{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خواستم برایت شعری بنویسم

خواستم برایت شعری بنویسم

آمدی و کنارم نشستی...

موهایت را باز کردی...

موهایت ‌ریخت روی دفترم!

خواستم ادامه دهم

دیدم لب هایت بوی بوسه گرفته...

و دکمه های پیراهنم دارند

برای بوسیدن سر انگشتانت

بی تابی می کنند...

خواستم...

دیدم فایده ای ندارد!

دفترم را بستم...

این شعر هیچ وقت

مجوز نمی گرفت!


| محسن حسینخانی |
دیدگاه ها (۳)

فیک جونگوک تا وقتی قلبمان بیدار بشود.

### **پارت اول: سایه‌های عمارت غریبه**صدای تیک‌تاک ساعت دیوا...

خواستم برایت شعری بنویسم آمدی و کنارم نشستیموهایت را باز کرد...

خواستم برایت شعرے بنویسمآمدےو ڪنارم نشستیموهایت را باز ڪردےم...

پاهایت سنگین بود وقتی به سمت باغ قدم برداشتی. هوای خنک صبح د...

‍ چادرم که خاکی می شود،مادرم غر می زند...اما من یاد چادر خاک...

‍ چادرم که خاکی می شود،مادرم غر می زند...اما من یاد چادر خاک...

بار چندمیست که دست به قلم مے شوم تا براے تو ڪه هم جانے و هم ...

داریوش ملک پور شاعر خرم‌آبادی

جوجه اردک زشت پارت۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط