Part 5

جونگکوک:میشه لطفا چیزی نگی و بخوابی؟ هوم؟


(کلمه آخر رو با صدای بم ولی آروم تو گوشش زمزمه کرد،) *انگار که واقعا جونگکوک خستش بود


ات : آقا لطفا برین کنار من از این وعضیت راضی نیستم من حتی نمیدونم شما کی هستین؟


جونگکوک از ات فاصله گرفت و رفت اون ور تخت خوابید  و گفت 


جونگکوک : نمیخواستم اذیتت کنم


ات: اسمت چیه؟


جونگکوک: جونگکوک...جئون جونگکوک


ات: چرا منو اینجا نگه داشتی


جونگکوک: شاید چون ازت خوشم اومده؟


ات:ولی آخه چرا؟ تو اصلا من نمیشناسی تو با من وقت گذروندی که بدونی من چه جور آدمی هستم بعد میگی که از من خوشت اوم



که یهو  جونگکوک بلند شد و نزاشت ات حرفشو کامل کنه و شروع کرد به بو/.. سیدن ات


ات که اول تعجب کرده بود و هسچ کاری نمی‌کرد و بعد شروع کرد به تقلا کردن ولی هیچ فایده ای نداشت بعد از تقریبا 1 دقیقه و 30 ثانیه از ات جدا شد و گفت


جونگکوک: اینقدر سوال نپرس از سوالات خسته شدم


و روی تخت دار کشید 


ات که همینطور رو تخت نشسته بود و مات و مبحم زل زد بود به جونگکوک و خشکش زده بود جوری که حتی نمیتونست بپرسه چی شده
دیدگاه ها (۳)

چند پارتی جونگکوکپارت اول ات — ۱۹ ساله: دختری مهربان، برون‌گ...

رمان جونگکوکp¹ساعت هشت صبح بود.ات مثل همیشه با عجله وارد ساخ...

Why Did I Fall in Love with You? P²⁹ | Don't Make Me WorryVi...

شب تولدم فصل 3پارت 21ات: او بله بفرمایید دکتر: خب نمیدونم تب...

پارت ۳۹تهیونگ برای اولین بار کمی نرم‌تر جواب داد:ته: گفتم خ...

#چند پارتی از تهیونگ وقتی همو دوست دارید ولی ......بورام : ک...

💜 وقتی عضو هشتم BTS بودی 💜(درخواستی)نورهای بنفش تمام سالن رو...

#درخواستی پارت ۴که یه سنگ محکم خورد توی سر ات...اما.. هیچکس ...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

تکپارتی‌ &کوک&وقتی:``همش‌ توی‌ خونه‌‌ای و‌ نمیزاره....``پیشن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط