تاریکی شب
۸خب
باید بگم امروز سومین ماهی که من و تهیونگ تو رابطه هستیم
امروز بعد از سه ماه قراره تهیونگ باند رو بهم نشون بده و خیییییییییلی ذوق زده ام طبق معمول لینو و لینام میان
پسسسسسس
رفتم حموم موهامو از بالا گوجه ی سفت کردم و لباس پوشیدم و عینکم رو زدم و رفتم پایین
ات : لینااااااااااااا ( داد دا داد ) ( دادی که میگم واقعا داد از اون داداشام که وقتی با برادرام دعوام میشه میزنم خودت تصور کن )
لینا : هوی کصکش کر شدم چی ؟
ات : آماده ای ؟
لینا : آره بچه هام جلو در منتظرن
ات : اوکی پس بریم
ات : دوتایی رفتیم بیرون دقیقا متضاد هم اون صورتی پوشیده بود و من مشکی
رفتم و دیدم تهیونگ به ماشینش تکیه داده و لینوم به ماشین خودش ( اینا چرا با دوتا ماشین جدا اومدن ؟)
ات : سلااام
لینا : سلام
تهیونگ و لینو : سلام
ات : چرا جدا جدا اومدین
تهیونگ : چون ما اول یه جا دیگه میریم .
ات : کجا
تهیونگ : میفهمی بشین بریم
ات : اومممممگ باووووشه
(تهیونگ رو ته مینویسم )
ته : خب بانو به نظرت داریم کجا میریم ؟
ات : خب نمیدونم . شاید عااااا ، نمیدونم بوگو دیگهههههه ( لحن کیوت )
تهیونگ : اونجوری نکن قیافتو من تاقت ندارم میخورمتااا .
ات : هممم که اینطور پس نمیگی نه ؟
ته : نوچ
ات : باش پس منم دیگه باهات شبا نمیخوابم میرم پیش لینا لینو بیاد پیشت .
(توی این سه ماه لینا و ات دیگه پیش ته و لینو میمونن )
ته : میدونی که نمیتونی .
ات : خوبم میتونم
حالا خود دانی .
رسیدیم لوکیشن مد نظر
ات : واووو اینجا چه خوشملهههههههه اینجا کجاست ؟چرا کسی نیست ؟ته ته اینجا اینجا چرا اسم من رو بیلبوردشه .؟
ته : چون این کافه برای توئه اینجا رو بخاطر تو افتتاح کردم چون تو لیاقت همه چیز رو داری
ات : واقعاااآ( ذوق سگی )
خب بیا بریم تو رو ببینیم دیگهههه
اات رفتیم تو و یه دختر رو دیدم چقدر شبیه ته بود پرام دختر اومد نزدیک و بهم گفت خوش اومدی زن داداش عاااااا خب فهمیدم
ات : عاااسلام شما ..
تینا : عا ببخشید سلام من کیم تینام خاهر ته اینجا رو من میخواستم اداره کنم و تهیونگ کمکم کرد و بخاطر تو اسم ات رو روش گذاشتیم .
ات : واقعا ممنونمممم خیلی خوشحال شدم پس تو خواهر ته هستی واقعا خیلی خیلی خوشگلی .
ته : خب دیگه بدو بریم بچه ها منتظر مان دوباره بر میگردیم اینجا بدو
اتت : خب باش ما دوباره میایم تینا جون
تینا : عهه خب باشه برید ولی بازم بیاید
راه افتادیم و بعد حدود ۱ ساعت و خورده ای رسیدیم باند واو پشمام چه باحالهههه
عه وا لینا و لینو هم الان رسیدن
ات : لینا خانم چیکار کردی روژت ریخته
لینا : گوه نخور دیگه گولتو نمیخورم
ات : دیگه جواب نمیده ولش پس
لینا : بیاید بریم
ات : بزار ببینم بچه ها شما اینجا کار میکنید و به ما نشونش ندادید خیلی بدید
ته : الان که اومدین خوب نگا کنین چون دیگه نمیاریمتون
ات: چرا اونوقت
لینو : چون اینجا هر لحظه هست که بهش حمله کنن ممکنه اتفاقی براتون بیوفته بخاطر اینکه شما میآید اینجا رو نیرو ها رو ۴ برابر کردیم یعنی الان حدود ۲۰۰۰۰ نفر دارن اینجا رو از سوراخ سمبه ها نگا میکنن ته اتفاقی براتون نیوفته داخل فقط ۸۰۰ نفر مصلح منتظر ۲۰۰ نفر برای محافظت از شما بس نی
ات : هممم عالی
خب پسسسس یعنی آنقدر مهمیم؟
ته : شما برید مام میایم .
لینو و لینا : باش
ویو راوی :
ته آروم آروم نزدیک ات شد
دستاش رو گرفت و آروم و برون مکث گفت
آنقدر برام مهمی کنه ۵۰۰۰ تا آدم رو ۲۰۰۰۰ تا کردم تو برام از هرچی توی این دنیا مهم ترین تا وقتی توی بدنم جون دارم دوست دارم و خواهم داشت هیچ کس حق نداره حتی بهت نگاه کنه تو تنها دارایی من توی این دنیا هستی تو تمام زندگیمی تمام دارو ندارم امنیتی برام از هر چیز واجب تر و مهم تره .
آروم بوسه ای روی لب ات گذاشت و ادامه داد بریم ؟
ات : بریم .
وارد شدیم
لینا مثل موش پشت لینو قایم شده بود ولی من کل اونجا رو گشتم و خیلی برام جالب بود حس باحالی داشتم
ادامه دارد
تصویر دوم لباس ته
تصویر سوم لباس ات
باید بگم امروز سومین ماهی که من و تهیونگ تو رابطه هستیم
امروز بعد از سه ماه قراره تهیونگ باند رو بهم نشون بده و خیییییییییلی ذوق زده ام طبق معمول لینو و لینام میان
پسسسسسس
رفتم حموم موهامو از بالا گوجه ی سفت کردم و لباس پوشیدم و عینکم رو زدم و رفتم پایین
ات : لینااااااااااااا ( داد دا داد ) ( دادی که میگم واقعا داد از اون داداشام که وقتی با برادرام دعوام میشه میزنم خودت تصور کن )
لینا : هوی کصکش کر شدم چی ؟
ات : آماده ای ؟
لینا : آره بچه هام جلو در منتظرن
ات : اوکی پس بریم
ات : دوتایی رفتیم بیرون دقیقا متضاد هم اون صورتی پوشیده بود و من مشکی
رفتم و دیدم تهیونگ به ماشینش تکیه داده و لینوم به ماشین خودش ( اینا چرا با دوتا ماشین جدا اومدن ؟)
ات : سلااام
لینا : سلام
تهیونگ و لینو : سلام
ات : چرا جدا جدا اومدین
تهیونگ : چون ما اول یه جا دیگه میریم .
ات : کجا
تهیونگ : میفهمی بشین بریم
ات : اومممممگ باووووشه
(تهیونگ رو ته مینویسم )
ته : خب بانو به نظرت داریم کجا میریم ؟
ات : خب نمیدونم . شاید عااااا ، نمیدونم بوگو دیگهههههه ( لحن کیوت )
تهیونگ : اونجوری نکن قیافتو من تاقت ندارم میخورمتااا .
ات : هممم که اینطور پس نمیگی نه ؟
ته : نوچ
ات : باش پس منم دیگه باهات شبا نمیخوابم میرم پیش لینا لینو بیاد پیشت .
(توی این سه ماه لینا و ات دیگه پیش ته و لینو میمونن )
ته : میدونی که نمیتونی .
ات : خوبم میتونم
حالا خود دانی .
رسیدیم لوکیشن مد نظر
ات : واووو اینجا چه خوشملهههههههه اینجا کجاست ؟چرا کسی نیست ؟ته ته اینجا اینجا چرا اسم من رو بیلبوردشه .؟
ته : چون این کافه برای توئه اینجا رو بخاطر تو افتتاح کردم چون تو لیاقت همه چیز رو داری
ات : واقعاااآ( ذوق سگی )
خب بیا بریم تو رو ببینیم دیگهههه
اات رفتیم تو و یه دختر رو دیدم چقدر شبیه ته بود پرام دختر اومد نزدیک و بهم گفت خوش اومدی زن داداش عاااااا خب فهمیدم
ات : عاااسلام شما ..
تینا : عا ببخشید سلام من کیم تینام خاهر ته اینجا رو من میخواستم اداره کنم و تهیونگ کمکم کرد و بخاطر تو اسم ات رو روش گذاشتیم .
ات : واقعا ممنونمممم خیلی خوشحال شدم پس تو خواهر ته هستی واقعا خیلی خیلی خوشگلی .
ته : خب دیگه بدو بریم بچه ها منتظر مان دوباره بر میگردیم اینجا بدو
اتت : خب باش ما دوباره میایم تینا جون
تینا : عهه خب باشه برید ولی بازم بیاید
راه افتادیم و بعد حدود ۱ ساعت و خورده ای رسیدیم باند واو پشمام چه باحالهههه
عه وا لینا و لینو هم الان رسیدن
ات : لینا خانم چیکار کردی روژت ریخته
لینا : گوه نخور دیگه گولتو نمیخورم
ات : دیگه جواب نمیده ولش پس
لینا : بیاید بریم
ات : بزار ببینم بچه ها شما اینجا کار میکنید و به ما نشونش ندادید خیلی بدید
ته : الان که اومدین خوب نگا کنین چون دیگه نمیاریمتون
ات: چرا اونوقت
لینو : چون اینجا هر لحظه هست که بهش حمله کنن ممکنه اتفاقی براتون بیوفته بخاطر اینکه شما میآید اینجا رو نیرو ها رو ۴ برابر کردیم یعنی الان حدود ۲۰۰۰۰ نفر دارن اینجا رو از سوراخ سمبه ها نگا میکنن ته اتفاقی براتون نیوفته داخل فقط ۸۰۰ نفر مصلح منتظر ۲۰۰ نفر برای محافظت از شما بس نی
ات : هممم عالی
خب پسسسس یعنی آنقدر مهمیم؟
ته : شما برید مام میایم .
لینو و لینا : باش
ویو راوی :
ته آروم آروم نزدیک ات شد
دستاش رو گرفت و آروم و برون مکث گفت
آنقدر برام مهمی کنه ۵۰۰۰ تا آدم رو ۲۰۰۰۰ تا کردم تو برام از هرچی توی این دنیا مهم ترین تا وقتی توی بدنم جون دارم دوست دارم و خواهم داشت هیچ کس حق نداره حتی بهت نگاه کنه تو تنها دارایی من توی این دنیا هستی تو تمام زندگیمی تمام دارو ندارم امنیتی برام از هر چیز واجب تر و مهم تره .
آروم بوسه ای روی لب ات گذاشت و ادامه داد بریم ؟
ات : بریم .
وارد شدیم
لینا مثل موش پشت لینو قایم شده بود ولی من کل اونجا رو گشتم و خیلی برام جالب بود حس باحالی داشتم
ادامه دارد
تصویر دوم لباس ته
تصویر سوم لباس ات
- ۱۵.۸k
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط