مهمونی خطرناک

مهمونی خطرناک
پارت=29

ویو جونگ کوک

گوشیم رو توی دستم چرخوندم و دوباره به پیام خیره شدم

«این آخرین فرصتته جئون... دفعه بعد دیگه خبری از هشدار نیست.»

فکم رو محکم روی هم فشار دادم

فکر کرده بود با تهدید کردن من می‌تونه به چیزی که می‌خواد برسه؟

اشتباه بزرگی کرده بود...

اما چیزی که بیشتر از همه عصبیم می‌کرد این بود که هنوز نمی‌دونستم اون عوضی کیه و از کجا از رابطه‌ی من و ات باخبر شده

گوشیم رو توی جیبم گذاشتم و به سمت ات برگشتم

روی مبل نشسته بود و داشت با گوشیش ور می‌رفت

آروم صداش زدم:
پرنسس؟

سرش رو بلند کرد و گفت:
هوممم؟

کوک: بیا اینجا ببینم

با تعجب نگام کرد و از جاش بلند شد و گفت:
چیکار داری؟

دستم رو دور کمرش گذاشتم و کشیدمش سمت خودم

کوک: هیچی...فقط می‌خوام چند دقیقه بغلم باشی

لبخند زد و دستاش رو دور گردنم حلقه کرد
ات: وااای آقای جئون امروز خیلی احساساتی شدنااا

لبخند کمرنگی زدم و پیشونیش رو بوسیدم و گفتم: فقط امروز؟

ات: نههه ولی امروز یه جور دیگه‌ای

چیزی نگفتم

چطور می‌تونستم بهش بگم که تمام فکرم درگیر اینه که نکنه یه روز همین لبخند از روی صورتش محو بشه؟

چطور می‌تونستم بهش بگم که حتی فکر کردن به اینکه کسی بخواد بهش آسیب بزنه منو از خود بی‌خود می‌کنه؟

سرش رو روی سینه‌م گذاشت و آروم گفت:
کوکی؟

کوک: جانم؟

ات: تو که چیزی رو ازم پنهون نمی‌کنی، مگه نه؟

برای چند ثانیه سکوت کردم

لعنتی...

این دختر حتی وقتی چیزی نمی‌دونه، انگار می‌تونه همه‌چیز رو از توی چشمام بخونه

دست کشیدم روی موهاش و گفتم:
نه پرنسسم...چیزی نیست که بخوای نگرانش باشی

سرش رو بلند کرد و مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت:
پس چرا از صبح این‌قدر عصبی‌ای؟

لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
چون خانومم بدون خبر از خونه رفته و شوهر بیچاره‌ش رو سکته داده

با شنیدن حرفم خندید و زد روی سینه‌م

ات: اووووف هنوز ول نکردی؟
کوک: نه خانومم تازه اولشه

ات: خیلی خب آقای جئون...ببخشید دیگه

سرش رو دوباره روی سینه‌م گذاشت

چند لحظه همون‌طور نگهش داشتم و بعد آروم گفتم: برو استراحت کن عزیزم منم یه کار کوچیک دارم

ات: باز کار؟
کوک: قول می‌دم زود برگردم

با بی‌میلی ازم فاصله گرفت و گفت:
باشه...ولی بعدش باید بیای پیشم

لبخند زدم و گفتم:
چشم پرنسس خانوم

همین که از پله‌ها بالا رفت لبخندم محو شد

گوشیم رو درآوردم و شماره‌ی یکی از افرادم رو گرفتم

کوک: تا بیست دقیقه دیگه همه تو اتاق جلسه باشن
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم تماس رو قطع کردم

بیست دقیقه بعد

همه دور میز نشسته بودن

یکی از افرادم پرونده‌ای رو روی میز گذاشت و گفت: قربان ما تونستیم یه سرنخ پیدا کنیم

نگاهم رو از روی گوشیم برداشتم و گفتم:
بگو

بادیگارد: ماشینی که چند روزه اطراف عمارت دیده می‌شه متعلق به یکی از آشنایان خانم ات بوده

اخمام توی هم رفت
کوک: آشنای ات؟

بادیگارد: بله قربان هنوز مطمئن نیستیم خودش با گروه رقیب ارتباطی داره یا نه، اما...

کوک: اما چی؟

بادیگارد: اسم ته‌هو چند بار توی بررسی‌هامون مطرح شده

با شنیدن اون اسم نگاهم سرد شد

ته‌هو؟

پسرخاله‌ی ات؟

همون پسری که چند وقت پیش فهمیده بود به ات علاقه دارم؟

با عصبانیت دستم رو روی میز گذاشتم و گفتم: می‌خوای بهم بگی احتمال داره یکی از نزدیک‌ترین آدم‌های ات با دشمنای من در ارتباط باشه؟

بادیگارد سریع جواب داد: هنوز مدرک قطعی نداریم قربان

چند لحظه سکوت کردم

نمی‌خواستم بدون مدرک کسی رو متهم کنم، مخصوصاً کسی که به ات نزدیک بود

اما اگه حتی یه درصد احتمال داشت که ته‌هو توی این ماجرا دست داشته باشه...

باید حقیقت رو می‌فهمیدم

کوک: تمام رفت‌وآمدهاش رو بررسی کنید. می‌خوام بدونم با کی ملاقات می‌کنه و آخرین بار کجا بوده

بادیگارد: چشم قربان

کوک: و یه چیز دیگه...

همه نگاهم کردن

کوک: تا وقتی خودم دستور ندادم، هیچ‌کس حق نداره به ات نزدیک بشه یا درباره‌ی این موضوع باهاش حرف بزنه نمی‌خوام حتی یه تار مو از سرش کم بشه

همه با هم گفتن: چشم قربان

از جام بلند شدم و به سمت در رفتم

اما درست قبل از اینکه خارج بشم، گوشیم زنگ خورد


ادامش تو کامنتا.....
دیدگاه ها (۲)

dark life = 31

چندپارتی جونگ کوک

ادامه ی پارت ۱۹۵

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 12ویو نامجون:ات روبه‌روم نشسته بود و...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.42(روایت از زبان نویسند...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁹ویو: جونگ‌کوکوارد اتاق کارم شدم ...

Last leaves/رمان جیمین

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

پشت نقاب عشق💗وقتی جونگ‌کوک و ا.ت به عمارت رسیدن، هوا تاریک ش...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط