اخرین سختی
پارت ۵:
اروم اروم به سمت کمپانی رفتی . انقدر گریه کرده بودی که صورتت پف کرده بود و قرمز شده بودی . وقتی رفتی داخل اقای کیم اومد سمتت .
رفتی تو اتاقت بدون اینکه لباساتو دربیاری روی تخت دراز کشیدی و بالشتتو بغل کردی . کم کم چشمات گرم شد و خوابت برد . تا صبح خواب مامانبزرگتو میدیدی . وقتی بیدار شدی اماده دشی که بری کتابای درسی بخری . باید به قولی که به مامانبزگت دادی عمل میکردی. رفتی کتابخونه کتاباتو خریدی . برگشتی کمپانی. همینکه اومدی داخل لیرا رو دیدی که اومد سمتت.
لیرا: شاید دیگه دوست نباشیم ولی من هیچ وقت لطف های مامانبزرگو فراموش نمیکنم . بهت تسلیت میگم ا.ت .
ا.ت:ممنونم
خواستی از کنارش بگذری که گفت .
لیرا: ا.ت من خیلی تلاشمو باور نکنم . خیلی تلاش کردم . ولی نشد .
ا.ت:نمیخوام درموردش صحبت کنم . چون من هیچ کاری نکردم .
منتظر حرفش نموندی و رفتی تو اتاقت . درو قفل کردی و از همون موقع شروع به خوندن کردی . ۲ ساعت بعد رفتی واسه خودت قهوه درست کردی و رفتی تو حیاط که بخوریش . تو فکر بودی که هیونجین اومد تو حیاط . طبق معمول اومد سمتت که بهت تیکه بندازه .
هیونجین: چه جالب . میدونی تو همیشه تلاش کردی خاص باشی. ولی هیچی نبودی. بقیه خیلی از تو بهترن .
ا.ت:هیونجین تو درست میگی . لطفا برو اصلا حوصله ندارم .
هیونجین:چه پر رو . تو با دروغ اومدی تو کمپانی . فقط میخواستی که مارو بد نام کنی. کلی سند جعلی درموردمون درست کرده بودی . که مارو بد جلوه بدی . که تلاشامونو از بین ببری . که کمپانیو داغون کنی. تو یه نفر .
ا.ت:گفتم من این کارارو نکردم (داد)اینا همه شایعس.
هیونجین : (خنده)چه جالب هنوزم حرف خودتو میزنی .
خواست چیزی بگه که اقای کیم اومد سمتت .
اقای کیم:ا.ت دخترم بهت تسلیت میگم . غم اخرت باشه. کمکی از دستم برمیاد ؟
ا.ت:ممنونم اقای کیم لطف کردین .
اقای کیم:مرخصی میخوای ؟
ا.ت: نه مچکرم (لبخند)
اقای کیم خداحافظی گفت و رفت . هیونجین با تعجب نگات میکرد .
بعد از یه دقیقه با سردی گفت .
هیونجین: کی فوت کرده ؟
ا.ت: مامانبزرگم(بغض)
قیافش از حالت سرد به ناراحت نغییر کرد .
هیونجین:تسلیت میگم .
ا.ت:ممنون .
برگشتی و رفتی داخل . به سمت اتاقت رفتی و در اتاقو قفل کردی . نشستی رو صندلی و ادامه ی درستو خوندی .
حدودا ۱ ساعت گذشت که در اتاقت زده شد . رفتی و درو باز کردی. یه خانم پشت در بود .
&:سلام خانم ا.ت خوب هستین؟
ا.ت:ممنونم چیزی شده؟
&:فردا یه مهمونی توی کمپانی برگزار میشه . ازتون میخوام که تشریف بیارید .
کارتو گرفتی و درو بستی .
بفرمایید🩷💜
اروم اروم به سمت کمپانی رفتی . انقدر گریه کرده بودی که صورتت پف کرده بود و قرمز شده بودی . وقتی رفتی داخل اقای کیم اومد سمتت .
رفتی تو اتاقت بدون اینکه لباساتو دربیاری روی تخت دراز کشیدی و بالشتتو بغل کردی . کم کم چشمات گرم شد و خوابت برد . تا صبح خواب مامانبزرگتو میدیدی . وقتی بیدار شدی اماده دشی که بری کتابای درسی بخری . باید به قولی که به مامانبزگت دادی عمل میکردی. رفتی کتابخونه کتاباتو خریدی . برگشتی کمپانی. همینکه اومدی داخل لیرا رو دیدی که اومد سمتت.
لیرا: شاید دیگه دوست نباشیم ولی من هیچ وقت لطف های مامانبزرگو فراموش نمیکنم . بهت تسلیت میگم ا.ت .
ا.ت:ممنونم
خواستی از کنارش بگذری که گفت .
لیرا: ا.ت من خیلی تلاشمو باور نکنم . خیلی تلاش کردم . ولی نشد .
ا.ت:نمیخوام درموردش صحبت کنم . چون من هیچ کاری نکردم .
منتظر حرفش نموندی و رفتی تو اتاقت . درو قفل کردی و از همون موقع شروع به خوندن کردی . ۲ ساعت بعد رفتی واسه خودت قهوه درست کردی و رفتی تو حیاط که بخوریش . تو فکر بودی که هیونجین اومد تو حیاط . طبق معمول اومد سمتت که بهت تیکه بندازه .
هیونجین: چه جالب . میدونی تو همیشه تلاش کردی خاص باشی. ولی هیچی نبودی. بقیه خیلی از تو بهترن .
ا.ت:هیونجین تو درست میگی . لطفا برو اصلا حوصله ندارم .
هیونجین:چه پر رو . تو با دروغ اومدی تو کمپانی . فقط میخواستی که مارو بد نام کنی. کلی سند جعلی درموردمون درست کرده بودی . که مارو بد جلوه بدی . که تلاشامونو از بین ببری . که کمپانیو داغون کنی. تو یه نفر .
ا.ت:گفتم من این کارارو نکردم (داد)اینا همه شایعس.
هیونجین : (خنده)چه جالب هنوزم حرف خودتو میزنی .
خواست چیزی بگه که اقای کیم اومد سمتت .
اقای کیم:ا.ت دخترم بهت تسلیت میگم . غم اخرت باشه. کمکی از دستم برمیاد ؟
ا.ت:ممنونم اقای کیم لطف کردین .
اقای کیم:مرخصی میخوای ؟
ا.ت: نه مچکرم (لبخند)
اقای کیم خداحافظی گفت و رفت . هیونجین با تعجب نگات میکرد .
بعد از یه دقیقه با سردی گفت .
هیونجین: کی فوت کرده ؟
ا.ت: مامانبزرگم(بغض)
قیافش از حالت سرد به ناراحت نغییر کرد .
هیونجین:تسلیت میگم .
ا.ت:ممنون .
برگشتی و رفتی داخل . به سمت اتاقت رفتی و در اتاقو قفل کردی . نشستی رو صندلی و ادامه ی درستو خوندی .
حدودا ۱ ساعت گذشت که در اتاقت زده شد . رفتی و درو باز کردی. یه خانم پشت در بود .
&:سلام خانم ا.ت خوب هستین؟
ا.ت:ممنونم چیزی شده؟
&:فردا یه مهمونی توی کمپانی برگزار میشه . ازتون میخوام که تشریف بیارید .
کارتو گرفتی و درو بستی .
بفرمایید🩷💜
- ۷۹.۳k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط