**قسمت آخر (پارت پایانی): امپراتوریِ جاویدان**

**قسمت آخر (پارت پایانی): امپراتوریِ جاویدان**

دشتِ بی‌نهایتِ تازه، زیرِ نورِ ملایم و گرمی که از آسمانِ دوگانه می‌تابید، نفس می‌کشید. دیگر نه از آن خلاءِ مطلق خبری بود و نه از سایه‌های تهدیدکننده‌ی نیستی. همه‌چیز در یک تعادلِ بی‌نقص قرار داشت؛ تعادلی که با رنج، عشق و اراده‌ی دو نفر از دلِ هیچ ساخته شده بود.

جونگ‌کوک دستِ ات را گرفت و با هم روی تپه‌ای کوچک ایستادند که مشرف به تمامِ دنیای تازه بود. بادِ ملایمی موهایشان را نوازش می‌کرد؛ بادی که بوی خاکِ تازه، باران و زندگی می‌داد.

جونگ‌کوک نگاهی به وسعتِ این جهانِ نو انداخت، لبخندی عمیق روی لب‌هایش نشست و گفت: «خب... وقتشه نامِ این امپراتوری رو مشخص کنیم. جایی که دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه ما رو از هم جدا کنه و هیچ تاریکی‌ای جراتِ نزدیک شدن بهش رو نداره.»

ات به چشمانِ درخشانِ جونگ‌کوک خیره شد؛ مردی که در کنارش، از طوفانِ نیستی گذشت و خدایانِ تاریکی و نور را به زانو درآورد. ات دستش را روی قلبِ جونگ‌کوک گذاشت و با صدایی محکم و پر از آرامش گفت:

«نامش رو می‌ذاریم **"دلباخته"**... چون این دنیا، حاصلِ جنون و عشقِ ما به همدیگه‌ست. دنیایی که حتی مرگ و نیستی هم نتونست اون رو از بین ببرد.»

جونگ‌کوک سرش را پایین آورد و پیشانی‌اش را به پیشانیِ ات چسباند. پیش از آنکه لب‌هایشان در یک بوسه‌ی عمیق، طولانی و پر از اشتیاق به هم برسد، با صدایی که فقط ات بشنود زمزمه کرد:

«به خانه‌ات خوش آمدی، ملکه‌ی من... تا ابد و یک روز، در کنارِ توام.»

و در آن سکوتِ ابدی و پر از نور، امپراتوریِ دلباخته متولد شد؛ امپراتوری‌ای که هیچ‌گاه سقوط نخواهد کرد، چون در قلبِ دو عاشقِ لجوج و تسلیم‌ناپذیر ریشه دوانده بود.
*پایانِ داستان
دیدگاه ها (۰)

چندپارتی جونگ کوک

ادامه ی پارت ۱۹۵

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

فهمیدم! کاملاً درسته، نباید فقط در مورد رابطه‌شون حرف بزنیم،...

قسمت ۸ فردا صبح، وقتی جونگ‌کوک با سردرد از خواب بیدار شد و ر...

چند پارتی✨تعطیلات بود و ات همراه جونگ‌کوک برای چند روز به ای...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط