part 8
مراسم کمکم داشت تموم میشد.
مهمونها یکییکی تالار رو ترک میکردن و موسیقی هم آروم شده بود.
لیا: بالاخره تموم شد...
کایل: خسته شدی؟
لیا: خیلی.
کایل: پس بیا بریم بیرون.
همین که به سمت در تالار رفتیم، ناگهان صدای بلندی از بیرون قصر اومد.
همه برگشتن.
پنجرههای تالار با نور قرمز و طلایی روشن شدن.
لیا: این دیگه چیه؟!
کایل فوراً جلوی من ایستاد.
کایل: پشت سر من بمون.
اما چند ثانیه بعد، صدای انفجار نبود...
آتشبازی بود.
صدها نور رنگی توی آسمون منفجر شدن.
همه با تعجب به آسمون نگاه میکردن.
من هم لبخند زدم.
لیا: وااای...
کایل برگشت و به من نگاه کرد.
کایل: قشنگه، نه؟
لیا: آره...
چند لحظه بعد، یکی از آتشبازیها درست بالای قصر شکل عجیبی ساخت.
یک قلب نورانی.
سارا از کنارمون گفت:
سارا: اووووه! چه رمانتیک! 😏
لیا: سارااا!
صورتم از خجالت داغ شد.
کایل فقط خندید.
اما درست وقتی میخواست چیزی بگه، قلب نورانی توی آسمون محو شد.
و پشت سرش...
یک علامت سیاه ظاهر شد.
کایل ناگهان لبخندش رو از دست داد.
لیا: کایل؟
کایل: ...این آتشبازی نبود.
لیا: چی؟
کایل دستم رو گرفت.
کایل: لیا، امشب ازم جدا نشو.
لیا: چرا؟
نگاهش هنوز به آسمون بود.
کایل: چون فکر کنم یکی داره بهمون هشدار میده.
و اینطوری...
شبی که قرار بود فقط یک مراسم استقبال باشه، با رازی تموم شد که هیچکدوممون فراموشش نکردیم.
مهمونها یکییکی تالار رو ترک میکردن و موسیقی هم آروم شده بود.
لیا: بالاخره تموم شد...
کایل: خسته شدی؟
لیا: خیلی.
کایل: پس بیا بریم بیرون.
همین که به سمت در تالار رفتیم، ناگهان صدای بلندی از بیرون قصر اومد.
همه برگشتن.
پنجرههای تالار با نور قرمز و طلایی روشن شدن.
لیا: این دیگه چیه؟!
کایل فوراً جلوی من ایستاد.
کایل: پشت سر من بمون.
اما چند ثانیه بعد، صدای انفجار نبود...
آتشبازی بود.
صدها نور رنگی توی آسمون منفجر شدن.
همه با تعجب به آسمون نگاه میکردن.
من هم لبخند زدم.
لیا: وااای...
کایل برگشت و به من نگاه کرد.
کایل: قشنگه، نه؟
لیا: آره...
چند لحظه بعد، یکی از آتشبازیها درست بالای قصر شکل عجیبی ساخت.
یک قلب نورانی.
سارا از کنارمون گفت:
سارا: اووووه! چه رمانتیک! 😏
لیا: سارااا!
صورتم از خجالت داغ شد.
کایل فقط خندید.
اما درست وقتی میخواست چیزی بگه، قلب نورانی توی آسمون محو شد.
و پشت سرش...
یک علامت سیاه ظاهر شد.
کایل ناگهان لبخندش رو از دست داد.
لیا: کایل؟
کایل: ...این آتشبازی نبود.
لیا: چی؟
کایل دستم رو گرفت.
کایل: لیا، امشب ازم جدا نشو.
لیا: چرا؟
نگاهش هنوز به آسمون بود.
کایل: چون فکر کنم یکی داره بهمون هشدار میده.
و اینطوری...
شبی که قرار بود فقط یک مراسم استقبال باشه، با رازی تموم شد که هیچکدوممون فراموشش نکردیم.
- ۲.۰k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط