خونهی سه شیطون
خونهی سه شیطون
پارت ۵ — انتقام جونگکوک
جونگکوک کنترل تلویزیون رو بالای سرش گرفته بود.
رها با اخم نگاهش کرد.
ـ جونگکوک، کنترل رو بده.
ـ نه.
آ.ت:
ـ عزیزم، بده دیگه.
جونگکوک لبخند زد.
ـ با «عزیزم» نمیتونی گولم بزنی.
رها زیر لب گفت:
ـ پس باید نقشهی دوم رو اجرا کنیم.
جونگکوک سریع برگشت.
ـ چی گفتی؟
ـ هیچی.
جونگکوک کنترل رو پشتش قایم کرد.
ـ امروز تلویزیون فقط دست منه.
مینهو که از اول روی مبل نشسته بود، گفت:
ـ داداش، داری اشتباه بزرگی میکنی.
جونگکوک:
ـ چرا؟
مینهو:
ـ چون این دوتا وقتی ساکت میشن، یعنی یه بلایی سرت میاد.
جونگکوک با اعتمادبهنفس گفت:
ـ من از این دوتا نمیترسم.
رها و آ.ت به هم نگاه کردند.
رها:
ـ آ.ت؟
ـ بله؟
ـ شروع کنیم؟
آ.ت لبخند زد.
ـ شروع کنیم.
رها رفت سمت آشپزخونه.
جونگکوک:
ـ کجا میری؟
ـ هیچی.
ـ رها...
رها برگشت.
ـ چی؟
ـ چیزی تو ذهنت نباشه.
ـ اصلاً.
چند ثانیه بعد، صدای رها از آشپزخونه بلند شد:
ـ آ.ت! بیا اینجا!
آ.ت هم رفت.
جونگکوک با شک نگاهشون کرد.
ـ اینا چرا اینقدر مشکوکن؟
مینهو گفت:
ـ برو ببین.
ـ نه، میخوام حواسم به کنترل باشه.
مینهو خندید.
ـ خیلی خب.
ناگهان تلویزیون خاموش شد.
جونگکوک به کنترل نگاه کرد.
ـ چی؟
دوباره دکمه رو زد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
ـ باتریش کجاست؟!
رها و آ.ت از آشپزخونه بیرون اومدن.
رها یک جفت باتری توی دستش داشت.
ـ دنبال این میگردی؟
جونگکوک:
ـ شما باتریها رو برداشتین؟!
آ.ت با خنده گفت:
ـ انتقام کوچیک.
جونگکوک بلند شد.
ـ باشه...
رها:
ـ چی؟
جونگکوک لبخند زد.
ـ جنگ رسماً شروع شد.
مینهو آرام از روی مبل بلند شد.
ـ من میرم یه جای امن بشینم.
رها:
ـ ترسیدی؟
مینهو:
ـ نه. فقط جونگکوک رو میشناسم.
جونگکوک آستینش رو بالا زد.
ـ خیلی خب... ببینیم آخرش کی میخنده.
رها و آ.ت همزمان گفتند:
ـ ما!
جونگکوک:
ـ فعلاً.
و اینبار، هیچکدوم خبر نداشتن که نقشهی جونگکوک قراره کل خونه رو به هم بریزه.
پارت ۵ — انتقام جونگکوک
جونگکوک کنترل تلویزیون رو بالای سرش گرفته بود.
رها با اخم نگاهش کرد.
ـ جونگکوک، کنترل رو بده.
ـ نه.
آ.ت:
ـ عزیزم، بده دیگه.
جونگکوک لبخند زد.
ـ با «عزیزم» نمیتونی گولم بزنی.
رها زیر لب گفت:
ـ پس باید نقشهی دوم رو اجرا کنیم.
جونگکوک سریع برگشت.
ـ چی گفتی؟
ـ هیچی.
جونگکوک کنترل رو پشتش قایم کرد.
ـ امروز تلویزیون فقط دست منه.
مینهو که از اول روی مبل نشسته بود، گفت:
ـ داداش، داری اشتباه بزرگی میکنی.
جونگکوک:
ـ چرا؟
مینهو:
ـ چون این دوتا وقتی ساکت میشن، یعنی یه بلایی سرت میاد.
جونگکوک با اعتمادبهنفس گفت:
ـ من از این دوتا نمیترسم.
رها و آ.ت به هم نگاه کردند.
رها:
ـ آ.ت؟
ـ بله؟
ـ شروع کنیم؟
آ.ت لبخند زد.
ـ شروع کنیم.
رها رفت سمت آشپزخونه.
جونگکوک:
ـ کجا میری؟
ـ هیچی.
ـ رها...
رها برگشت.
ـ چی؟
ـ چیزی تو ذهنت نباشه.
ـ اصلاً.
چند ثانیه بعد، صدای رها از آشپزخونه بلند شد:
ـ آ.ت! بیا اینجا!
آ.ت هم رفت.
جونگکوک با شک نگاهشون کرد.
ـ اینا چرا اینقدر مشکوکن؟
مینهو گفت:
ـ برو ببین.
ـ نه، میخوام حواسم به کنترل باشه.
مینهو خندید.
ـ خیلی خب.
ناگهان تلویزیون خاموش شد.
جونگکوک به کنترل نگاه کرد.
ـ چی؟
دوباره دکمه رو زد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
ـ باتریش کجاست؟!
رها و آ.ت از آشپزخونه بیرون اومدن.
رها یک جفت باتری توی دستش داشت.
ـ دنبال این میگردی؟
جونگکوک:
ـ شما باتریها رو برداشتین؟!
آ.ت با خنده گفت:
ـ انتقام کوچیک.
جونگکوک بلند شد.
ـ باشه...
رها:
ـ چی؟
جونگکوک لبخند زد.
ـ جنگ رسماً شروع شد.
مینهو آرام از روی مبل بلند شد.
ـ من میرم یه جای امن بشینم.
رها:
ـ ترسیدی؟
مینهو:
ـ نه. فقط جونگکوک رو میشناسم.
جونگکوک آستینش رو بالا زد.
ـ خیلی خب... ببینیم آخرش کی میخنده.
رها و آ.ت همزمان گفتند:
ـ ما!
جونگکوک:
ـ فعلاً.
و اینبار، هیچکدوم خبر نداشتن که نقشهی جونگکوک قراره کل خونه رو به هم بریزه.
- ۱۹۴
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط