#نیم_ساعت_بامداد

#نیم_ساعت_بامداد
پرستار گفت: «بچرخید سمت دیوار.» گفتم: «من شوهرشم. چیو نباید ببینم؟» اخم کرد. گفت: «خواهش می کنم آقای محترم.» برگشتم سمت دیوار. روژان داشت، غر می‌زد. پرستار گفت: «زود باش خانم. تا صبح وقت ندارم یه سوند بزنم بهت.» از زود باش و یالا متنفر بود. از بیمارستان بیشتر. این یکی را نگفته بود. چهار سال طول کشید تا بفهمم. چهار سال و سه روز. نیمه‌ شب بود که برگشت خانه. به‌هم‌ریخته و پریشان. دو روز اول، هیچ حرفی نزد. روز سوم تعریف کرد که سر شیفت او، دختر جوانی مُرده. درست وسط گفتنِ آرزوهایش. از این‌که دوست داشته شوهر کند و چهار تا بچه بزاید. از این‌که نمی‌خواهد زیر این لامپ‌های زشت مهتابی بمیرد. این‌ها را که تعریف کرد، گفت: «من دیگه نمی‌تونم پرستار بمونم، بردیا» گفت: «دیگه طاقت ندارم توی چشم آدم‌ها نگاه کنم و قول بدم که زنده می‌مونن.» امشب، برعکس شده بود. قبل از رفتن به اورژانس، گفت: «باید قول بدی.» گفتم: «دیوونه‌ شدی؟ چارتا سرفه است فقط.» چهارتا سرفه، نبود. ردّ ِچند خطِ سرخ شاخه‌ای و شکسته بود روی سینه‌اش. گفتم: «قول می‌دم نمی‌میری» گفتم: «فردا صبح می‌برمت شمال، یه کلبه چوبی می‌گیریم تو دل جنگل. خلاص» گذاشتمش روی تخت آی‌سی‌یو. بوسیدمش. پرستار گفت: «بچرخید سمت دیوار.» از پشت سر، صدای جیغ آمد. جیغ روژان. پرستار داد کشید: «دکتر بابایی، مریض اَرِست کرده.» یکی هلم داد پشت شیشه‌ها. چشم‌هام، چیزی نمی‌دید. فقط صدای دویدن پرستارها را می‌شنیدم، سوت ممتد دستگاه‌ها، ضرباتِ محکم دستگاه شوک و پچ پچ آدم‌ها که می‌گفتند: «زمان مرگ: نیم ساعتِ بامداد....»
. #مرتضی_برزگر
دیدگاه ها (۶)

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۸سرعت زیادش رو کنتر...

پارت ۴۵

پارت دوم: کلیدِ طلایی قفل در قفلپیام رمزی روی صفحه‌ی رادیو ث...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒ویو اِریامرد اسلحه رو دوباره بالا آورد...

007-پنهان در مه - پارت ۷۷

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_23فصل دوازدهم |...

آی زن!در سرانگشتانت چه می‌گذشتآن هنگام که قالیِ جان مرا می‌ب...

فیک کوکجنبه نداری نخون سیسی خو فصل ²پارت ⁹* اوه چه دافی پرنس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط