در شبِ بی‌صدا،

در شبِ بی‌صدا،
ماه،
از پشتِ پنجره‌ی خاموشِ اتاقم
مرا نگاه کرد...
و من،
با ردِّ سردِ انگشتانت
روی پوستِ خیال،
بیدار شدم.

چه انتظاری‌ست این؟
که حتی ساعت‌ها هم
دست از تیک‌تاک کشیده‌اند
و تنها قلبم
به جای همه‌ی جهان می‌تپد
برای تو.

تو نیستی.
اما ردّ حضورت،
مثل مه،
در لا‌به‌لای پرده‌ها پیچیده
و هر شب
صدای گام‌هایت را
از خواب‌های ترسیده‌ام بیرون می‌کشم.

چقدر شب،
با تو
زیباتر بود.
و چقدر ماه،
بی‌تو
سردتر است...
دیدگاه ها (۰)

جاده بی راهه

پارت ۶

درخواستی

تو نمی‌دونی ولی باد لای موهات منم. اون شب که درد داری، گرمی ...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁶ویو جونکوک______جنگل تا...

True Love③①ا/ت: تهیونگتهیونگ: جانما/ت: من الان لباسی ندارم ه...

عکس ملکه خوب ها.باهوش مصنوعی کاشته ایم نهال صبر اندر دل

پارت: 27 (بخش5) **زاویه دید: زین**«داری دروغ میگی.» هیزل با ...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط