سکوت🖤🥀
سکوت🖤🥀
𓆩 پــارت یــازدهــم 𓆪 🖤🥀
در اتاق ۱۳ آرام باز شد.
هوای سردی به صورت اسما خورد.
اتاق تاریک بود.
نامجون چراغ قوهی گوشیاش را روشن کرد.
ـ «سارا؟»
هیچ جوابی نیامد.
اسما یک قدم داخل رفت.
روی دیوارها پر از عکس بود.
عکسهای قدیمی...
عکس اسما و یون.
عکس سارا.
و حتی عکسهایی از نامجون.
اما چیزی که اسما را میخکوب کرد...
عکس خودش بود.
عکسی که فقط چند روز قبل گرفته شده بود.
اسما با ترس گفت:
ـ «یکی داره ما رو زیر نظر میگیره.»
نامجون عکس را از دیوار کند.
پشت آن نوشتهای وجود داشت:
«تو از روزی که به دنیا اومدی، بخشی از این داستان بودی.»
اسما به نامجون نگاه کرد.
ـ «یعنی چی؟»
نامجون جواب نداد.
ناگهان صدای ضبطشدهای از گوشهی اتاق پخش شد.
صدای سارا بود.
ـ «اگه این صدا رو میشنوی، یعنی دیگه نمیتونم خودم حقیقت رو بهت بگم.»
اسما آرام جلو رفت.
ـ «سارا...»
صدای ضبطشده ادامه پیدا کرد:
ـ «اسما، اون شب چیزی دیدی که نباید میدیدی.»
اسما چشمهایش را بست.
تصاویر پراکندهای در ذهنش ظاهر شد.
یون...
سارا...
یک در باز...
و مردی با همان انگشتر.
صدای سارا گفت:
ـ «برای همین مجبور شدیم خاطرات اون شب رو ازت پنهان کنیم.»
اسما با شوک گفت:
ـ «خاطراتم رو... پنهان کردید؟»
نامجون به سمت دستگاه رفت.
ـ «این صدا کی ضبط شده؟»
صدای سارا دوباره پخش شد:
ـ «و نامجون... اگه کنار اسماست، یعنی هنوز نتونسته بهش حقیقت رو بگه.»
اسما به نامجون نگاه کرد.
ـ «چه حقیقتی؟»
صدای سارا برای چند ثانیه قطع شد.
بعد آرام گفت:
ـ «یون برادر نامجون بود... اما اسما، اون شب برای نجات تو برگشت.»
اسما نفسش بند آمد.
ـ «برای نجات من؟»
ناگهان صدای بلندی از پشت سرشان آمد.
در اتاق بسته شد.
نامجون فوراً به سمت در رفت.
ـ «اسما، عقب برو.»
اسما به در خیره شد.
روی دیوار روبهرو...
یک جمله با ماژیک سیاه نوشته شده بود:
«حقیقت اول را فهمیدی.»
و درست زیر آن:
«حقیقت دوم، دربارهی نامجون است.»
چراغ گوشی نامجون خاموش شد.
اتاق دوباره در تاریکی فرو رفت.
و صدایی از پشت سر اسما زمزمه کرد:
ـ «اما حقیقت سوم... دربارهی خودته.» 🖤🥀
𓆩 پــارت یــازدهــم 𓆪 🖤🥀
در اتاق ۱۳ آرام باز شد.
هوای سردی به صورت اسما خورد.
اتاق تاریک بود.
نامجون چراغ قوهی گوشیاش را روشن کرد.
ـ «سارا؟»
هیچ جوابی نیامد.
اسما یک قدم داخل رفت.
روی دیوارها پر از عکس بود.
عکسهای قدیمی...
عکس اسما و یون.
عکس سارا.
و حتی عکسهایی از نامجون.
اما چیزی که اسما را میخکوب کرد...
عکس خودش بود.
عکسی که فقط چند روز قبل گرفته شده بود.
اسما با ترس گفت:
ـ «یکی داره ما رو زیر نظر میگیره.»
نامجون عکس را از دیوار کند.
پشت آن نوشتهای وجود داشت:
«تو از روزی که به دنیا اومدی، بخشی از این داستان بودی.»
اسما به نامجون نگاه کرد.
ـ «یعنی چی؟»
نامجون جواب نداد.
ناگهان صدای ضبطشدهای از گوشهی اتاق پخش شد.
صدای سارا بود.
ـ «اگه این صدا رو میشنوی، یعنی دیگه نمیتونم خودم حقیقت رو بهت بگم.»
اسما آرام جلو رفت.
ـ «سارا...»
صدای ضبطشده ادامه پیدا کرد:
ـ «اسما، اون شب چیزی دیدی که نباید میدیدی.»
اسما چشمهایش را بست.
تصاویر پراکندهای در ذهنش ظاهر شد.
یون...
سارا...
یک در باز...
و مردی با همان انگشتر.
صدای سارا گفت:
ـ «برای همین مجبور شدیم خاطرات اون شب رو ازت پنهان کنیم.»
اسما با شوک گفت:
ـ «خاطراتم رو... پنهان کردید؟»
نامجون به سمت دستگاه رفت.
ـ «این صدا کی ضبط شده؟»
صدای سارا دوباره پخش شد:
ـ «و نامجون... اگه کنار اسماست، یعنی هنوز نتونسته بهش حقیقت رو بگه.»
اسما به نامجون نگاه کرد.
ـ «چه حقیقتی؟»
صدای سارا برای چند ثانیه قطع شد.
بعد آرام گفت:
ـ «یون برادر نامجون بود... اما اسما، اون شب برای نجات تو برگشت.»
اسما نفسش بند آمد.
ـ «برای نجات من؟»
ناگهان صدای بلندی از پشت سرشان آمد.
در اتاق بسته شد.
نامجون فوراً به سمت در رفت.
ـ «اسما، عقب برو.»
اسما به در خیره شد.
روی دیوار روبهرو...
یک جمله با ماژیک سیاه نوشته شده بود:
«حقیقت اول را فهمیدی.»
و درست زیر آن:
«حقیقت دوم، دربارهی نامجون است.»
چراغ گوشی نامجون خاموش شد.
اتاق دوباره در تاریکی فرو رفت.
و صدایی از پشت سر اسما زمزمه کرد:
ـ «اما حقیقت سوم... دربارهی خودته.» 🖤🥀
- ۲۳۳
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط