love in the dark
p¹¹
ویو صبح تهیونگ
چشمام با نوری که انگار افتاب بود اذیت میشد و این باعث شد که از خواب که سال ارزوش رو داشتم بیدار شم سال منتظر این لحظه بودم که با جسیکا تو بغل هم بخوابیم( منحرف نشوو) همین که چشم هامو باز کردم یادم اومد که دیشب جسیکا مست بود و اگر بفهمه پیشش خوابیدم قطعا کارم تمومه و شانس اوردم که بیدار نشده بود واسه همین بی سر و صدا از تخت اومدم بیرون و اروم از اتاق بیرون رفتم با تمام سرعت دویدم سمت اتاق خودم تا شک نکنه همش خدا خدا میکردم که هیچی از دیشب رو یادش نیاد خیلی جالب بود من تو عمرم از کسی نترسیده بودم ولی حالا دارم از جسیکا میترسم
نویسنده:
تهیونگ از خداش بود که جسیکا اون حرف هایی که تهیونگ بهش زده رو یادش نیاد اما بی خبر بود که جسیکا حتی اکه مست هم باشه باز هم همه چیزیو به یاد میاره
ویو جسیکا
با نور آفتاب که به چشم هام میخورد بیدار شدم که سر درد زیادی داشتم که خودمو دیدم همون لباس های دیشب تنم بود که یدفعه ای به خودم اومد که دیشب چه اتفاق هایی افتاد
چیی... واقعا...من همچیو به تهیونگ گفتم...صب کن ببینم..اون..همچیو تعریف کرد...ااااا( مثلا جیغ زد)
چ...چرا..بهش گفتم که هنوز دوسش دارم...اصلا یعنی چی...پدر مادرش میخواستن منو..بکشن...چ..چرا... یعنی واقعا... هنوز دوستم داره....اهههه..نمی..نمی تونم هضمش کنم این حرفارو
همش به این حرفای دیشب فکر میکردم که یادم اومد...دیشب...تهیونگ رو مجبور کردم...پیشم..بخوابه...اههههه( جیغ) دختره ی احمق...خنگ...چطور تونستی بهش به همین زودی اعتماد کنی....چطور
( جسیکا همش به حرفا اتفاقا اعترافا دیشب فکر میکرد که سر دردش شدید تر شد..و باعث شد جسیکا نتونه تحمل کنه...جسیکا وقتی به یاد این افتاد که تهیونگ اونو بغل کرده لبخند کوچکی اومد رو لبش...جسیکا خودش از این خندش تعجب کرد
&من...من چم شده...نکنه...عاشقش..ش..شدم
چی میگی..دختره احمق..خنگ...زود باش اینارو تمومش کن...باید برم پایین یه چیزی بخورم تا این سر دردم تموم شه...ولی اولش باید....اهااا...تظاهر میکنم که هیچی یادم نیست...و تو روی تهیونگ هم خیلی نمی خندم تا متوجه نشه....افرین..من از پس هر چیزی برمیام اینکه چیزی نی...حالا باید برم پایین
پایان ویو جسیکا
جسیکا به wc رفت و کاراشو کرد و اومد بیرون یه لباس دیگه پوشید که هم راحت باشه هم زیبا
جسیکا رفت پایین که اجوما رو دید بهش سلام کرد و گفت که سرش به شدت درد میکنه یه چیزی بهش بده تا خوب شه اجوما بهش گفت که اول صبحونه بخوره بعد بهش سوپ خماری بده که خب شه جسیکا صبحونه اش رو خورد و به اتاقش رفت تا خودشو آماده کنه بره به باند از وقتی که بیدار شده بود تهیونگ رو ندیده بود همش به خودش میگفت
&شاید رفته به باندش.... شاید کاری داشته باشه رفته بیرون...شایدم قرار داره...اهه ...اصلا به من چه...چرا همش به فکر اونم....من وقت برای کسی که نابودم کرد ندارم ....هوفف...باید رو کارام تمرکز کنم
راستی چیزی نمونده تا پایان فیک پس حمایت کنید نانازیا
#فیک #رمان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #جیسو #رزی #جین #جیهوپ #نامجون #شوگا #لیسا #جنی #بنگتن #بلک_پینک
ویو صبح تهیونگ
چشمام با نوری که انگار افتاب بود اذیت میشد و این باعث شد که از خواب که سال ارزوش رو داشتم بیدار شم سال منتظر این لحظه بودم که با جسیکا تو بغل هم بخوابیم( منحرف نشوو) همین که چشم هامو باز کردم یادم اومد که دیشب جسیکا مست بود و اگر بفهمه پیشش خوابیدم قطعا کارم تمومه و شانس اوردم که بیدار نشده بود واسه همین بی سر و صدا از تخت اومدم بیرون و اروم از اتاق بیرون رفتم با تمام سرعت دویدم سمت اتاق خودم تا شک نکنه همش خدا خدا میکردم که هیچی از دیشب رو یادش نیاد خیلی جالب بود من تو عمرم از کسی نترسیده بودم ولی حالا دارم از جسیکا میترسم
نویسنده:
تهیونگ از خداش بود که جسیکا اون حرف هایی که تهیونگ بهش زده رو یادش نیاد اما بی خبر بود که جسیکا حتی اکه مست هم باشه باز هم همه چیزیو به یاد میاره
ویو جسیکا
با نور آفتاب که به چشم هام میخورد بیدار شدم که سر درد زیادی داشتم که خودمو دیدم همون لباس های دیشب تنم بود که یدفعه ای به خودم اومد که دیشب چه اتفاق هایی افتاد
چیی... واقعا...من همچیو به تهیونگ گفتم...صب کن ببینم..اون..همچیو تعریف کرد...ااااا( مثلا جیغ زد)
چ...چرا..بهش گفتم که هنوز دوسش دارم...اصلا یعنی چی...پدر مادرش میخواستن منو..بکشن...چ..چرا... یعنی واقعا... هنوز دوستم داره....اهههه..نمی..نمی تونم هضمش کنم این حرفارو
همش به این حرفای دیشب فکر میکردم که یادم اومد...دیشب...تهیونگ رو مجبور کردم...پیشم..بخوابه...اههههه( جیغ) دختره ی احمق...خنگ...چطور تونستی بهش به همین زودی اعتماد کنی....چطور
( جسیکا همش به حرفا اتفاقا اعترافا دیشب فکر میکرد که سر دردش شدید تر شد..و باعث شد جسیکا نتونه تحمل کنه...جسیکا وقتی به یاد این افتاد که تهیونگ اونو بغل کرده لبخند کوچکی اومد رو لبش...جسیکا خودش از این خندش تعجب کرد
&من...من چم شده...نکنه...عاشقش..ش..شدم
چی میگی..دختره احمق..خنگ...زود باش اینارو تمومش کن...باید برم پایین یه چیزی بخورم تا این سر دردم تموم شه...ولی اولش باید....اهااا...تظاهر میکنم که هیچی یادم نیست...و تو روی تهیونگ هم خیلی نمی خندم تا متوجه نشه....افرین..من از پس هر چیزی برمیام اینکه چیزی نی...حالا باید برم پایین
پایان ویو جسیکا
جسیکا به wc رفت و کاراشو کرد و اومد بیرون یه لباس دیگه پوشید که هم راحت باشه هم زیبا
جسیکا رفت پایین که اجوما رو دید بهش سلام کرد و گفت که سرش به شدت درد میکنه یه چیزی بهش بده تا خوب شه اجوما بهش گفت که اول صبحونه بخوره بعد بهش سوپ خماری بده که خب شه جسیکا صبحونه اش رو خورد و به اتاقش رفت تا خودشو آماده کنه بره به باند از وقتی که بیدار شده بود تهیونگ رو ندیده بود همش به خودش میگفت
&شاید رفته به باندش.... شاید کاری داشته باشه رفته بیرون...شایدم قرار داره...اهه ...اصلا به من چه...چرا همش به فکر اونم....من وقت برای کسی که نابودم کرد ندارم ....هوفف...باید رو کارام تمرکز کنم
راستی چیزی نمونده تا پایان فیک پس حمایت کنید نانازیا
#فیک #رمان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #جیسو #رزی #جین #جیهوپ #نامجون #شوگا #لیسا #جنی #بنگتن #بلک_پینک
- ۳.۴k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط