قسمت سوم* * *
قسمت سوم* * *
بازم لیزا....
- سلام پسر خاله... خوشحالی منو میبینی !؟!؟!
لیزا با چهره اش که بی شباهت به چهره های غربی نبود و موهایی بلند سعی در بردن دل بردیا داشت غافل از اینکه دو دسته موی مشکی بافته شده و یه قیافه کاملا شرقی دل از او ربوده!
لیزا با چشمان روشنش سعی در جلب توجه داشت تا نگاهش را در نگاه بردیا گره بیاندازد غافل از اینکه نگاه بردیا تنها در دو چشم میشی رنگ گره میخورد!
مژه های مصنوعی لیزا در مقابل سایبان چشمان آن دختر هیچ بود!
و رنگ صورت لیزا رنگ می باخت در کنار رنگ گندمی که آفتاب به صورت دختر بخشیده بود! چهره دلنشین دختر به دل بردیا نشسته بود......
از خیال بیرون آمد: نه خوشحال نیستم و بی اعتنا به سمت دیگری نگاه کرد!
- بردیا هیچ حواست هست همه رفتارات تغییر کرده؟ بعد از این همه مدت اونم توی خانواده ما این غیر عادیه که ما هنوز زیاد با هم صمیمی نیستیم! تو فقط به من دست میدی! چرا مثل بقیه پسرای فامیل نیستی؟ اصلا من امشب میخوام اینجا بخوابم!
- لیزا خودتم خوب میدونی من از دخترا زیاد خوشم نمیاد... مثل بقیه پسرای فامیل هم نیستم که هر روز با یکی باشم و نمیخوام که باشم! اصلا درست نیست!
- چی میگی؟ همه همین طور هستند... خود من...
بردیا فریاد زد: بسه لیزا ! من دیگه همین دست دادن رو هم میذارم کنار... حالا ببین تو هم برو خونتون!
بردیا من این رفتارتو به خاله توضیح میدم... اصلا برو به درک....
بردیا عصبی بود لیزا راست میگفت در خانواده آنها ارتباط بین زن و مرد عادی بود، براشون فرقی نداشت همه با هم دست میدادن، روبوسی میکردند و همدیگر را در آغوش میگرفتند، هیچ کدام پوشش کامل نداشتند... اصلا موسوم نبود، همه لباس های باز می پوشیدند این رفتارها برای بردیا هم عادی بود جزء عاداتش ... فقط چون از دخترا بیزار بود کمتر چنین رفتارهایی انجام میداد و حالا آزاد بود..... چون یه دختر دلشو برده بود !!!
* * *
چشم های دختر مدام دنبال یه کمری سیاه میگشت! دلش هم قرار نداشت! نمیدانست چرا!!!
چطور این پسر این همه به او اطمینان کرده بود؟ اگر پول ها را به او نمیداد چی؟ پس من هم باید به او اطمینان کنم... پسر خوبی بود!
سنگینی نگاهی و گرمای نفس های پشت سرش که به گردنش میخورد باعث شد با ترس به عقب برگرده و جیغ خفیفی بکشه!
- نترس منم! خوبی؟
- منو ترسوندید! بفرمایید اینم پولتون!
و پول ها را به سمت بردیا گرفت... بردیا نگاهی به پول ها کرد و پیش خود گفت اگر با من باشی همه دارو ندارمو به پات میریزم این که پول تو جیبی بود!
- نمیخوام مال خودت!
- نمیشه بگیرید!
- به جاش هر روز بهم گل بده... فقط یه شاخه تا وقتی که پول ها تموم بشه!
- برای دختر عجیب بود هم پسر هم کارهاش: باشه... ولی اگه نبودی؟؟؟
- من از این به بعد زندگیم سر چهار راهه! یه لحظه میای توی ماشینم؟ کارت دارم!
صورت دختر قرمز شد: برو... اصلا بگیر اینم پولت! چی فکر کردی در مورد من؟؟؟
وقتش بود غرورشو بشکنه... ادای این کلمات سخت بود ولی....
- من غلط میکنم چنین فکری بکنم! به خدا تا خودت نخوای جایی نمی برمت! همین جا می مونیم! اصلا سویچ ماشینو میدم دست خودت... خوبه؟
دختر به صورت بردیا خیره شده بود.... به دنبال صداقت بود....
- واسه چی بیام؟ (آری صداقت را یافته بود....)
- هیچی میخوام باهات بیشتر آشنا بشم! همین!
- قول میدی جایی نری؟
دلش برای سادگی دختر رفت.... ساده و بی آلایش و زیبا...
- آره به کسی که این گل ها رو آفریده قسم...
- باشه... بریم...
بردیا از دیدن دختر کنار خودش لذت میبرد... مثل یه گوهر ناب بود مواظبش بود تا از خیابان رد شود! درب ماشین را برایش باز کرد: بشین!
- جلو؟
بردیا لبخندی زد: آره دیگه! پس عقب؟ گردنم میشکنه تا باهات دو کلمه حرف بزنم! بشین!
برای اولین بار بود دختر در ماشینش می نشست! بردیا هم در ماشین نشست.... ضبط را روشن کرد و صدایش را خیلی خیلی کم کرد! یک موزیک ملایم! چه احساس لذت بخشی....
- هر سوالی بپرسم جواب میدی؟
- آره بپرس!
- اسمت چیه؟ و نگاهش به گیسوان مشکی دختر افتاد... دختر رد نگاه بردیا را گرفت...
- گیسو!
- چی؟ ببخشید حواسم نبود!
- گیسو... اسمم گیسو هستش!
چه اسم زیبایی برازنده دختر بود! دختر زیبا و باوقار!
- خیلی قشنگه! هم اسمت هم موهای بلندت!
گونه های دختر قرمز شد! بردیا متوجه شد و خندید!
- چه نازی! خجالت نکش! ببین گیسو... من عاشق یه دختر شدم!
قلب گیسو فشرده شد.. چرا ؟ نمیدانست!
- خوشبخت باشید و سرش را زیر انداخت!
- به نظرت عشق رو باید گفت؟
- خب... خب آره نباید توی قلبت نگهش داری! برو بهش بگو! بعد دسته گل ها را به سمت بردیا گرفت: اینها رو هم بهش بده!
بردیا لبخند زد دست های ظریف و سفید دختر نمایان بود! دست دراز کرد تا گل ها را بگیرد... دستش را روی دست های دختر گذاشت!
دختر
بازم لیزا....
- سلام پسر خاله... خوشحالی منو میبینی !؟!؟!
لیزا با چهره اش که بی شباهت به چهره های غربی نبود و موهایی بلند سعی در بردن دل بردیا داشت غافل از اینکه دو دسته موی مشکی بافته شده و یه قیافه کاملا شرقی دل از او ربوده!
لیزا با چشمان روشنش سعی در جلب توجه داشت تا نگاهش را در نگاه بردیا گره بیاندازد غافل از اینکه نگاه بردیا تنها در دو چشم میشی رنگ گره میخورد!
مژه های مصنوعی لیزا در مقابل سایبان چشمان آن دختر هیچ بود!
و رنگ صورت لیزا رنگ می باخت در کنار رنگ گندمی که آفتاب به صورت دختر بخشیده بود! چهره دلنشین دختر به دل بردیا نشسته بود......
از خیال بیرون آمد: نه خوشحال نیستم و بی اعتنا به سمت دیگری نگاه کرد!
- بردیا هیچ حواست هست همه رفتارات تغییر کرده؟ بعد از این همه مدت اونم توی خانواده ما این غیر عادیه که ما هنوز زیاد با هم صمیمی نیستیم! تو فقط به من دست میدی! چرا مثل بقیه پسرای فامیل نیستی؟ اصلا من امشب میخوام اینجا بخوابم!
- لیزا خودتم خوب میدونی من از دخترا زیاد خوشم نمیاد... مثل بقیه پسرای فامیل هم نیستم که هر روز با یکی باشم و نمیخوام که باشم! اصلا درست نیست!
- چی میگی؟ همه همین طور هستند... خود من...
بردیا فریاد زد: بسه لیزا ! من دیگه همین دست دادن رو هم میذارم کنار... حالا ببین تو هم برو خونتون!
بردیا من این رفتارتو به خاله توضیح میدم... اصلا برو به درک....
بردیا عصبی بود لیزا راست میگفت در خانواده آنها ارتباط بین زن و مرد عادی بود، براشون فرقی نداشت همه با هم دست میدادن، روبوسی میکردند و همدیگر را در آغوش میگرفتند، هیچ کدام پوشش کامل نداشتند... اصلا موسوم نبود، همه لباس های باز می پوشیدند این رفتارها برای بردیا هم عادی بود جزء عاداتش ... فقط چون از دخترا بیزار بود کمتر چنین رفتارهایی انجام میداد و حالا آزاد بود..... چون یه دختر دلشو برده بود !!!
* * *
چشم های دختر مدام دنبال یه کمری سیاه میگشت! دلش هم قرار نداشت! نمیدانست چرا!!!
چطور این پسر این همه به او اطمینان کرده بود؟ اگر پول ها را به او نمیداد چی؟ پس من هم باید به او اطمینان کنم... پسر خوبی بود!
سنگینی نگاهی و گرمای نفس های پشت سرش که به گردنش میخورد باعث شد با ترس به عقب برگرده و جیغ خفیفی بکشه!
- نترس منم! خوبی؟
- منو ترسوندید! بفرمایید اینم پولتون!
و پول ها را به سمت بردیا گرفت... بردیا نگاهی به پول ها کرد و پیش خود گفت اگر با من باشی همه دارو ندارمو به پات میریزم این که پول تو جیبی بود!
- نمیخوام مال خودت!
- نمیشه بگیرید!
- به جاش هر روز بهم گل بده... فقط یه شاخه تا وقتی که پول ها تموم بشه!
- برای دختر عجیب بود هم پسر هم کارهاش: باشه... ولی اگه نبودی؟؟؟
- من از این به بعد زندگیم سر چهار راهه! یه لحظه میای توی ماشینم؟ کارت دارم!
صورت دختر قرمز شد: برو... اصلا بگیر اینم پولت! چی فکر کردی در مورد من؟؟؟
وقتش بود غرورشو بشکنه... ادای این کلمات سخت بود ولی....
- من غلط میکنم چنین فکری بکنم! به خدا تا خودت نخوای جایی نمی برمت! همین جا می مونیم! اصلا سویچ ماشینو میدم دست خودت... خوبه؟
دختر به صورت بردیا خیره شده بود.... به دنبال صداقت بود....
- واسه چی بیام؟ (آری صداقت را یافته بود....)
- هیچی میخوام باهات بیشتر آشنا بشم! همین!
- قول میدی جایی نری؟
دلش برای سادگی دختر رفت.... ساده و بی آلایش و زیبا...
- آره به کسی که این گل ها رو آفریده قسم...
- باشه... بریم...
بردیا از دیدن دختر کنار خودش لذت میبرد... مثل یه گوهر ناب بود مواظبش بود تا از خیابان رد شود! درب ماشین را برایش باز کرد: بشین!
- جلو؟
بردیا لبخندی زد: آره دیگه! پس عقب؟ گردنم میشکنه تا باهات دو کلمه حرف بزنم! بشین!
برای اولین بار بود دختر در ماشینش می نشست! بردیا هم در ماشین نشست.... ضبط را روشن کرد و صدایش را خیلی خیلی کم کرد! یک موزیک ملایم! چه احساس لذت بخشی....
- هر سوالی بپرسم جواب میدی؟
- آره بپرس!
- اسمت چیه؟ و نگاهش به گیسوان مشکی دختر افتاد... دختر رد نگاه بردیا را گرفت...
- گیسو!
- چی؟ ببخشید حواسم نبود!
- گیسو... اسمم گیسو هستش!
چه اسم زیبایی برازنده دختر بود! دختر زیبا و باوقار!
- خیلی قشنگه! هم اسمت هم موهای بلندت!
گونه های دختر قرمز شد! بردیا متوجه شد و خندید!
- چه نازی! خجالت نکش! ببین گیسو... من عاشق یه دختر شدم!
قلب گیسو فشرده شد.. چرا ؟ نمیدانست!
- خوشبخت باشید و سرش را زیر انداخت!
- به نظرت عشق رو باید گفت؟
- خب... خب آره نباید توی قلبت نگهش داری! برو بهش بگو! بعد دسته گل ها را به سمت بردیا گرفت: اینها رو هم بهش بده!
بردیا لبخند زد دست های ظریف و سفید دختر نمایان بود! دست دراز کرد تا گل ها را بگیرد... دستش را روی دست های دختر گذاشت!
دختر
- ۲۶.۱k
- ۱۵ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط