{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_23

فصل دوازدهم | دیوار

تق.
تق.
تق.
هیچ‌کس تکان نخورد.
صدای ضربه‌ها هنوز در زیرزمین می‌پیچید.
هان آهسته گفت:
— لطفاً یکی بهم بگه اون فقط صدای لوله بود.
سونگمین به دیوار نگاه کرد.
— لوله‌ها معمولاً سه بار دقیق نمی‌زنن.
هان اخم کرد.
— ممنون که امیدم رو از بین بردی.
چان چراغ گوشی‌اش را بالا گرفت.
— همه عقب برید.
چانگبین گفت:
— چرا؟
— چون نمی‌دونیم پشت این دیوار چیه.
لی‌نو جلو رفت.
دستش را روی دیوار گذاشت.
چند ثانیه چیزی نگفت.
فلیکس پرسید:
— چیزی حس می‌کنی؟
لی‌نو سرش را تکان داد.
— نه.
بعد آرام گفت:
— ولی این دیوار با بقیه فرق داره.
چان نزدیک‌تر شد.
— از کجا؟
لی‌نو با بند انگشت به دیوار زد.
تق.
صدای توخالی برگشت.
همه به هم نگاه کردند.
هان آهسته گفت:
— اوه...
چانگبین گفت:
— تو خالیه.
لی‌نو چند قدم عقب رفت و به دیوار خیره شد.
— پشتش یه فضای خالی هست.
فلیکس به هیونجین نگاه کرد.
هیونجین هنوز ساکت بود.
پلاک 17 را محکم در دستش نگه داشته بود.
فلیکس آرام پرسید:
— هیونجین؟
— هوم؟
— تو چیزی از اینجا یادت میاد؟
هیونجین به دیوار نگاه کرد.
چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد.
— نه...
مکث.
— ولی یه حس عجیبی دارم.
هان گفت:
— این جمله دیگه تبدیل شده به شعار امشب.
هیونجین لبخند کوتاهی زد.
اما خیلی زود دوباره جدی شد.
— فکر کنم...
دستش را روی دیوار گذاشت.
— قبلاً اینجا ایستاده بودم.
فلیکس نزدیک او رفت.
— همین نقطه؟
هیونجین آرام سر تکان داد.
— آره.
چشمانش را بست.
برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد...
صدای باران در ذهنش برگشت.
راهرویی تاریک.
نور ضعیف.
و خودش...
ایستاده روبه‌روی همین دیوار.
اما این بار تنها نبود.
صدای قدم کسی پشت سرش می‌آمد.
هیونجین ناگهان چشم‌هایش را باز کرد.
نفسش را حبس کرده بود.
فلیکس پرسید:
— چی دیدی؟
هیونجین آرام جواب داد:
— یکی پشت سرم بود.
چان گفت:
— کی؟
— نمی‌دونم.
— مطمئنی آدم بود؟
هیونجین مکث کرد.
— نمی‌دونم.
هان زیر لب گفت:
— عالیه.
سونگمین نگاهش کرد.
— چی عالیه؟
— جمله‌ی نمی‌دونم.
چانگبین خندید.
— حداقل هنوز حس شوخیت سر جاشه.
هان گفت:
— من از ترس شوخی می‌کنم.
صدای تق دیگری از دیوار آمد.
این بار...
دیوار کمی لرزید.
چان فوراً گفت:
— عقب!
همه چند قدم عقب رفتند.
قسمتی از گچ دیوار ترک خورد.
یک خط باریک از وسط دیوار پایین آمد.
فلیکس زمزمه کرد:
— خودش... ترک خورد؟
ترک بیشتر شد.
چند تکه از گچ افتاد.
پشت آن...
چوب قدیمی دیده می‌شد.
لی‌نو گفت:
— این دیوار نیست.
چان پرسید:
— چی هست؟
لی‌نو با دقت نگاه کرد.
— یه درِ مخفیه.
هان با ناباوری گفت:
— چرا این خونه انقدر در داره؟
سونگمین جواب داد:
— شاید سازنده‌ش علاقه‌ی زیادی به در داشته.
هان گفت:
— من با سازنده‌ش خصومت شخصی پیدا کردم.
چان جلوی در رفت.
دستش را روی قسمت چوبی گذاشت.
این بار کلید لازم نبود.
در با یک فشار آرام باز شد.
صدای کشیده شدن چوب روی زمین پیچید.
پشت در...
راهروی بسیار باریکی بود.
آن‌قدر باریک که فقط یک نفر می‌توانست از آن عبور کند.
هیچ پنجره‌ای نداشت.
انتهایش در تاریکی گم می‌شد.
چان چراغ گوشی‌اش را داخل راهرو گرفت.
روی دیوار سمت راست...
رد چند خط کشیده شده بود.
مثل علامت‌هایی که کسی با ناخن روی دیوار ایجاد کرده باشد.
فلیکس آرام گفت:
— اینجا کسی بوده.
هیونجین به خطوط خیره شد.
ناگهان یکی از آن‌ها را لمس کرد.
— این‌ها خط نیستن.
لی‌نو نزدیک شد.
— چی هستن؟
هیونجین گفت:
— عددن.
همه ساکت شدند.
روی دیوار چند عدد پشت سر هم دیده می‌شد.
۱
۲
۳
۴
و بعد...
یک جای خالی.
هان گفت:
— بعدی کجاست؟
فلیکس نور گوشی را بالا برد.
کمی جلوتر...
روی دیوار عدد دیگری دیده می‌شد.
۱۷
چهره‌ی هیونجین تغییر کرد.
پلاک داخل دستش را نگاه کرد.
بعد به عدد روی دیوار.
17
چان پرسید:
— همونه؟
هیونجین چیزی نگفت.
فلیکس آرام گفت:
— آره.
هیونجین یک قدم به جلو رفت.
درست مقابل عدد 17 یک سوراخ کوچک در دیوار بود.
پلاک را داخل آن امتحان کرد.
جا افتاد.
هان با تعجب گفت:
— یعنی این پلاک کلیده؟
قبل اینکه هیونجین جوابی بدهد.....
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط