۱۲.۹k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط