پرنسس ناخواسته
P۱۷
آلیس:
ماه ها است که از آن روز میگذرد.
با اینکه دلتنگش هستم اما بعد از آن موقع دیگر ندیدمش.
آن روز بود که مشاور پادشاه به خانه ما آمد و تهدیدم کرد.
چاره دیگری نداشتم و مجبور بودم که از او جدا شوم.
فردا مراسم عروسی ویلیام با پرنسس الیزابت است و کل مردم شهر هم دعوتند.
حتی مادر گفت که برای پیشخدمتی مراسم عروسی داوطلب شوم تا پول خوبی بگیرم اما هیچکس نمی داند در دلم چه میگذرد.
هیچکس جز مارتا...
فقط به خاطر مادرم است که قبول کردم وگرنه اگر دست خودم بود حتی از خانه بیرون نمی آمدم.
پوستر ها، چراغانی و جشن و سرور مردم همه نشان از خوش حالی آن هاست.
«مادر فردا با من نمیایید؟»
سرفه ای میکند و صدای ضعیفش در خانه طنین انداز میشود. «نه عزیزدلم...خودت که میدونی زیاد حالم خوب نیست.
استراحت کنم بهتره»
لبخندی میزنم و به سمتش میروم.
در این یک سال گذشته همه دکتر ها قطع امید کردند.
حتی خودش هم دیگر امیدی ندارد.
«نه خیر مامان جونم. تو از منم سالم تری.
فردا این منم که باید کلی کار کنم و تازه بعد هم میام خونه مثل جنازه بیهوش میشم.»
«تو که اهل غر زدن نبودی.»
«من که غر نمی زنم.»
لبخند کمرنگی میزند.
«یه روزی این سختی هات تموم میشه دختر خوش قلب و مهربونم.
اون موقع هم اگه من هنوز پیشت بودم شاهد خوشبختی ات میشم.»
«خب البته که قراره شاهد خوشبختی ام بشی.مثلا کجا میخوای بری؟
فکر کردی میزارم به همین راحتی از پیشم بری؟»
هر دو میخندیم و گونه اش را می بوسم.«خیلی خب مامان قوی من!
من میرم بخوابم دارم از خستگی فلج میشم.»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ویلیام:
به زور از رختخواب بلند میشوم و به سمت دستشویی میروم.
امروز برای کل مردم روز خوشایند و فرخنده ای است.
شاهزاده کشورشان ازدواج میکند و دو کشور با یکدیگر متحد میشوند.
اما برای من، نفرین است.
من تنها خود را با یک دختر در همچین روزی تصور کرده بودم.
ستاره ام در آسمان بی کران.
«آلیس!»
دلتنگش هستم.
اما این تصمیم او بود و نمیخواهم آزارش بدهم.
ظهر، با کت و شلوار سلطنتی به تالار میروم
مهمان ها کم کم می آیند و سر جای خود مینشینند.
خانواده سلطنتی سلستیا،هنوز نرسیده اند.
تنها امیدواری ام این است که اتفاقی بیفتد که این ازدواج، کنسل شود.
بین جمعیت کسی به نظرم آشنا می آید.
کمی که دقت میکنم متوجه میشوم او....
مارتا است.
لباس پیشخدمت ها را به تن کرده است.
اما... با این لباس،اینجا چه میکند؟
صبر کن.
این دو تا همیشه و همه جا با هم هستند.
پس اگر مارتا اینجاست یعنی...
او هم اینجاست.
👑🦋
آلیس:
ماه ها است که از آن روز میگذرد.
با اینکه دلتنگش هستم اما بعد از آن موقع دیگر ندیدمش.
آن روز بود که مشاور پادشاه به خانه ما آمد و تهدیدم کرد.
چاره دیگری نداشتم و مجبور بودم که از او جدا شوم.
فردا مراسم عروسی ویلیام با پرنسس الیزابت است و کل مردم شهر هم دعوتند.
حتی مادر گفت که برای پیشخدمتی مراسم عروسی داوطلب شوم تا پول خوبی بگیرم اما هیچکس نمی داند در دلم چه میگذرد.
هیچکس جز مارتا...
فقط به خاطر مادرم است که قبول کردم وگرنه اگر دست خودم بود حتی از خانه بیرون نمی آمدم.
پوستر ها، چراغانی و جشن و سرور مردم همه نشان از خوش حالی آن هاست.
«مادر فردا با من نمیایید؟»
سرفه ای میکند و صدای ضعیفش در خانه طنین انداز میشود. «نه عزیزدلم...خودت که میدونی زیاد حالم خوب نیست.
استراحت کنم بهتره»
لبخندی میزنم و به سمتش میروم.
در این یک سال گذشته همه دکتر ها قطع امید کردند.
حتی خودش هم دیگر امیدی ندارد.
«نه خیر مامان جونم. تو از منم سالم تری.
فردا این منم که باید کلی کار کنم و تازه بعد هم میام خونه مثل جنازه بیهوش میشم.»
«تو که اهل غر زدن نبودی.»
«من که غر نمی زنم.»
لبخند کمرنگی میزند.
«یه روزی این سختی هات تموم میشه دختر خوش قلب و مهربونم.
اون موقع هم اگه من هنوز پیشت بودم شاهد خوشبختی ات میشم.»
«خب البته که قراره شاهد خوشبختی ام بشی.مثلا کجا میخوای بری؟
فکر کردی میزارم به همین راحتی از پیشم بری؟»
هر دو میخندیم و گونه اش را می بوسم.«خیلی خب مامان قوی من!
من میرم بخوابم دارم از خستگی فلج میشم.»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ویلیام:
به زور از رختخواب بلند میشوم و به سمت دستشویی میروم.
امروز برای کل مردم روز خوشایند و فرخنده ای است.
شاهزاده کشورشان ازدواج میکند و دو کشور با یکدیگر متحد میشوند.
اما برای من، نفرین است.
من تنها خود را با یک دختر در همچین روزی تصور کرده بودم.
ستاره ام در آسمان بی کران.
«آلیس!»
دلتنگش هستم.
اما این تصمیم او بود و نمیخواهم آزارش بدهم.
ظهر، با کت و شلوار سلطنتی به تالار میروم
مهمان ها کم کم می آیند و سر جای خود مینشینند.
خانواده سلطنتی سلستیا،هنوز نرسیده اند.
تنها امیدواری ام این است که اتفاقی بیفتد که این ازدواج، کنسل شود.
بین جمعیت کسی به نظرم آشنا می آید.
کمی که دقت میکنم متوجه میشوم او....
مارتا است.
لباس پیشخدمت ها را به تن کرده است.
اما... با این لباس،اینجا چه میکند؟
صبر کن.
این دو تا همیشه و همه جا با هم هستند.
پس اگر مارتا اینجاست یعنی...
او هم اینجاست.
👑🦋
- ۲.۰k
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط