THE FIRST KISS
THE FIRST KISS
PART: 10
ویو تهیونگ:
ات از اتاق رفت بیرون اون نمیخواست بقیه چیزی بفهمن اما معلوم بود خوشش نیومده از اون دختر اما تا کی میخواست قایم کنه از روی مبل بلند شدم و رفتم دنبال ات اون دختر هم پشت سرم می اومد
تهیونگ: اتتتت بیا اینجا
ات: چیشده رئیس
تهیونگ: مدیر امروزتون اته از فردا هم میاد عمارت من چون ات با منه مشکلی هست؟(سرد)
ات: تهیونگ.....
تهیونگ نشنیدم مشکلی هست(بلند)
همه: نه رئیس مشکلی نیست
ویو ات:
صورتم سرخ شده بود برگشتم به سمت تهیونگ
ات: من یه دیقه هم اینجا نمیمونم
از بار زدم بیرون که چندتا از دوستای قدیمیم رو دیدم اونا قبلا خونشون نزدیک خونه ما بود اما بعد یه مدت از اونجا رفتن
ات: الکس..... جیا............لینا شما اینجا چیکار میکنین پریدم بغلشون اونا هم دلشون برام تنگ شده بود
جیا: دختر میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
ات: منممم
لینا:وای خیلی خوشحالم دختر
الکس: ات تو اینجا چیکار میکنی
ات: خب راستش میدونین اینجا مال کیه
جیا: کی نمیدونه... اما فقط پولدارا میان اینجا
ات: خب.......
ویو تهیونگ: تمام مدت داشتم بهشون نگاه میکردم که یهو بحث ات اومد وسط رفتم سمتشون و دستامو روی شونه ات گذاشتم
تهیونگ: فکر کنم شما باید دوست های ات باشین
الکس: اره شما؟
تهیونگ: صاحب بارم دوس پسر ات
همه تو شک رفتن بعد از مدتی هر سه تاشون جلو منو ات تا کمر خم شدن
تهیونگ: نیازی نیست
لینا: یعنی........ الان....... من دارم....رئیس بزرگترین بار سئول رو میبینممممممم
ات: باز اینجاس بیخیالم شو دیگه... بچه ها بیاین بریم خونه ما
الکس: خونتون هنوزم همون جای قبلیه
ات: پدرم که مرد اوضاعمون بدتر شد و الان به زور خرج خورد و خوراکمونو میدیم نمیتونیم خونه رو عوض کنیم
تهیونگ: یالا بریم عمارت من
جیا: عا شما باهم مشکل دارین
ات: به زور چسبیده بهم نمیخوام
لینا: خب پس بیاین بریم یک پارک نزدیک بشینیم قشنگ همچیو برامون تعریف کن
ات: اوم بریم
تهیونگ: ات صبر کنین با ماشین بریم
ات: بریم نه میریم خودمون با پامون شما به خانم جونتون برسین
تهیونگ: ات منم باهات میام
الکس: خب بزار بیاد دیگه
ات: نمیخوام باهامون بیاد خب
حقیقتا یکم ناراحت شدم یکم سکوت کردم با خودم فکر کردم شاید بتونم فراموشش کنم الان هم اون باید دنبالم میبود نه من
تهیونگ: باش خوش بگذره بهتون برین
ات: االان ناراحتی
تهیونگ: نه برو هروقت وقتت خالی بود بیا تکلیفمونو روشن کنیم
ات: اوف خب بیا بریم
تهیونگ: نمیام برو
ات: بچه ها شما برین میام
جیا: باش منتظرتیم (میره)
ویو ات: حس میکردم تهیونگ ناراحت شده پس وقتی بچه ها رفتن بغلش کردم
ات: ببیا بریم دیگه
تهیونگ: بدون من بیشتر بهت خوش میگذره برو
اات: میرما
تهیونگ: برو
ات: گوشیم خرابه گوشیتو بده یه دیقه زنگ بزنم بهشون بگم که نمیرم پیششون
تهیونگ: ات برو بعدا بیا پیشم
ازش معذرت خواهی کردم یه بوسه روی گونش گذاشتم
ات: ولی این درست نیست نباید ینفر با رئیسش اینطوری دوستانه رفتار کنه
و بعد از حرفم به طرف پارک رفتم
ادامه دارد...
سلام سلام بچه ها ببخشید بابت اینکه دیر به دیر میزارم فشار تکالیف خیلیه و منی که امسال انتخاب رشته دارم باید زیاد بخونم و خب دیگه از اینور ویروس جدیده رو گرفتم و واقعا داغونم میدونم داستان هم دارم خیلی بد مینویسم اما سر پنجشنبه یا جمعه براتون میزارم و اینکه ببخشید رمان رو دارم بد مینویسم 🤧
PART: 10
ویو تهیونگ:
ات از اتاق رفت بیرون اون نمیخواست بقیه چیزی بفهمن اما معلوم بود خوشش نیومده از اون دختر اما تا کی میخواست قایم کنه از روی مبل بلند شدم و رفتم دنبال ات اون دختر هم پشت سرم می اومد
تهیونگ: اتتتت بیا اینجا
ات: چیشده رئیس
تهیونگ: مدیر امروزتون اته از فردا هم میاد عمارت من چون ات با منه مشکلی هست؟(سرد)
ات: تهیونگ.....
تهیونگ نشنیدم مشکلی هست(بلند)
همه: نه رئیس مشکلی نیست
ویو ات:
صورتم سرخ شده بود برگشتم به سمت تهیونگ
ات: من یه دیقه هم اینجا نمیمونم
از بار زدم بیرون که چندتا از دوستای قدیمیم رو دیدم اونا قبلا خونشون نزدیک خونه ما بود اما بعد یه مدت از اونجا رفتن
ات: الکس..... جیا............لینا شما اینجا چیکار میکنین پریدم بغلشون اونا هم دلشون برام تنگ شده بود
جیا: دختر میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
ات: منممم
لینا:وای خیلی خوشحالم دختر
الکس: ات تو اینجا چیکار میکنی
ات: خب راستش میدونین اینجا مال کیه
جیا: کی نمیدونه... اما فقط پولدارا میان اینجا
ات: خب.......
ویو تهیونگ: تمام مدت داشتم بهشون نگاه میکردم که یهو بحث ات اومد وسط رفتم سمتشون و دستامو روی شونه ات گذاشتم
تهیونگ: فکر کنم شما باید دوست های ات باشین
الکس: اره شما؟
تهیونگ: صاحب بارم دوس پسر ات
همه تو شک رفتن بعد از مدتی هر سه تاشون جلو منو ات تا کمر خم شدن
تهیونگ: نیازی نیست
لینا: یعنی........ الان....... من دارم....رئیس بزرگترین بار سئول رو میبینممممممم
ات: باز اینجاس بیخیالم شو دیگه... بچه ها بیاین بریم خونه ما
الکس: خونتون هنوزم همون جای قبلیه
ات: پدرم که مرد اوضاعمون بدتر شد و الان به زور خرج خورد و خوراکمونو میدیم نمیتونیم خونه رو عوض کنیم
تهیونگ: یالا بریم عمارت من
جیا: عا شما باهم مشکل دارین
ات: به زور چسبیده بهم نمیخوام
لینا: خب پس بیاین بریم یک پارک نزدیک بشینیم قشنگ همچیو برامون تعریف کن
ات: اوم بریم
تهیونگ: ات صبر کنین با ماشین بریم
ات: بریم نه میریم خودمون با پامون شما به خانم جونتون برسین
تهیونگ: ات منم باهات میام
الکس: خب بزار بیاد دیگه
ات: نمیخوام باهامون بیاد خب
حقیقتا یکم ناراحت شدم یکم سکوت کردم با خودم فکر کردم شاید بتونم فراموشش کنم الان هم اون باید دنبالم میبود نه من
تهیونگ: باش خوش بگذره بهتون برین
ات: االان ناراحتی
تهیونگ: نه برو هروقت وقتت خالی بود بیا تکلیفمونو روشن کنیم
ات: اوف خب بیا بریم
تهیونگ: نمیام برو
ات: بچه ها شما برین میام
جیا: باش منتظرتیم (میره)
ویو ات: حس میکردم تهیونگ ناراحت شده پس وقتی بچه ها رفتن بغلش کردم
ات: ببیا بریم دیگه
تهیونگ: بدون من بیشتر بهت خوش میگذره برو
اات: میرما
تهیونگ: برو
ات: گوشیم خرابه گوشیتو بده یه دیقه زنگ بزنم بهشون بگم که نمیرم پیششون
تهیونگ: ات برو بعدا بیا پیشم
ازش معذرت خواهی کردم یه بوسه روی گونش گذاشتم
ات: ولی این درست نیست نباید ینفر با رئیسش اینطوری دوستانه رفتار کنه
و بعد از حرفم به طرف پارک رفتم
ادامه دارد...
سلام سلام بچه ها ببخشید بابت اینکه دیر به دیر میزارم فشار تکالیف خیلیه و منی که امسال انتخاب رشته دارم باید زیاد بخونم و خب دیگه از اینور ویروس جدیده رو گرفتم و واقعا داغونم میدونم داستان هم دارم خیلی بد مینویسم اما سر پنجشنبه یا جمعه براتون میزارم و اینکه ببخشید رمان رو دارم بد مینویسم 🤧
- ۱.۰k
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط