سایه ای میان ما

my life
.
هرچقدر میخوایی گریه کن، اما تا شب باید آماده باشی... برام مهم نیست که امادگیشو داری یا ناراحتی اولین دکمه رو امشب ازت میگیرم.
اشک رو صورتم میریزه
+ت، تو یه آدم پس هستی! حرومزاده عوضی!
جیمین با انزجار اخم میکنه فکشو محکم بهم فشار میده برمیگرده سمت پنجره و به بیرون نگاه میکنه دستاش مشت میشه
از رو کاناپه بلند میشم
+تو یه ادم آشغالی!
جیمین نفس عمیقی میکشه
-برو بیرون.
+برم بیرون؟ همین؟ چیز دیگه ای نداری بگی؟!
+گفتم برو بیرون!
به جیمین نگاه میکنم انگار نمیخواستم برم بیرون
-گفتم برو بیرون، الانن!!
با فریاد جیمین شانه هام از ترس میلرزه با حالت شوک زده بهش نگاه میکنم قلبم از ترس میلرزید سمت در میرم و از اتاق خارج میشم با اتاق خودم میرم در میبندم و به در تکیه میدم نفسم بیرون میدم خودمو جمع جور میکنم سمت تخت میرم میشینم روش و به سمت پنجره نگاه میکنم  زانو هامو بغل میکنم درحالیکه داخل افکارم غرق شده بودم
با شنیدن صدایه در سمتش نگاه میکنم "بله؟"
در باز میشه و همون خانومه داخل میاد
-اقایه پارک گفتن این لباس برایه توعه، تا ساعت هفت باید آماده باشی. لباسو رو میز آرایش میزاره
+اآماده باشم؟ برایه چی؟
-نمیدونم چیزی به من نگفت.
به رفتن خانومه نگاه میکنم وقتی درو بست به لباس رو میز نگاه میکنم بینیمو چین میدم
+مرتیکه مسخره... حالا چیکار کنم آماده بشم یا بهش اهمیت ندمو لجبازی کنم.
موهامو میخارونم به ساعت نگاه میکنم تصمیم گرفتم که حتی بهش اهمیت ندم میشینم و به اتاق خالی نگاه میکنم نگاهم دوباره سمت ساعت کشیده میشه 05:34دقیقه ته ذهنم دلم میخواست بلندشم و اماده بشم دلم میخواست ببینم جیمین میخواد کجا بره
پس بلند میشم سمت حمام میرم
با مدت زمان بالخره میام بیرون از حمام دستام رو کمرم میزارم
+حالا چیکار کنم؟
به میز ارایش نگاه میکنم سمتش میرم سشوار برمیدارم و روشنش میکنم موهام خشک میکنم... سشوار خاموش میکنم
+اه، بالخره تموم شد.
کشو میز باز میکنم با دیدن لوازم آرایشی چشمام گشاد میشه"اوه پشمام"لبم گاز میگیرم با برداشتن آبرسان به صورتم میزنم و بعد پرایمر...
وقتی کارم تموم شد به خودم نگاه میکنم
+جون عجب چیزی شدما.
به آرایشم نگاه میکنم با رضایت از کارم لباس از رو میز برمیدارم بازش میکنم لباس مشکی جذب یقه لباس حالت Vشکل بود و پایین لباسم کنار پام هم باز بود با داشتن شاین رو لباسم که داشت میپوشم موهام مرتب میکنم از رو میز عطرو برمیدارم و رو لباسم خالی میکنم به قدری که بویه عطر کل اتاق پیچیده بود
+خب هرکی از کنارم رد بشه بویه عطرم حس میکنه.
از آینه به خودم نگاه میکنم "وای کفش ندارم"
سمت در میرم بازش میکنم

part 13
لایک؟
دیدگاه ها (۱۵)

بادیگارده شخص من پارت ۴

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

𓆩 پارت ۶۸ 𓆪 🖤ات با ناباوری به مرد خیره شد.— تو از کجا منو می...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۴ پارتصبح روز بعد، وقتی از خ...

p11☆فاجعه ای به نام ما☆ویو راوی پنج نفر از ناشناس ها نشسته ب...

تا ابد زبان های عشق ورزیدنم میمونن اگه بخوام با یه تصویر حسی...

Part : eleven ویو ا.ت :رسیدیم تهیونگ نیومده بود که ....(میشه...

part41نیلا وارد خونه شد و به طرف اشپز خونه رفت در یخچال رو ب...

اتاق هفتمپارت دومهمین جوری زل زده بودم به اتاق که یهو دوتا د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط