{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《نوری در دنیای مرده ها》

《نوری در دنیای مرده ها》
پارت 2

ویو تهیونگ

که رفتم سمت در.

دست گیره رو پایین کشیدم.

که یهو یک پرید داخل اتاق.

که دیدم جونگ کوک بود نفسم رو بیرون دادم.

جونگ کوک:واییی اونا چی هست بیرون؟؟

نفس نفس میزد.

تهیونگ:آروم باش منم نمیدونم.

ویو یونا

خیلی ترسیده بودم.

خیلی نگران بودم ته هایون طوریش نشوده باشه.

ساعت ۳ بعد از ظهر

هنوز اینجا بودیم.

تهیونگ: من دیگه نمی تونم باید بریم بیرون.

جونگ کوک:موافقم.

تهیونگ اومد سمتم دستم رو گرفت و انگشتاش رو در انگشتام قفل کرد.

تهیونگ: یونا عزیزم بهم اعتماد کن نمیزارم حتی یک خراش کوچیک روی دستت بیوفته ، بهم اعتماد داری؟

یونا: من همیشه بهت اعتماد دارم.

تهیونگ لبخند کوتاهی روی لباش نشست.

جونگ کوک: اهم اهم راحت باشید همو ببوسید.

تهیونگ: کوفت بیمزه.

که جونگ کوک خندید.

جونگ کوک: خوب بریم دیگه؟

یونا:آره.

که رفتیم سمت در اول تهیونگ رو جلو درو آروم دستگیر رو پایین کشید باز کرد دیدی زد.

تهیونگ: بیاین.

ویو تهیونگ

دست یونا رو گرفتم داشتیم آروم میرفتیم سمت خروجی.

جونگ کوک: فقط بدوین!!!!!

با صدای داد جونگ کوک بر گشتیم که دیدم پشتمون همون آدم هایی بودند ولی عادی نبودند.

که دویدیم.

داشتیم می دویدم.

کلاس خالی پیدا کردیم و خودمون رو انداختیم داخل.

نفس نفس میزدیم.

یونا: باید راه دیگه ای پیدا کنیم.

تهیونگ:آره اونجوری نمیشه.

که جونگ کوک رفت سمت پنجره بازش کرد و باده سردی اومد داخل اتاق.

جونگ کوک بیرون رو نگاه کرد که همه شوده بودند همون موجود هایی که دیدم.

جونگ کوک: نمیشه بریم بیرون.

یونا:چرا؟؟؟

جونگ کوک: چون بیرون پر از همون موجود ها هستند.

ویو یونا

داشتم نا امید میشودیم دیگه که صدای پاهای چند نفر اومد.

که درو باز کردم دیدم جیمین و شوگا و الکس بودند.

یونا: شوگا شوگا!!

آروم حرف زدم که برگشت من رو دید و اومدند.

شوگا: اوففف اون موجود ها چی هستند؟؟؟

الکس: بهش میگن زامبی.

همه باهم: زامبی؟؟؟

الکس: آره.

که الکس فکر کرد.

الکس: میگم یک نقشه ای دارم.

جیمین:چی؟

الکس رفت سمت پنجره نگاهی بیرون کرد.

الکس: داخل آزمایشگاه گوشی هست میتونیم از اونجا زنگ بزنیم و کمک بخوایم ولی اول باید بریم کلاس ج.

جیمین: خوب کی میره؟

یونا:من.

تهیونگ: چرت و پرت نگو.

یونا: همین که هست.

که رفتم سمت پنجره و رفتم لبه ی پنجره.

تهیونگ اومد طرفم‌

تهیونگ: مواظب خودت باش.

یونا سری تکون دادم به علامت باشه.

لوله پیش پنجره رو گرفتم و داشتم میرفتم بلا که رسیدم به پنجره ی کلاس ج.

لبخندی زدم.

پنجره رو باز کردم یهو یکی از زامبی ها منو دید و حمله بهم کرد.

جیغی زدم.

مجبور شودم خودمو از بلا بندازم.

که چشم هام رو بستم.

و......

ادامه دارد....

میدونم خماری🤣💫

خوب شرط ندارم🎀
بوس بهتون شاید بعدن بزارم ولی به خدا کامنت بزارید که انرژی بگیرم😭💕
دیدگاه ها (۲۹)

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁰ویو: جونگ کوکصبح با نور افتاب بی...

پارت ۳ساعت۹ صبح///////ویو الینا:از خواب بلند شدم و دیدم بین ...

پارت ۴ 🖤بعد از دانشگاه، با جینا از در بیرون اومدم. هنوز چند ...

پارت ۵ ویو جونگ کوک:وقتی کارام رو تموم کردم رفتم قصر وقتی رس...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط