{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو که هستی که دلم دربدر کوی تو شد

تو که هستی که دلم دربدر کوی تو شد
روی زیبای تو نادیده به هر سوی تو شد

شده ای بیخبر از حال پریشان دلم
روی بنما که دلم در خم ابروی تو شد

همه شب دست من و دامن تو ای مه من
همچو خورشید شبی قصه جادوی تو شد

یک شبی پرده گشا از رخ همچون مه خود
تا ببینی که دلم ناوک آ ن روی تو شد

دوش تا وقت سحر با تو شدم همدم دل
چشم دل بسته به آ ن طره گیسوی تو شد

حالیا می ، خورم از دوری تو ای صنما
شهد این‌جام شرابم لب کندوی تو شد

کام دل سخت به جان آ مده از دوری تو
زانکه بی تاب تر از سلسله موی تو شد
دیدگاه ها (۳)

دوستت دارم عزیزم این فقط آمار نیستقصد لذت جویی از آن زلف پر ...

پندها دادم به دل، اما دلم عاقل نشدهیچکس مانند او دلدادهٔ بید...

«بے اجازه دوستتـــــ دارم» چشم از تو... اشڪ از مڹ...دݪ از تو...

درد سنگین , سینه غمگین .. باز هم اشعار ِ عشقمانده ام انگشت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط