چندشاتی جونگکوک(پارت۶)

-
هوا کاملا تاریک شده بود.
چراغ‌های پارک یکی‌یکی روشن میشدن و نور زردشون روی زمین خیس از شب می‌ افتاد.
صدای دورِ ماشین‌ها میومد، اما برای من دنیا ساکت‌تر از همیشه بود.

هنوز روبه‌روی هم ایستاده بودیم. فاصله‌مون کم بود… اما آینده‌ای که جلو رومون کشیده شده بود، بی‌نهایت.

جونگکوک دستامو توی دستش گرفت.
انگشت‌هاش هنوز گرم بودن، اما لرزش خفیفی توشون بود که نمی‌تونست پنهانش کنه.

— ا/ت… اگه بجنگیم… ممکنه هر دومونو نابود کنن.

صدای “نابود” توی گوشم پیچید.

سرمو پایین انداختم.
تصویر رئیس، تیترهای سوشال مدیا، نگاه‌های قضاوت‌گر… همه مثل سایه دورمون میچرخیدن.

+نمیخوام آیندتو خراب کنم.

این جمله رو با سختی گفتم. هر کلمه‌ش مثل کندن یه تکه از وجودم بود.

اون سریع سرشو تکون داد.

— تو آینده‌ منی.

لبخند تلخی روی لبم نشست. کاش دنیا به همین سادگی بود.

چند لحظه فقط نفس‌هامون شنیده میشد. بعد آروم گفتم:

+اگه الان ول نکنیم… مجبورمون می‌کنن بدتر جدا شیم. با نفرت. با رسوایی.
ولی اگه خودمون انتخاب کنیم… حداقل خاطره‌هامون سالم می‌مونه.

چشماش خیس شد. اون نگاه… همون نگاهی که اولین بار عاشقم کرده بود… حالا پر از فهمیدن بود.

فهمید.

دستمو محکم‌تر فشرد.

— یعنی… خودمون تمومش کنیم… قبل از اینکه اونا تموممون کنن؟

اشکام سرازیر شدن، اما سر تکون دادم.

این بار خودش جلو اومد. پیشونیشو به پیشونیم تکیه داد. نفسش داغ بود، اما صداش آروم.

— من هیچ‌وقت دوست داشتنِ تو رو تموم نمیکنم.

قلبم فرو ریخت.

—منم همینطور جونگکوک...

باد سردتری وزید. انگار شب شاهد عهدی بود که هیچکدوم نمیخواستیم ببندیم.

اون دستمو آورد بالا و یه بوسه‌ی آروم روی بند انگشتم گذاشت. حرکتی ساده… اما پر از خداحافظی.

— قول بده… حتی اگه سال‌ها گذشت… حتی اگه همو ندیدیم…هیچ‌وقت فکر نکنی کم دوستت داشتم.

دستم لرزید.

+تو هم قول بده… اگه یه روز دوباره همو دیدیم...غریبه رفتار نکنی.

لبخند محوی زد؛ همون لبخندی که همیشه آخرش چشم‌هاشو هلالی می‌کرد.

— حتی اگه ۱۰ سال بگذره؟

+حتی اگه یه عمر بگذره.

چند ثانیه به هم خیره موندیم.
انگار داشتیم صورت همو توی حافظه حک میکردیم.

بعد… آهسته… دستش از دستم جدا شد.

هیچ دعوایی نبود.
هیچ فریادی نبود.
فقط دو نفر که هنوز عاشق بودن… اما تصمیم گرفتن عشقشونو قربانی آینده کنن.

اون یه قدم عقب رفت.

منم یه قدم.

و فاصله‌ای که بینمون افتاد…
بیشتر از چند متر بود.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

dark life = 40

*🧸 𓂃 ࣪˖ ִֶָ💌جیمین آروم پرسید:- یعنی تولدمه؟ماه سر تکون داد.+...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

صدای موسیقی توی گوشم می‌پیچید.نگاه‌های کنجکاوِ مهمون‌ها کلاف...

دختر و پارتی

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

چند پارتی

ادامه

Do I love him, or do I hate him?P³³ویو جونگکوکساعت ۱۱ شب بود...

بقیه پارت 26جینا: حتی با اینکه همیشه باهام سرد بود....نمیدون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط