{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۸

پارت ۱۸
وارد خونه‌ی تهیونگ شدم.
چراغ اضطراری کوچکی روی میز روشن بود و فضای خونه رو نیمه‌روشن کرده بود.
کیسه‌های خرید رو روی میز گذاشتیم.
تهیونگ گفت:
ـ بشین، تا برق بیاد.
روی مبل نشستم.
ـ حوصله‌ت سر نمی‌ره؟
ـ چرا باید بره؟
ـ چون هیچ کاری نداریم.
ـ می‌تونیم حرف بزنیم.
نگاهش کردم.
ـ درباره‌ی چی؟
شونه بالا انداخت.
ـ مثلاً... از خودت بگو.
ـ تو که همسایه‌ای، نه بازپرس!
خندید.
ـ باشه. پس من اول می‌گم.
چند دقیقه درباره‌ی خودش حرف زد؛ از کارش، از اینکه چقدر از شلوغی بدش میاد و اینکه بیشتر وقتش رو با موسیقی می‌گذرونه.
بعد نوبت من شد.
من هم از روزهای اول اسباب‌کشی و دلیل اینکه این خونه رو انتخاب کرده بودم گفتم.
کم‌کم متوجه شدم زمان چقدر سریع گذشته.
صدای بارون هنوز از پنجره می‌اومد.
تهیونگ به پنجره نگاه کرد.
ـ بارون قشنگه.
ـ آره.
چند لحظه سکوت شد.
بعد صدای رعد اومد.
این بار خودم خندیدم.
ـ فکر کنم آسمون با ما مشکل داره.
تهیونگ هم خندید.
ـ شاید از اینکه با هم نشستیم ناراحته.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ یعنی چی؟
ـ هیچی.
ـ تو خیلی حرفات دو معنی داره.
ـ تقصیر توئه که زیادی فکر می‌کنی.
بالاخره برق برگشت.
هر دو همزمان به چراغ نگاه کردیم.
ـ بالاخره!
از جا بلند شدم.
ـ من دیگه برم.
تهیونگ هم بلند شد.
ـ باشه.
جلوی در ایستادم.
ـ ممنون که گذاشتی بیام بالا.
ـ خواهش می‌کنم.
در رو باز کردم.
قبل از اینکه بیرون برم، برگشتم.
ـ امروز خوش گذشت.
تهیونگ لبخند زد.
ـ به منم.
از پله‌ها پایین رفتم.
اما هر دو، وقتی وارد خونه‌های خودمون شدیم، به یک چیز فکر می‌کردیم:
امروز برای اولین بار، بودن کنار هم واقعاً خوب بود.
دیدگاه ها (۳)

پارت ۱۹ صبح روز بعد، وقتی در خونه رو باز کردم، تهیونگ همزمان...

پارت ۲۰ چند روز از آن شب بارانی گذشته بود.رابطه‌ی من و تهیون...

پارت ۱۷ بعد از خرید، وقتی به ساختمان رسیدیم، هوا ناگهان ابری...

پارت ۱۶ فردای اون روز، حدود ساعت چهار عصر، صدای زنگ گوشیم او...

پارت ۳۰ ساعت نزدیک یازده شب بود که بالاخره از خونه‌ی مادربزر...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۰ شب، وقتی نامجون لیا رو جلوی خونه پیا...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔ویو اِریااِریا پشت میز نشسته بود و به پ...

همسایه طبقه بالاپارت ۳ یک هفته از اسباب‌کشی‌ام گذشته بود و ر...

Forced MarriagePart 57صبح روز بعدهمه چیز عادی به نظر می‌رسید...

مهمونی پارت ۶۰

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

پارت ۲۲ مهمونی بالاخره تموم شد.وقتی آخرین مهمون رفت، من هم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط