تکپارتی &کوک&
تکپارتی &کوک&
وقتی:``همش توی خونهای و نمیزاره....``
پیشنهاد:با آهنگ fraeked out بخونینش
مرد به منظور(کوک)
مرد با قامت بلندی از ماشین تمام مشکیش پیاده شد...
یکی از همراههاش(زیر دست) که سالها بود ارادت و وفاداری خودش رو ثابت کرده بود، سیگاری بر لب اون گذاشت،و روشنش کرد و.....
_چیشد؟آوردیش؟
.....:بله قربان طبق دستورات شما پیش رفتیم و الان توی اتاق شما هستن
مرد به سمت اتاق حرکت کرد..
از پلههای عمارت بالا رفت
به اتاق رسید،دستگیره رو با قطرهای عرق روی پیشونیش کشید پایین..در اتاقخواب رو باز کرد...چشماشو به سمت دخترکش چرخوند،،که روی میز آرایش نشسته بود...
جونگکوک مردی ۳۶سالهی به ظاهر سرسختی که از طریق برادر زادهی طُقسش(درسته؟)با ات دختری مظلوم که به تازگی دبیرستانش رو تموم کرده بود آشنا شده بود...
٫٫٫٫٫٫
ات بازم سراغ درست کردن کارهای کالجی که میخواست بره به تنهایی از عمارت بیرون رفته بود
و این با وجود خدمتکارها از چشم جونگکوک دور نمیموند و دستور میداد با ملایم ترین حالت برشگردونن...
و جونگکوک به همهی خدمتکارها اعلام کرده بود در هر شرایطی ات رو ناخوشاحوال کنن دستهاشون رو از شونه و پاهاشون رو از لگن با جدیت کامل *قطع*میکنه...
٫٫٫٫٫٫٫
جونگکوک به سمت ات رفت
و ات همونجوری که روی صندلی نشسته بود داشت موهای خرمایش رو شونه میکرد...
جونگکوک از موقعیت استفاده کرد و دستش رو داخل موهای ات برد.
و آروم شروع کرد به نوازشش....
_آه..دوباره پرنسس کوچولو بیاجازه بیرون رفته بود..هوم؟
+...
ات سعی داشت دلخوریش رو با احساس سرد شدن به همسرش رو نشون بده...
_پرنسس من قهر کرده؟آره؟
+....
جونگکوک درحالی که داشت هنوز موهای دخترک رو نوازش میکرد گفت:
_باشه..امشب روی تخت از دل کوچولوت در میارم(نیشخند)
ات سریع با این حرف جونگکوک جواب داد:
+کوکی منم میخوام کالج دلخواهم برم و درس بخونم و در آخر به شغل مورد علاقم برسم...چرا نمیزاری برم(گریهالکی)
_آدما خیلی ترسناکن..اگه به یکی از گلبرگهات صدمه بزنن چی؟هوم؟
+از خودم مراقبت میکنم،قول میدم
جونگکوک با حالت کلافگی کاملاً مصنوعی جواب داد:
_نه نمیشه..بجاش بیشتر با من وقت بگذرون
+همیشه با این حرف بحث رو عوض میکنی
_چون میخوام مراقبت باشم..
+تو بعضی وقتها خونه نیستی و این برام خیلی حوصله سربره..
جونگکوک با حالت شیطنت آمیزی گفت:
_مثلاینکهوقتشه یه بچه برات بیارم
زیادی بهونه میگیری
ات با گذشت چند لحظه با گونهای سرخ شده:
+یاااا من تازه نوزدهسالم شده
و بعد از صحبتش فوراً پا به فرار گذاشت..
و جونگکوک بعد از حرکت ات آهی از ته دلکشید..
_هنوز خیلی مونده باید بزرگش کنم....
The END
سلام میدونم عکسه سبک من نیست ولی خیلی خوشگله😭🛐🛐
و لطفاً کامنت بزارید چون میخوام وضعیت نوشتنمو از زبون شما خوشگلا بشنوم... پس بکامنت فرزندم 🎀
وقتی:``همش توی خونهای و نمیزاره....``
پیشنهاد:با آهنگ fraeked out بخونینش
مرد به منظور(کوک)
مرد با قامت بلندی از ماشین تمام مشکیش پیاده شد...
یکی از همراههاش(زیر دست) که سالها بود ارادت و وفاداری خودش رو ثابت کرده بود، سیگاری بر لب اون گذاشت،و روشنش کرد و.....
_چیشد؟آوردیش؟
.....:بله قربان طبق دستورات شما پیش رفتیم و الان توی اتاق شما هستن
مرد به سمت اتاق حرکت کرد..
از پلههای عمارت بالا رفت
به اتاق رسید،دستگیره رو با قطرهای عرق روی پیشونیش کشید پایین..در اتاقخواب رو باز کرد...چشماشو به سمت دخترکش چرخوند،،که روی میز آرایش نشسته بود...
جونگکوک مردی ۳۶سالهی به ظاهر سرسختی که از طریق برادر زادهی طُقسش(درسته؟)با ات دختری مظلوم که به تازگی دبیرستانش رو تموم کرده بود آشنا شده بود...
٫٫٫٫٫٫
ات بازم سراغ درست کردن کارهای کالجی که میخواست بره به تنهایی از عمارت بیرون رفته بود
و این با وجود خدمتکارها از چشم جونگکوک دور نمیموند و دستور میداد با ملایم ترین حالت برشگردونن...
و جونگکوک به همهی خدمتکارها اعلام کرده بود در هر شرایطی ات رو ناخوشاحوال کنن دستهاشون رو از شونه و پاهاشون رو از لگن با جدیت کامل *قطع*میکنه...
٫٫٫٫٫٫٫
جونگکوک به سمت ات رفت
و ات همونجوری که روی صندلی نشسته بود داشت موهای خرمایش رو شونه میکرد...
جونگکوک از موقعیت استفاده کرد و دستش رو داخل موهای ات برد.
و آروم شروع کرد به نوازشش....
_آه..دوباره پرنسس کوچولو بیاجازه بیرون رفته بود..هوم؟
+...
ات سعی داشت دلخوریش رو با احساس سرد شدن به همسرش رو نشون بده...
_پرنسس من قهر کرده؟آره؟
+....
جونگکوک درحالی که داشت هنوز موهای دخترک رو نوازش میکرد گفت:
_باشه..امشب روی تخت از دل کوچولوت در میارم(نیشخند)
ات سریع با این حرف جونگکوک جواب داد:
+کوکی منم میخوام کالج دلخواهم برم و درس بخونم و در آخر به شغل مورد علاقم برسم...چرا نمیزاری برم(گریهالکی)
_آدما خیلی ترسناکن..اگه به یکی از گلبرگهات صدمه بزنن چی؟هوم؟
+از خودم مراقبت میکنم،قول میدم
جونگکوک با حالت کلافگی کاملاً مصنوعی جواب داد:
_نه نمیشه..بجاش بیشتر با من وقت بگذرون
+همیشه با این حرف بحث رو عوض میکنی
_چون میخوام مراقبت باشم..
+تو بعضی وقتها خونه نیستی و این برام خیلی حوصله سربره..
جونگکوک با حالت شیطنت آمیزی گفت:
_مثلاینکهوقتشه یه بچه برات بیارم
زیادی بهونه میگیری
ات با گذشت چند لحظه با گونهای سرخ شده:
+یاااا من تازه نوزدهسالم شده
و بعد از صحبتش فوراً پا به فرار گذاشت..
و جونگکوک بعد از حرکت ات آهی از ته دلکشید..
_هنوز خیلی مونده باید بزرگش کنم....
The END
سلام میدونم عکسه سبک من نیست ولی خیلی خوشگله😭🛐🛐
و لطفاً کامنت بزارید چون میخوام وضعیت نوشتنمو از زبون شما خوشگلا بشنوم... پس بکامنت فرزندم 🎀
- ۱.۶k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط