قسمت ۶
☆هوا خنک بود و چون پنچرهٔ اتاق انتظار سالن عروسی باز بود بادی خوش به صورتم می خورد و برای لحظه ای مرا متوجه زمان حال می کرد.هنوز منتظر داماد بودم و این انتظار مرا بیش تر عرق در گذشته می کرد،چه روزهای که با دعوا با پدر و مادرم و چه روزهای که با ویلیام بیرون میرفتم.
☆اولین شبی که ویلیام مرا به شام دعوت کرد،هنوز جزئیات را یادم میاد،ویلیام از طریق پیامک مرا دعوت کردهبود با اینکه هنوز برام سواله چطور شمارهام را پیدا کردهبود.چون می خواستم دعوت ش را نپذیرم به هیچ کس درمورد دعوت چیزی نگفتم و جوابش را هم ندادم و نمی دونم با خودم چی فکر کردم که گفتم حتما با این کارها جواب می دهند چون نزدیک ساعت ۶ بود که رنگ در به صدا درآمد و ویلیام با دست گل لیلیوم زرد پشت در بود.مادرم در را باز کرد و به شکلی از دیدن ویلیام شاد بود که انگار خدا پشت در بود.موضوع دعوت را به مادرم گفت در حالی که من با پیژامه گلی گلی و روی مبل نشسته بود و داشتم تی وی نگاه می کردم.دلم می خواست اون لحظه از خجالت ابشم برم زیر زمین.ويليام بهم سلام کرد اما جوابی ندادم ، نگاه مادرم آن لحظه که مرا دید از وجود ويليام در خانه ترسناک تر بود،مادرم به ویلیام گفت اگه می خوای بیا داخل تا برات یکم چای بیارم تا لونا آمده بشود. و ویلیام مثل کودکی که انگار بهش شکلات دادهاند خوشحال شد. من قبل از اینکه مادرم این پیشنهاد رو بده به سمت اتاقم رفتم. برایم هضم این موضوع بسیار سخت بود چون ويليام با همان دست گل و استایل فقط کمی مردانه تر اینجا بود و من الان باید آماده می شدم و با تمام رضایت با او به بیرون می رفتم،چند دقیقه به همین شکل گذشت تا کسی در اتاقم رو زد،مادر بود ، امد داخل و باهام دعوا کرد مثل آن دعوای که وقتی ۹ سالم بود،نبود، یعنی مرا داخل کمد نداخت و ۲۴ آب و غذا نداد ولی همان قدر برایم ترسناک بود بعد از دعوا برایم یک پیراهن کوتاه صورتی انتخاب کرد و یک کفش پاشنه بلند که با رنگ لباسم ست بود بهم داد،این استایل کمیزیاد مشکل داشت،چرا باید این لباس بدن نما رو در کنار آن مرد به تن کنم؟. این وضوع را نتوانستم به مادر بگویم . به سمت ویلیام رفتم داشت زمانی که مرا دید گفت چه زیبا شدی و دستگل رو بهم داد . دست گل را با بی میلی گرفتم و همانجا روی میز انداختمش . ویلیام بلند شد و جلوی من ایستاد،حتا با آن کفش ها هم قدم تا شانههایش نمی رسد . خطاب به من گفت:(عروسکم نمی خوای چیزی بگی؟) وای آن لحظه که ان حرف را زد لپ هایم از خجالت سرخ شدند،با بی عصبانیت بهش گفتم:(لطفا به من نگو عروسک) گفت چشم و از مادرم خداحافظی کرد و رفتیم. جلوی خونه یک ماشین سیاه پارک شده بود بهم گفت:(عروسکم در های عقب خرابند لطفا جلو بشین) . در وصف آن فقط می تونم بگم اون ی دروغگوی پست فطرت هست.
از خانه تا رستوان یک ساعت راه بود در کل مسیر یک کلام هم صحبت نکردم اما او مغز من را بلعد. هی می گفت چه خوشگل شدی یا چه بوی خوبی می دی ، چقدر تغییر کردی . از همان حرف هایی که همه پسر ها برای جلب نظر دختر می گوید. ای کاش می شد خفه شه. آن شب وقتی به رستوران رسیدیم من یک سوپ مرغ سفارش دادم و او یک استیک . آن شب فهمید که ويليام ۳ بردار و ۴ خواهر دارد. یعنی سر جمع ۸ بچه اند و پدرش سه زن دارد. اولی طلاق گرفته و سه بچه آورده و دومی که مادر خونی ویلیام هست دو بچه که ويليام آخرین بچه آن زن بوده و سر زا فوت شده و زن سومی هم که همان کسی است که شب های گذشته دیدم سه بچه آورده و هر سه هم دختر . برایم خانواده به این شلوغی ترسناک بود.
☆هر یک جلمه یک بار مرا عروسک صدا می زد.رو مخم بود،چون شخصیت ضعیفام را به رخم می کشاند. دیر وقت بود و من باید می رفتم خونه چون فردا باید می رفتم دانشگاه . بالاخره زبان باز کردم و گفتم من باید برگردم. اونم بدون اتلاف وقت مرا به خانه رساند ؛ زمانی که داشتم از ماشیناش پیاده می شدم گفت عروسک قشنگم مراقب خودت باش. فردا بعد دانشگاه بریم کافه؟.می دانستم جوابم بی تاثیر است پس بدون اینکه جوابی بدهم در را با تمام قدرت بستم و رفتم داخل .واقعیتش از اینکه در رو اینقدر محکم بستم پشیمون شدم نه بخاطر ویلیام بلکه بخاطر ماشینش چون به نظرم خیلی گرون بود.
☆از اون شب بیش از دو ماه گذشته اما من هنوز با دردم کنار نیومدم . و حال در انتظار داماد نشستهام.
☆اولین شبی که ویلیام مرا به شام دعوت کرد،هنوز جزئیات را یادم میاد،ویلیام از طریق پیامک مرا دعوت کردهبود با اینکه هنوز برام سواله چطور شمارهام را پیدا کردهبود.چون می خواستم دعوت ش را نپذیرم به هیچ کس درمورد دعوت چیزی نگفتم و جوابش را هم ندادم و نمی دونم با خودم چی فکر کردم که گفتم حتما با این کارها جواب می دهند چون نزدیک ساعت ۶ بود که رنگ در به صدا درآمد و ویلیام با دست گل لیلیوم زرد پشت در بود.مادرم در را باز کرد و به شکلی از دیدن ویلیام شاد بود که انگار خدا پشت در بود.موضوع دعوت را به مادرم گفت در حالی که من با پیژامه گلی گلی و روی مبل نشسته بود و داشتم تی وی نگاه می کردم.دلم می خواست اون لحظه از خجالت ابشم برم زیر زمین.ويليام بهم سلام کرد اما جوابی ندادم ، نگاه مادرم آن لحظه که مرا دید از وجود ويليام در خانه ترسناک تر بود،مادرم به ویلیام گفت اگه می خوای بیا داخل تا برات یکم چای بیارم تا لونا آمده بشود. و ویلیام مثل کودکی که انگار بهش شکلات دادهاند خوشحال شد. من قبل از اینکه مادرم این پیشنهاد رو بده به سمت اتاقم رفتم. برایم هضم این موضوع بسیار سخت بود چون ويليام با همان دست گل و استایل فقط کمی مردانه تر اینجا بود و من الان باید آماده می شدم و با تمام رضایت با او به بیرون می رفتم،چند دقیقه به همین شکل گذشت تا کسی در اتاقم رو زد،مادر بود ، امد داخل و باهام دعوا کرد مثل آن دعوای که وقتی ۹ سالم بود،نبود، یعنی مرا داخل کمد نداخت و ۲۴ آب و غذا نداد ولی همان قدر برایم ترسناک بود بعد از دعوا برایم یک پیراهن کوتاه صورتی انتخاب کرد و یک کفش پاشنه بلند که با رنگ لباسم ست بود بهم داد،این استایل کمیزیاد مشکل داشت،چرا باید این لباس بدن نما رو در کنار آن مرد به تن کنم؟. این وضوع را نتوانستم به مادر بگویم . به سمت ویلیام رفتم داشت زمانی که مرا دید گفت چه زیبا شدی و دستگل رو بهم داد . دست گل را با بی میلی گرفتم و همانجا روی میز انداختمش . ویلیام بلند شد و جلوی من ایستاد،حتا با آن کفش ها هم قدم تا شانههایش نمی رسد . خطاب به من گفت:(عروسکم نمی خوای چیزی بگی؟) وای آن لحظه که ان حرف را زد لپ هایم از خجالت سرخ شدند،با بی عصبانیت بهش گفتم:(لطفا به من نگو عروسک) گفت چشم و از مادرم خداحافظی کرد و رفتیم. جلوی خونه یک ماشین سیاه پارک شده بود بهم گفت:(عروسکم در های عقب خرابند لطفا جلو بشین) . در وصف آن فقط می تونم بگم اون ی دروغگوی پست فطرت هست.
از خانه تا رستوان یک ساعت راه بود در کل مسیر یک کلام هم صحبت نکردم اما او مغز من را بلعد. هی می گفت چه خوشگل شدی یا چه بوی خوبی می دی ، چقدر تغییر کردی . از همان حرف هایی که همه پسر ها برای جلب نظر دختر می گوید. ای کاش می شد خفه شه. آن شب وقتی به رستوران رسیدیم من یک سوپ مرغ سفارش دادم و او یک استیک . آن شب فهمید که ويليام ۳ بردار و ۴ خواهر دارد. یعنی سر جمع ۸ بچه اند و پدرش سه زن دارد. اولی طلاق گرفته و سه بچه آورده و دومی که مادر خونی ویلیام هست دو بچه که ويليام آخرین بچه آن زن بوده و سر زا فوت شده و زن سومی هم که همان کسی است که شب های گذشته دیدم سه بچه آورده و هر سه هم دختر . برایم خانواده به این شلوغی ترسناک بود.
☆هر یک جلمه یک بار مرا عروسک صدا می زد.رو مخم بود،چون شخصیت ضعیفام را به رخم می کشاند. دیر وقت بود و من باید می رفتم خونه چون فردا باید می رفتم دانشگاه . بالاخره زبان باز کردم و گفتم من باید برگردم. اونم بدون اتلاف وقت مرا به خانه رساند ؛ زمانی که داشتم از ماشیناش پیاده می شدم گفت عروسک قشنگم مراقب خودت باش. فردا بعد دانشگاه بریم کافه؟.می دانستم جوابم بی تاثیر است پس بدون اینکه جوابی بدهم در را با تمام قدرت بستم و رفتم داخل .واقعیتش از اینکه در رو اینقدر محکم بستم پشیمون شدم نه بخاطر ویلیام بلکه بخاطر ماشینش چون به نظرم خیلی گرون بود.
☆از اون شب بیش از دو ماه گذشته اما من هنوز با دردم کنار نیومدم . و حال در انتظار داماد نشستهام.
- ۳۰.۵k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط