{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

👑 پارت ۲۷👑

👑 پارت ۲۷👑

💛 بردیا💛

در ماشینو باز کردم و پیاده شدم نگاهی به ماشینم انداختم دیدم چند نفر دور ماشینم جمع شدن و دارن یکیو از ماشینم میکشن بیرون عه چقد شبیه منه ولی سر و صورتش تمام خونیه.....با صدایی به عقب برگشتم که دیدم ماشینی با سرعتی میاد به طرفم خواستم تکون بخورم ولی دیر بود چشامو بستم.....
وقتی دردی رو حس نکردم چشمامو باز کرد دیدم ماشینه رد شده رفته.....به اون دختره نگاه کردم.....
_تو کی هستی؟
دختره_من ایرین هستم
_چرا ماشینه به من نخورد؟چرا از من رد شد؟
ایرین_چون تو روحی اونی که اونجا افتاده جسمته داری میمیری و الان تو کمایی
با شنیدن این حرفا زبونم بند اومده بود
یادم به فیلم پنج کیلومتر تا بهشت افتاد هیچوقت فکر نمیکردم حقیقت باشه و خودم اینجوری بشم......
یعنی من الان روحم؟
جسمم اونجاس؟
دارم میمیرم؟
تو کمام؟
همه این سوالارو از ایرین پرسیدم یهو چنان دادی زد که دو بالا پریدم.....
ایرین_به من مربوط نیست که به سوالات جواب بدم
_اوکی فقط چجوری باید به خانوادم خبر بدم؟
ایرین_برو تو خوابشون
_چجوری؟
ایرین یه سری توضیحات داد و سریع غیب شد به اون روشی که ایرین یادم داده بود به خونه ماتینا رفتم دستمو روی دستگیره گذاشتم که دستم از دستگیره رد شد......
یادم به حرفای ایرین افتاد.....
"ما الان روحیم و نمیتونیم با چیزی برخورد کنیم و چیزیم نمیتونه با ما برخورد که"
بخاطر همین از در رد شدم و به داخل رفتم میخواستم به خواب ماتینا برم چون برای این کار به یه ادم مومن نیازمندم......
به داخل رفتم و به سمت اتاق ماتینا به راه افتادم.......
وقتی رفتم تو خوابش دیدم داره خواب میبینه خودشو باران رفتن یه پارک و داشتن حرف میزدن که از پشت سرشون رفتم و به ماتینا گفتم ماتینا کمکم کن خواهش میکنم داخل بیمارستان.......هستم تو کمام لطفا و سریع اومدم بیرون......
نمیدونستم باور میکنه یا نه؟
ولی به هر حال من کار خودمو کردم.....رو کردم به اسمونو گفتم خدایا قول میدم اگه از این حالت دراومدم قسم میخورم که به ماتینا بگم دوسش دارم..........

ببخشید اگه کمه دوستان من تو راه شیراز هسنم واسه همین نمیتونم زیاد پارت بزارم از صبح تا حالا هم دو پارت که با این پارت میشه سه پارت واستون گزاشتم😊 😄
عاشقتونممممم❤ 💋 ❤ 💋
دیدگاه ها (۶)

محو زیبایی او پارت ۳۳ویو رزا همون راهرو دور و ورم و نگاهی ان...

وقتی درسش بد بودو ..

پارت سوم

ارامش محال part 2

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

کپشن مهمه🎀🐥عروسک من😈🔞پارت دوازدهم رفتم پایین سرمو دور تا دور...

وقتی درسش بد بود و..

p¹ویو هانا-امروز مادربزرگ بهم گفت که یه مهمونی برگزار کرده و...

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

پخش زنده بی‌امبی‌ام: هان وقتی بحث اجرای زنده میشه، یه چیز دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط