شب آرامی بود
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود،
زندگی یعنی چه !؟
مادرم سینی چایی در دست،
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم، تکه نانی آورد،
آمد آنجا، لب پاشویه نشست،
به هوای خبر از ماهی ها
دست ها کاسه نمود، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت
و به لبخندی تزئینش کرد
هدیه اش داد، به چشمان پذیرای دلم
پدرم دفتر شعری آورد،
تکیه بر پشتی داد، شعر زیبایی خواند،
و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی ست که در ما جاری ست
زندگی، فاصله ی آمدن و رفتن ماست
رود دنیا، جاری ست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن، به همان عریانی، که به هنگام ورود، آمده ایم
قصه آمدن و رفتن ما تکراری است
عده ای گریه کنان می آیند
عده ای، گرم تلاطم هایش
عده ای بغض به لب، قصد خروج
فرق ما، مدت این آب تنی است
یا که شاید، روش غوطه وری
-از اشعار کیوان شاهبداغی
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود،
زندگی یعنی چه !؟
مادرم سینی چایی در دست،
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم، تکه نانی آورد،
آمد آنجا، لب پاشویه نشست،
به هوای خبر از ماهی ها
دست ها کاسه نمود، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت
و به لبخندی تزئینش کرد
هدیه اش داد، به چشمان پذیرای دلم
پدرم دفتر شعری آورد،
تکیه بر پشتی داد، شعر زیبایی خواند،
و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی ست که در ما جاری ست
زندگی، فاصله ی آمدن و رفتن ماست
رود دنیا، جاری ست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن، به همان عریانی، که به هنگام ورود، آمده ایم
قصه آمدن و رفتن ما تکراری است
عده ای گریه کنان می آیند
عده ای، گرم تلاطم هایش
عده ای بغض به لب، قصد خروج
فرق ما، مدت این آب تنی است
یا که شاید، روش غوطه وری
-از اشعار کیوان شاهبداغی
- ۱.۳k
- ۱۸ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط