تک پارتی تهیونگ🙂
امروز بعد از رفتن تهیونگ دور از چشمش رفتم دکتر آخه میخاستم ببینم حامله ام یا ن
از مطب دکتر اومدم بیرون و برگه آزمایشو با خوشحالی نگاه کردم
خب حالا چطور به تهیونگ بگم؟ مطمعنم بچه دوست داره و خیلی خوشحال میشه
راه افتادم به سمت خونه و به این فکر میکردم چطور بهش بگم
تصمیم گرفتم برم کمپانی و اخه پسرا هم اونجا بودن حتما خوشحال میشدن این خبرو بشنون
ماشینو به سمت کمپانی روندم وقتی رسیدم سوییچو دادم به یکی از بادیگاردای جلو در و رفتم داخل
تو سالن کوک و دیدم
ا.ت:سلام
کوک:سلام چیزی شده اینقد خوشحالی
ا.ت:اره خودت میفهمی
کوک:یااا نمیشه الان بگی
ا.ت:ولی میخام اول به تهیونگ بگم
کوک:نکنه حامله ای؟
ا.ت: چرا تو اینقد باهوشی خب ایش مثلا خاستم اولین نفر تهیونگ باشه
کوک:الانم که چیزی نشده فک کن من نمیدونم
ا.ت: باشه
کوک: خب دیگه بعدا میبینمت تهیونگ تو استودیو خودشه
ا.ت:ممنون فعلا
و رفتم به سمت استودیو تهیونگ
«ویو تهیونگ»
داشتم تو استودیو تمرین میکردم که دختر منیجرمون اومد داخل و قهوه آورد برام ازش تشکر کردم
یجوری که بفهمونم که بره چون کار داشتم ولی نرفت همینجور مونده بود نگام میکرد
تهیونگ:اتفاقی افتاده؟
دختره:اره خب راستش...راستش من عاشقتم
تهیونگ:میفهمی چی داری میگی؟ من زن دارم
دختره:خب منم دوست دارم بادی مال من شی
تهیونگ:چی میگی برا خودت من بیبیمو بخاطر تو ول نمیکنم برو بیرون(با داد)
دختره:ولی من به دستت میارم
یهو اومد جلو شروع کرد به بوسیدنم صدای در اومد دیدم ا.تِ دختره رو هل دادم دوییدم دنبالش
تهیونگ:ا.ت صبر کن برات توضیح بدم
ا.ت:چیو میخای توضیح بدی همه چیزو خودم دیدم
تهیونگ:داری اشتباه میکنی
داشت از پله ها میرفت پایین که یهو پاش پیچ خورد و افتاد
تهیونگ:ا.ت نههه
دوییدم سمتش دیدم بیهوش شده
با گریه بلندش کردم که چشمم به دختر افتاد
تهیونگ:وای به حالت بلایی سرش اومده باشه زندگیتو سیاه میکنم
و دوییدم به سمت ماشین ا.ت و گذاشتم رو صندلی و خودمم نشستم و پشت فرمون و رفتم بیمارستان وقتی رسیدم بغلش کردم و رفتم داخل
تهیونگ:یکی بیاد اینجا همسرم حالش خوب نیست
پرستار:اقا چرا داد میزنید بزاریدش رو این تخت
گذاشتمش رو تخت و با نگرانی نگاهش میکردم
پرستار:چ اتفاقی براشون افتاده
تهیونگ:از پله افتاد
پرستار:باید چند تا ازمایش ازشون بگیریم لطفا منتظر باشید
رفت و ا.ت و برد تو ی اتاق و نزاشت منم برم
آزمایشا رو گرفتن و من رفتم پیش ا.ت گفتن یک ساعت دیگه جوابشون میاد
سرمو گذاشته بودم رو تخت که خابم برد
همینطور ک خاب بودم حس کردم ی نفر اومد تو اتاق سرمو بلند کردم که دیدم دکتره
تهیونگ:حال همسرم چطوره؟
دکتر:شما باید بیشتر مراقبش باشین اون الان بارداره شانس آورد که بلایی سر بچش نیومده
وقتی دکتر گفت بارداره هم خوشحال شدم رفتم تو فکر یعنی اومده بود کمپانی اینو بهم بگه اشک تو چشمام جمع شد همش تقصیر اون دختره هرزست
از دکتر تشکر کردم که رفت بیرون
دست ا.ت و گرفتم و به صورت بی نقصش نگاه میکردم یکم بعد چشماشو باز کرد با دیدنم اشک تو چشماش جمع شد خودمو لعنت کردم که داره بخاطر من اینجور شد
ا.ت:تو اینجا چیکار میکنی
تهیونگ:بیب بزار برات توضیح بدم بعد اگه خاستی میرم
همه چیزو براش تعریف کردم خاستم برم که دستمو گرفت
ا.ت:نرو پیشم بمون
با خوشحالی برگشتم سمتش بوسه ای رو پیشونیش گذاشتم
«ویو ا.ت»
ا.ت:تهیونگا من باردارم
تهیونگ:دکتر بهم گفت مرسی از اینکه منو به خاستم رسوندیم بیب
ا.ت:ایش خودم خاستم بهت بگم(با ناراحتی)
تهیونگ:ناراحت نباش مهم اینه الان تو و دخترمون سالمین
ا.ت:کی گفت دختره؟؟ شاید پسر باشه
تهیونگ:مشخصه که دختره
ا.ت:نه پسره
تهیونگ:نوچ دختره
(و این بحث همینطور ادامه داره... )
الان چند ماه میگذره از اون موقع تهیونگ همیشه مراقبم بود نمیزاشت به چیزی دشت بزنم
راستی فهمیدیم که من دوقلو باردارم ی دختر و ی پسر
هنوزم قیافه تهیونگ وقتی فهمید و یادم نمیره خیلی بامزه شده بود
تهیونگ:بیب داری چیکار میکنی
ا.ت:هیچی تو ظرفا رو بشور
هر روز خدا رو بخاطر بچه هایی که بهم داد شکر میکنم مطمعنم با دختر و پسرمون خوشبخت ترین خانواده میشیم...
#کیوت #عشق #ویسگون #بی_تی_اس #کلیپ #طنز #کیپاپ #کره #تهیونگ #خاص #خاص #زن #زن_زندگی_آگاهی #زن_زندگی_آزادی #ویکوک #جیسو #شوگا #وانشات #فیک #فیلم #غمگین #بلک_پینک #فیلیکس #بکهیون #گرل #ددی #عاشقانه #خنده😂 #لیسا #نیکا_شاکرمی #مهسا #مهسا_امینی
از مطب دکتر اومدم بیرون و برگه آزمایشو با خوشحالی نگاه کردم
خب حالا چطور به تهیونگ بگم؟ مطمعنم بچه دوست داره و خیلی خوشحال میشه
راه افتادم به سمت خونه و به این فکر میکردم چطور بهش بگم
تصمیم گرفتم برم کمپانی و اخه پسرا هم اونجا بودن حتما خوشحال میشدن این خبرو بشنون
ماشینو به سمت کمپانی روندم وقتی رسیدم سوییچو دادم به یکی از بادیگاردای جلو در و رفتم داخل
تو سالن کوک و دیدم
ا.ت:سلام
کوک:سلام چیزی شده اینقد خوشحالی
ا.ت:اره خودت میفهمی
کوک:یااا نمیشه الان بگی
ا.ت:ولی میخام اول به تهیونگ بگم
کوک:نکنه حامله ای؟
ا.ت: چرا تو اینقد باهوشی خب ایش مثلا خاستم اولین نفر تهیونگ باشه
کوک:الانم که چیزی نشده فک کن من نمیدونم
ا.ت: باشه
کوک: خب دیگه بعدا میبینمت تهیونگ تو استودیو خودشه
ا.ت:ممنون فعلا
و رفتم به سمت استودیو تهیونگ
«ویو تهیونگ»
داشتم تو استودیو تمرین میکردم که دختر منیجرمون اومد داخل و قهوه آورد برام ازش تشکر کردم
یجوری که بفهمونم که بره چون کار داشتم ولی نرفت همینجور مونده بود نگام میکرد
تهیونگ:اتفاقی افتاده؟
دختره:اره خب راستش...راستش من عاشقتم
تهیونگ:میفهمی چی داری میگی؟ من زن دارم
دختره:خب منم دوست دارم بادی مال من شی
تهیونگ:چی میگی برا خودت من بیبیمو بخاطر تو ول نمیکنم برو بیرون(با داد)
دختره:ولی من به دستت میارم
یهو اومد جلو شروع کرد به بوسیدنم صدای در اومد دیدم ا.تِ دختره رو هل دادم دوییدم دنبالش
تهیونگ:ا.ت صبر کن برات توضیح بدم
ا.ت:چیو میخای توضیح بدی همه چیزو خودم دیدم
تهیونگ:داری اشتباه میکنی
داشت از پله ها میرفت پایین که یهو پاش پیچ خورد و افتاد
تهیونگ:ا.ت نههه
دوییدم سمتش دیدم بیهوش شده
با گریه بلندش کردم که چشمم به دختر افتاد
تهیونگ:وای به حالت بلایی سرش اومده باشه زندگیتو سیاه میکنم
و دوییدم به سمت ماشین ا.ت و گذاشتم رو صندلی و خودمم نشستم و پشت فرمون و رفتم بیمارستان وقتی رسیدم بغلش کردم و رفتم داخل
تهیونگ:یکی بیاد اینجا همسرم حالش خوب نیست
پرستار:اقا چرا داد میزنید بزاریدش رو این تخت
گذاشتمش رو تخت و با نگرانی نگاهش میکردم
پرستار:چ اتفاقی براشون افتاده
تهیونگ:از پله افتاد
پرستار:باید چند تا ازمایش ازشون بگیریم لطفا منتظر باشید
رفت و ا.ت و برد تو ی اتاق و نزاشت منم برم
آزمایشا رو گرفتن و من رفتم پیش ا.ت گفتن یک ساعت دیگه جوابشون میاد
سرمو گذاشته بودم رو تخت که خابم برد
همینطور ک خاب بودم حس کردم ی نفر اومد تو اتاق سرمو بلند کردم که دیدم دکتره
تهیونگ:حال همسرم چطوره؟
دکتر:شما باید بیشتر مراقبش باشین اون الان بارداره شانس آورد که بلایی سر بچش نیومده
وقتی دکتر گفت بارداره هم خوشحال شدم رفتم تو فکر یعنی اومده بود کمپانی اینو بهم بگه اشک تو چشمام جمع شد همش تقصیر اون دختره هرزست
از دکتر تشکر کردم که رفت بیرون
دست ا.ت و گرفتم و به صورت بی نقصش نگاه میکردم یکم بعد چشماشو باز کرد با دیدنم اشک تو چشماش جمع شد خودمو لعنت کردم که داره بخاطر من اینجور شد
ا.ت:تو اینجا چیکار میکنی
تهیونگ:بیب بزار برات توضیح بدم بعد اگه خاستی میرم
همه چیزو براش تعریف کردم خاستم برم که دستمو گرفت
ا.ت:نرو پیشم بمون
با خوشحالی برگشتم سمتش بوسه ای رو پیشونیش گذاشتم
«ویو ا.ت»
ا.ت:تهیونگا من باردارم
تهیونگ:دکتر بهم گفت مرسی از اینکه منو به خاستم رسوندیم بیب
ا.ت:ایش خودم خاستم بهت بگم(با ناراحتی)
تهیونگ:ناراحت نباش مهم اینه الان تو و دخترمون سالمین
ا.ت:کی گفت دختره؟؟ شاید پسر باشه
تهیونگ:مشخصه که دختره
ا.ت:نه پسره
تهیونگ:نوچ دختره
(و این بحث همینطور ادامه داره... )
الان چند ماه میگذره از اون موقع تهیونگ همیشه مراقبم بود نمیزاشت به چیزی دشت بزنم
راستی فهمیدیم که من دوقلو باردارم ی دختر و ی پسر
هنوزم قیافه تهیونگ وقتی فهمید و یادم نمیره خیلی بامزه شده بود
تهیونگ:بیب داری چیکار میکنی
ا.ت:هیچی تو ظرفا رو بشور
هر روز خدا رو بخاطر بچه هایی که بهم داد شکر میکنم مطمعنم با دختر و پسرمون خوشبخت ترین خانواده میشیم...
#کیوت #عشق #ویسگون #بی_تی_اس #کلیپ #طنز #کیپاپ #کره #تهیونگ #خاص #خاص #زن #زن_زندگی_آگاهی #زن_زندگی_آزادی #ویکوک #جیسو #شوگا #وانشات #فیک #فیلم #غمگین #بلک_پینک #فیلیکس #بکهیون #گرل #ددی #عاشقانه #خنده😂 #لیسا #نیکا_شاکرمی #مهسا #مهسا_امینی
- ۱۱۷.۳k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط