𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART²⁵
(نایون+)(جونگکوک–)(جیهون/)
«ویو جونگکوک»
با عجله رانندگی کردم سمت آپارتمان...وقتی رسیدم سریع رفتم داخل...اما نایون نبود...حتی چمدونش دیگه توی اتاق نبود
–نایون؟
صداش زدم اما واقعا اونجا نبود...اما خیلی وقت نشده بود که مراسم رو ترک کرده بود،کی وقت کرده بود وسایلش رو هم ببره؟نباید میزاشتم این اتفاق بیفته!لارا از عمد اون کار رو کرده بود...اما نایون...باور کرده بود...چرا؟انقدر به من بی اعتماد بود؟لعنتی الان اینا مهم نیست!باید بفهمم کجاست...کمی فکر کردم...نایون وقتی ناراحت میشد کجا میرفت؟بعد از کمی فکر کردن تنها جایی که به ذهنم رسید...یه پارک همون نزدیکی ها بود...توی زمان دانشگاه هروقت دعوا میکردیم یا ناراحت میشد میرفت اونجا... نمیدونم هنوزم امکان داشت بره اونجا یا نه ولی باید شانسم رو امتحان کنم...با تمام سرعتم از آپارتمان زدم بیرون و به سمت پارک دویدم...
«پایان ویو جونگکوک»
«ویو نایون»
وسط عروسی حالم داشت بدتر میشد...نمیخواستم از عروسی مینا برم اما اگر از اونجا نمیزدم بیرون شاید اونجا یه کاری میکردم مخصوصا بعد از اینکه لارا اون خبر رو اعلام کرد...چرا؟دقیقا همزمان با من؟اگر واقعا بچش از جونگکوک باشه چی؟یعنی امکان داشت؟نه مطمئن نیستم...جونگکوک همیشه جذابترین پسر دانشگاه بود و با اینکه درخواست های زیادی از بهترین دختر های دانشگاه دریافت میکرد هیچوقت بهم خیانت نکرد...درخواست همشون رو رد میکرد...پس امکان نداشت...آره امکان نداشت...اما اگر حتی یه درصد این اتفاق واقعی باشه من باید چیکار کنم؟داشتم دیوونه میشدم...چرا همه چیز باید باهم و یهویی اتفاق بیفته؟با وجود این اتفاقا خوب نبود هنوز توی آپارتمان جونگکوک بمونم پس تمام وسایلم رو جمع کرده بودم و الان با چمدونم توی پارک نشستم،شاید خیلی احمقانست...یه نفر جلوم ایستاد...به چهرش نگاه کردم...کسی بود که آخرین بار 5 سال پیش دیدمش...
+جیهون؟
/های هانی!
برام دست تکون داد...از دیدن چهرش متنفر بودم... اون بود که همه ما رو به اینجا کشونده بود...اگر پنج سال پیش اون تصمیم نمیگرفت انتقام بگیره و ما رو لو بده الان هیچکدوم از اتفاقات نمیفتاد...میخواستم یه مشت به صورتش بزنم اما انقدر حالم بد بود که نمیتونستم از جام بلند بشم...
/هوم میبینم ضعیف شدی...چه حسی داره بفهمی کسی که عاشقشی یه نفر دیگه رو باردار کرده؟
نمیتونستم داد بزنم...
+خفه شو!
/اوه و اگر نشم چی؟
+گفتم خفه شو!تو هیچی درمورد زندگی من نمیدونی! نمیتونی درموردش حرفی بزنی!
/اوه جدی؟و کی گفته من چیزی نمیدونم؟چشمات رو روی حقیقت نبند!خیلی به جونگکوک اعتماد کردی و اعتمادت بیهودست...بهش فکر کن...تو پنج سال نبودی!آدما میتونن عوض بشن...
میخواستم حرفی بزنم ولی با حرفاش خودمم گیج شده بودم...صدای قدم هایی آشنا رو شنیدم و برگشتم سمت صدا... جونگکوک بود...داشت با تمام سرعتش میدوید...اونطرف خیابون ایستاد و دستاش رو گذاشت روی زانو هاش و نفس نفس میزد...
–نایون!
فقط همون طوری بهش خیره شدم...اومد سمتم و وقتی اومد جیهون خیلی وقت بود رفته بود...
–نایون!چرا از آپارتمان رفتی؟میدونی چقدر نگران شدم؟
جونگکوک اومد کنارم بشینه اما من کمی عقب کشیدم...اگر حرفای جیهون راست بود چی؟من پنج سال نبودم...
–نه نایون این کار رو نکن...
+چرا نکنم؟وانمود کنم هیچی نشده؟
صدام لرزید...
–نایون اشتباه فکر میکنی!
+چی اشتباهه؟
–هرچیزی که اتفاق افتاده اشتباهه!
جلوی اشک هام رو گرفتم و نگاهم رو چرخوندم... نمیخواستم بهش نگاه کنم
+فقط یه چیزی رو جواب بده...بچه لارا...از توعه؟
–نه!این چه سوال احمقانه ایه!معلومه که نه
+مطمئنی؟
–از هرچیزی مطمئن نباشم از این یه مورد مطمئنم!
یه پیام برام اومد و نگاه کردم
/ساده نباش...گول حرفاش رو نخور!
الان نمیتونستم به هیچکس اعتماد کنم...حتی به خودم
+چطور حرفت رو باور کنم؟
–نایون...تو به من اعتماد نداری؟با دکتر صحبت کردم...فردا از بچه توی شکمش تست دی ان ای میگیریم... دکتر گفت مشکلی نداره!
اون حرفش درمورد اعتمادم یه کم بهم حس عذاب وجدان داد...اما باید بهم حق میداد...هرکس دیگه ام توی شرایط من بود شک میکرد!به چشماش زل زدم دنبال نشونه ای از دروغ میگشتم ولی هیچی جز حقیقت ندیدم...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک✨
10 بازنشر🌷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART²⁵
(نایون+)(جونگکوک–)(جیهون/)
«ویو جونگکوک»
با عجله رانندگی کردم سمت آپارتمان...وقتی رسیدم سریع رفتم داخل...اما نایون نبود...حتی چمدونش دیگه توی اتاق نبود
–نایون؟
صداش زدم اما واقعا اونجا نبود...اما خیلی وقت نشده بود که مراسم رو ترک کرده بود،کی وقت کرده بود وسایلش رو هم ببره؟نباید میزاشتم این اتفاق بیفته!لارا از عمد اون کار رو کرده بود...اما نایون...باور کرده بود...چرا؟انقدر به من بی اعتماد بود؟لعنتی الان اینا مهم نیست!باید بفهمم کجاست...کمی فکر کردم...نایون وقتی ناراحت میشد کجا میرفت؟بعد از کمی فکر کردن تنها جایی که به ذهنم رسید...یه پارک همون نزدیکی ها بود...توی زمان دانشگاه هروقت دعوا میکردیم یا ناراحت میشد میرفت اونجا... نمیدونم هنوزم امکان داشت بره اونجا یا نه ولی باید شانسم رو امتحان کنم...با تمام سرعتم از آپارتمان زدم بیرون و به سمت پارک دویدم...
«پایان ویو جونگکوک»
«ویو نایون»
وسط عروسی حالم داشت بدتر میشد...نمیخواستم از عروسی مینا برم اما اگر از اونجا نمیزدم بیرون شاید اونجا یه کاری میکردم مخصوصا بعد از اینکه لارا اون خبر رو اعلام کرد...چرا؟دقیقا همزمان با من؟اگر واقعا بچش از جونگکوک باشه چی؟یعنی امکان داشت؟نه مطمئن نیستم...جونگکوک همیشه جذابترین پسر دانشگاه بود و با اینکه درخواست های زیادی از بهترین دختر های دانشگاه دریافت میکرد هیچوقت بهم خیانت نکرد...درخواست همشون رو رد میکرد...پس امکان نداشت...آره امکان نداشت...اما اگر حتی یه درصد این اتفاق واقعی باشه من باید چیکار کنم؟داشتم دیوونه میشدم...چرا همه چیز باید باهم و یهویی اتفاق بیفته؟با وجود این اتفاقا خوب نبود هنوز توی آپارتمان جونگکوک بمونم پس تمام وسایلم رو جمع کرده بودم و الان با چمدونم توی پارک نشستم،شاید خیلی احمقانست...یه نفر جلوم ایستاد...به چهرش نگاه کردم...کسی بود که آخرین بار 5 سال پیش دیدمش...
+جیهون؟
/های هانی!
برام دست تکون داد...از دیدن چهرش متنفر بودم... اون بود که همه ما رو به اینجا کشونده بود...اگر پنج سال پیش اون تصمیم نمیگرفت انتقام بگیره و ما رو لو بده الان هیچکدوم از اتفاقات نمیفتاد...میخواستم یه مشت به صورتش بزنم اما انقدر حالم بد بود که نمیتونستم از جام بلند بشم...
/هوم میبینم ضعیف شدی...چه حسی داره بفهمی کسی که عاشقشی یه نفر دیگه رو باردار کرده؟
نمیتونستم داد بزنم...
+خفه شو!
/اوه و اگر نشم چی؟
+گفتم خفه شو!تو هیچی درمورد زندگی من نمیدونی! نمیتونی درموردش حرفی بزنی!
/اوه جدی؟و کی گفته من چیزی نمیدونم؟چشمات رو روی حقیقت نبند!خیلی به جونگکوک اعتماد کردی و اعتمادت بیهودست...بهش فکر کن...تو پنج سال نبودی!آدما میتونن عوض بشن...
میخواستم حرفی بزنم ولی با حرفاش خودمم گیج شده بودم...صدای قدم هایی آشنا رو شنیدم و برگشتم سمت صدا... جونگکوک بود...داشت با تمام سرعتش میدوید...اونطرف خیابون ایستاد و دستاش رو گذاشت روی زانو هاش و نفس نفس میزد...
–نایون!
فقط همون طوری بهش خیره شدم...اومد سمتم و وقتی اومد جیهون خیلی وقت بود رفته بود...
–نایون!چرا از آپارتمان رفتی؟میدونی چقدر نگران شدم؟
جونگکوک اومد کنارم بشینه اما من کمی عقب کشیدم...اگر حرفای جیهون راست بود چی؟من پنج سال نبودم...
–نه نایون این کار رو نکن...
+چرا نکنم؟وانمود کنم هیچی نشده؟
صدام لرزید...
–نایون اشتباه فکر میکنی!
+چی اشتباهه؟
–هرچیزی که اتفاق افتاده اشتباهه!
جلوی اشک هام رو گرفتم و نگاهم رو چرخوندم... نمیخواستم بهش نگاه کنم
+فقط یه چیزی رو جواب بده...بچه لارا...از توعه؟
–نه!این چه سوال احمقانه ایه!معلومه که نه
+مطمئنی؟
–از هرچیزی مطمئن نباشم از این یه مورد مطمئنم!
یه پیام برام اومد و نگاه کردم
/ساده نباش...گول حرفاش رو نخور!
الان نمیتونستم به هیچکس اعتماد کنم...حتی به خودم
+چطور حرفت رو باور کنم؟
–نایون...تو به من اعتماد نداری؟با دکتر صحبت کردم...فردا از بچه توی شکمش تست دی ان ای میگیریم... دکتر گفت مشکلی نداره!
اون حرفش درمورد اعتمادم یه کم بهم حس عذاب وجدان داد...اما باید بهم حق میداد...هرکس دیگه ام توی شرایط من بود شک میکرد!به چشماش زل زدم دنبال نشونه ای از دروغ میگشتم ولی هیچی جز حقیقت ندیدم...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک✨
10 بازنشر🌷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۸.۸k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط