جادوی سیاه

جادوی سیاه
پارت ده
گفتم:واسه همین فرار کردی واسه این‌که پیتر رو بکشی.
گفت:آره ولی پیتر فقط یه جرقه بود که نامیدیم از بین بره و عقلم سر جاش بیاد
راستی میدونستی ریموس پدرخوانده ی توعه درواقع ریموس و جیمز پدرخوانده های تو هستن
گفتم:چی واقعا
گفت: آره منم پدرخوانده ی هری هستم یعنی هری داداش معنوی توعه
وقتی پیتر رو کشتم و بی گناهم ثابت شد بهت قول میدم من و تو و هری و ریموس یه خانواده ی شاد میشیم
گفتم:دیگه تنهام نمیزاری هر چی هم که بشه؟
گفت:دیگه حتی اگه آسمون به زمین هم بیاد تنهات نمیزارم تمام این ۱۳ سالو جبران میکنم قول میدم.
گفتم:مادرم؟اونم ادم خوبیه؟
گفت:نه نیست الان دیگه دیر وقته برو توی قلعه من همینجام بعدا دوباره بیا برات همه چی رو راجب مادرت توضیح میدم
گفتم:پس خداحافظ
گفت:خداحافظ

وارد قلعه شدم رفتم توی راهرو تا برم به خوابگاه اسلیترین که یهو توی تاریکی به یه نفر خوردم سرم رو بالا آوردم وای نه متیو ریدل فقط همینو کم داشتم
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر #رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه
دیدگاه ها (۰)

#پارت_4من (با لبخند کمرنگ): «دیگه دیر نمی‌کنی؟»کوک خندید و م...

سلام 👋 امیدوارم حال همتون خوب باشه 🙃 راستش اولین بار که شروع...

دراکو و عشق واقعیp۱۲

چند روز گذشت اون روز قرار بود برای من چند تا خواستگار بیاد ر...

It's just me یه معرفی داشته باشیم؟ اسمم اوینا،دیگه همتون مید...

یه شروعِ غیرمنتظره… رمان جدید در راه است! ✨)اتفاق‌ها همیشه و...

خو همه دارن معرفی میزارن ما نزاریم؟_اسم:هورا(به کمتر کسی توی...

ادامه‌ی پارت ۱۷ (بازی واکس)نیمه‌های شب بود. سکوت راهروی سنگی...

Enemys Embrsce [ part ۴۲]

سلام بچه ها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط