بابایی من
𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ²
از داخل کلاب بیرون آمدند، سوار یک پورشهٔ مشکی شدند و حرکت کردن. جسیکا و او در صندلی عقب پشت ماشین نشسته بودن و راننده ماشینو به دستورات او کنترل میکرد.
ب..ببخشید ما کجا داریم میریم؟
_ نگران نباش..من میخوام کمکت کنم ازت مراقبت کنم تا زندگیه بهتری داشته باشی، تا دست هیچ آشغال دیگه ای روت بلند نشه و مجبور نباشی نظافتچی کلاب باشی
چرا میخواید این کارو برای من بکنید؟ شما که منو نمیشناسید.. منم شمارو نمیشناسم خب...
_ اروم اروم آشنا میشیم، من کیم تهیونگ هستم و خیلی وقته تورو زیر نظر دارم و تصمیم گرفتم که ازت مراقبت کنم چون فهمیدم که خیلی تنهایی...
جسیکا با شنیدن جمله ی آخر، سرشو انداخت پایین.
تقصیر من نیست که تو این سن 16 سالگی تنهام... پدر و مادرم وقتی من بچه بودم منو نخواستن، بنابراین با من مثل یک اشغال رفتار کردن و گذاشتنم پرورشگاه... منو رها کردن نامردا!
تهیونگ با گوش کردن به حرفای او، برای اولین بار چهره اش نرم شد، لحنشو اروم تر کرد.
_ چقد کوچولویی، الان که اینجایی، یعنی از پرورشگاه فرار کردی؟
بله...
_چرا؟
چون از اینکه میدیدم هر روز یه نفر جدید صاحب والدین و سرپرست میشد برام سخت بود...دیگه نمیتونستم تحمل کنم چون من هیچ وقت انتخاب نشدم
تهیونگ کمی به او نزدیک شد، سرشو به پایین خم کرد تا صورت او را واضح ببیند. از چانه اش گرفت و صورتشو اورد بالا. به چشمان عروسکیه پر از اشک قهوه ای او خیره شد، انگشت شصتشو گذاشت زیر چشماش و قبل از اینکه قطره اشکی بریزه، پاک کرد.
_ دیگه نیازی نیست که راجبش ناراحت باشی، چون من قراره از این ببد سرپرست تو باشم و میتونی منو پدر و هرچی که دوست داری صدا کنی...باشه؟
واقعا؟؟
_ آره!
جسیکا از شوق هق هق کرد و خودش را در آغوش او جا کرد و درون سینه اش هق هق میکرد.
ممنونم!
دستشو دور کمر او حلقه کرد، پشتش را نوازش کرد.
_ هیششش..
ناگهان جسیکا تازه سوزش بدی در پاش احساس کرد، عقب کشید و به دست و پاهاش خیره شد که کاملا قرمز بودند.
_لعنتی... میدونم درد میکنه، یکم دیگه تحمل کن، الان میرسیم عمارت و برات کرم میزنم، باشه؟
او سرشو اروم به نشونهٔ تایید تکون داد.
بعد از دقایقی به عمارت او رسیدند. همه جای عمارت را به او نشون داد، جسیکا از دیدن این عمارت بزرگ و شیک متعجب و هیجان زده شده بود. تهیونگ در اتاقی را باز کرد که داخلش دکور هایی با رنگ های پاستیلی و دخترانه بود.
_ اینجا اتاق توعه... دوسش داری؟
دخترک با هیجان و لبخند وارد اتاقش شد و به اطرافش نگاه کرد، باورش نمیشد که بالاخره یه اتاق که فقط تعلق به خودشه رو داره.
بله اینجا رو خیلی دوست دارم، واقعا خوشگله!
روی تخت نشست، تهیونگ جلوش زانو زد و اروم انگشتشو روی سوختگی ها کشید. جسیکا کمی پرید و بی اختیار دستشو گذاشت رو شانهٔ تهیونگ و فشار داد.
آخ...
_هیش باید تحمل کنی، این پمادو که بزنم سوزشش کمتر میشه. هرچقد که دردت گرفت شونه های منو فشار بده.
کمی از پماد رو روی انگشتش ریخت و اروم اروم اول به پاهاش مالید، پاهای صاف و لاغر و لطیفی داشت. بر خلاف ظاهر خشنش، دستاش خیلی اروم و حالتی نواز وار حرکت میکردند. بعد از پاها، پماد رو به دستاش زد.
_ پوست نرمی داری، قدرشو بدون.
م.. منظورتون چیه؟
تازه به خودش اومد که چی گفته، صداشو بلند صاف کرد و بلند شد.
_ هیچی... استراحت کن، من کاری برام پیش اومده میرم و فردا برمیگردم، به چیزی نیاز داشتی پایین تو اشپزخونه یه نفری هست که اگه آجوما صداش کنی خودش میاد سمتت. زن مهربونیه، هرچی خواستی از اون بخواه و هرکسی ام تو خدمتکارا یا هرکی اذیتت کرد بعدا به خودم بگو، باشه؟
اهوم باشه ممنونم.
_ خواهش میکنم، فعلا شبت بخیر.
و از اونجا رفت.
وقتی در اتاق بسته شد، سرمو فرو بردم داخل بالشت و جیغ زدم و پاهامو تکون دادم، انقدری ذوق زده بودم که متوجه ی درد پاهام نشدم، خیلی خوشحال بودم! واقعا هنوزم احساس میکنم که توی یه رویا هستم، یعنی از فردا قرار نیست که برم به اون کلاب لعنتی؟ یعنی قرار نیست حرفای چرت بقیه رو بشنوم؟
خندیدم و رو تخت دراز کشیدم، بالشت رو بغل کردم و به سقف خیره شدم. بالاخره منم سرپرست دارم، اینکه نسبت خونی باهام داشته باشه یا نه برام مهم نیست..چون من از اول مهر مادر و پدر رو تجربه نکردم که این چیزا برام مهم باشه، فقط تنها چیزی که دوست دارم بدونم اینه که چرا اونا همچین کاری باهام کردن؟ مگه من دخترشون نبودم؟ اگه از اول منو نمیخواستن چرا به دنیام اوردن؟ ... درک این چیزا عجیبه... ولی بیخیال دیگه بهش فکر نکنم بهتره. انقدری با خودم تو دلم حرف زدم که نفهمیدم کی خوابم برد.
___________________
شرایط پارت بعد:
۱۲ لایک❤
۸ کامنت (نفری دوتا)
ببینم چه میکنید دیگه:)
ᴘ²
از داخل کلاب بیرون آمدند، سوار یک پورشهٔ مشکی شدند و حرکت کردن. جسیکا و او در صندلی عقب پشت ماشین نشسته بودن و راننده ماشینو به دستورات او کنترل میکرد.
ب..ببخشید ما کجا داریم میریم؟
_ نگران نباش..من میخوام کمکت کنم ازت مراقبت کنم تا زندگیه بهتری داشته باشی، تا دست هیچ آشغال دیگه ای روت بلند نشه و مجبور نباشی نظافتچی کلاب باشی
چرا میخواید این کارو برای من بکنید؟ شما که منو نمیشناسید.. منم شمارو نمیشناسم خب...
_ اروم اروم آشنا میشیم، من کیم تهیونگ هستم و خیلی وقته تورو زیر نظر دارم و تصمیم گرفتم که ازت مراقبت کنم چون فهمیدم که خیلی تنهایی...
جسیکا با شنیدن جمله ی آخر، سرشو انداخت پایین.
تقصیر من نیست که تو این سن 16 سالگی تنهام... پدر و مادرم وقتی من بچه بودم منو نخواستن، بنابراین با من مثل یک اشغال رفتار کردن و گذاشتنم پرورشگاه... منو رها کردن نامردا!
تهیونگ با گوش کردن به حرفای او، برای اولین بار چهره اش نرم شد، لحنشو اروم تر کرد.
_ چقد کوچولویی، الان که اینجایی، یعنی از پرورشگاه فرار کردی؟
بله...
_چرا؟
چون از اینکه میدیدم هر روز یه نفر جدید صاحب والدین و سرپرست میشد برام سخت بود...دیگه نمیتونستم تحمل کنم چون من هیچ وقت انتخاب نشدم
تهیونگ کمی به او نزدیک شد، سرشو به پایین خم کرد تا صورت او را واضح ببیند. از چانه اش گرفت و صورتشو اورد بالا. به چشمان عروسکیه پر از اشک قهوه ای او خیره شد، انگشت شصتشو گذاشت زیر چشماش و قبل از اینکه قطره اشکی بریزه، پاک کرد.
_ دیگه نیازی نیست که راجبش ناراحت باشی، چون من قراره از این ببد سرپرست تو باشم و میتونی منو پدر و هرچی که دوست داری صدا کنی...باشه؟
واقعا؟؟
_ آره!
جسیکا از شوق هق هق کرد و خودش را در آغوش او جا کرد و درون سینه اش هق هق میکرد.
ممنونم!
دستشو دور کمر او حلقه کرد، پشتش را نوازش کرد.
_ هیششش..
ناگهان جسیکا تازه سوزش بدی در پاش احساس کرد، عقب کشید و به دست و پاهاش خیره شد که کاملا قرمز بودند.
_لعنتی... میدونم درد میکنه، یکم دیگه تحمل کن، الان میرسیم عمارت و برات کرم میزنم، باشه؟
او سرشو اروم به نشونهٔ تایید تکون داد.
بعد از دقایقی به عمارت او رسیدند. همه جای عمارت را به او نشون داد، جسیکا از دیدن این عمارت بزرگ و شیک متعجب و هیجان زده شده بود. تهیونگ در اتاقی را باز کرد که داخلش دکور هایی با رنگ های پاستیلی و دخترانه بود.
_ اینجا اتاق توعه... دوسش داری؟
دخترک با هیجان و لبخند وارد اتاقش شد و به اطرافش نگاه کرد، باورش نمیشد که بالاخره یه اتاق که فقط تعلق به خودشه رو داره.
بله اینجا رو خیلی دوست دارم، واقعا خوشگله!
روی تخت نشست، تهیونگ جلوش زانو زد و اروم انگشتشو روی سوختگی ها کشید. جسیکا کمی پرید و بی اختیار دستشو گذاشت رو شانهٔ تهیونگ و فشار داد.
آخ...
_هیش باید تحمل کنی، این پمادو که بزنم سوزشش کمتر میشه. هرچقد که دردت گرفت شونه های منو فشار بده.
کمی از پماد رو روی انگشتش ریخت و اروم اروم اول به پاهاش مالید، پاهای صاف و لاغر و لطیفی داشت. بر خلاف ظاهر خشنش، دستاش خیلی اروم و حالتی نواز وار حرکت میکردند. بعد از پاها، پماد رو به دستاش زد.
_ پوست نرمی داری، قدرشو بدون.
م.. منظورتون چیه؟
تازه به خودش اومد که چی گفته، صداشو بلند صاف کرد و بلند شد.
_ هیچی... استراحت کن، من کاری برام پیش اومده میرم و فردا برمیگردم، به چیزی نیاز داشتی پایین تو اشپزخونه یه نفری هست که اگه آجوما صداش کنی خودش میاد سمتت. زن مهربونیه، هرچی خواستی از اون بخواه و هرکسی ام تو خدمتکارا یا هرکی اذیتت کرد بعدا به خودم بگو، باشه؟
اهوم باشه ممنونم.
_ خواهش میکنم، فعلا شبت بخیر.
و از اونجا رفت.
وقتی در اتاق بسته شد، سرمو فرو بردم داخل بالشت و جیغ زدم و پاهامو تکون دادم، انقدری ذوق زده بودم که متوجه ی درد پاهام نشدم، خیلی خوشحال بودم! واقعا هنوزم احساس میکنم که توی یه رویا هستم، یعنی از فردا قرار نیست که برم به اون کلاب لعنتی؟ یعنی قرار نیست حرفای چرت بقیه رو بشنوم؟
خندیدم و رو تخت دراز کشیدم، بالشت رو بغل کردم و به سقف خیره شدم. بالاخره منم سرپرست دارم، اینکه نسبت خونی باهام داشته باشه یا نه برام مهم نیست..چون من از اول مهر مادر و پدر رو تجربه نکردم که این چیزا برام مهم باشه، فقط تنها چیزی که دوست دارم بدونم اینه که چرا اونا همچین کاری باهام کردن؟ مگه من دخترشون نبودم؟ اگه از اول منو نمیخواستن چرا به دنیام اوردن؟ ... درک این چیزا عجیبه... ولی بیخیال دیگه بهش فکر نکنم بهتره. انقدری با خودم تو دلم حرف زدم که نفهمیدم کی خوابم برد.
___________________
شرایط پارت بعد:
۱۲ لایک❤
۸ کامنت (نفری دوتا)
ببینم چه میکنید دیگه:)
- ۲۶.۰k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط