تک پارتی (مرخصی) از تهیونگ
امروز سه شنبه ۲۸ نوامبر سال ۲۰۲۴ بود روز مرخصی تهیونگ امروز تهیونگ یک روز مرخصی بود تا تماممم روزش رو با ا.ت بگذرونه از ۶ صبح امروز تا ۶ صبح فردا دقیقا میتونستن ۲۴ ساعت با هم باشن، تهیونگ بعد یک سال مرخصی روزانه گرفته بود نه ساعتی که بدون هیچ نگرانیی میتونستن باهم تایم بگذرونن.
ا.ت ساعت ۴ صبح از خواب بیدار شد چون باید ساعت ۶ دم در پادگان باشه، دوش گرفت، ارایش کرد، موهاشو درست کرد یک دامن صورتی رنگ بلند پوشید با یک پیراهن دکمه دار ابی روشن دقیقااا همون استایل دخترونه ایی که میدونست خرس عسلیش عاشقشه تمام راه قلبش از هیجان داشت از سینش بیرون میپرید و نمیتونست باور کنه بلاخره ۲۴ ساعت رو میتونه با عشقش باشه، وقتی به پادگان رسید با دست گل صورتی رنگی که دستش بود دم در منتظر عشقش بود راس ساعت ۶ در پادگان باز شد تهیونگ بلاخره با اون لباس نظامیش و موهای کوتاه و بامزس بیرون اومد تا چند ثانیه اول ا.ت رو ندید ولی وقتی که دیدش ساکش رو روی زمین رها کرد و به سمت ا.ت دوید و همینطور ا.ت به سمت ته دوید و تهیونگ توی یک ثانیه ا.ت رو بلند کرد و توی هوا چرخوندش بعدش ا.ت پاهاش رو دور عشقش حلقه کرد و محکم تهیونگ رو جوری چسبید جوری که فکر میکرد الاناس که ناپدید بشه)
ا.ت: سلام خرس مننن
ته: سلام عشق زندگیم، چطوری دخترم؟
(دستی به صورت ا.ت کشید و موهاش رو از روی صورتش کنار زد)
ا.ت: دلم برات تنگ شده بود...
ته: منم جوجه بابا
(ا.ت روی پاهاش ایستاد دست گل رو سمت تهیونگ گرفت)
ا.ت: بیا، واسه تو گرفتم (با لحن بچگونه)
ته: اخ قربون دخترم برم منننن
(تهیونگ دست گل رو از دست ا.ت گرفت و محکم لب ا.ت رو بوسید و سرشو تو گردن ا.ت فرو برد و عطر تنشو به شدت به داخل وجودش برد انگار موادی بود که بدنش براش درد میکرد، ا.ت دستشو توی موهای ته برد و گونشو بوسید)
ا.ت: قربونت برم من، سخت بود اونجا مامان؟
(تهیونگ که از لوس شدن توسط ا.ت خوشش امده بود عین بچه ها رفتار کرد و سرشو تکون داد)
ا.ت: بچم، فدات بشم، مامان فدات بشه پسرم، قشنگ
(تهیونگ خندید و گردن ا.ت رو بوسید)
ته: یه کاری نکن کارمو همینجا انجام بدم (و چشمکی زد)
ا.ت: بچه پرو (و خندید)
ته: دلم خیلی برای بدنت تنگ شده، برای بوسیدنش، بو کردنش، مارک کردنش
ا.ت: نگران نباش شب پیش همیم
ته: عمرا بگذارم بخوابی
(که ا.ت از خجالت خندید، تهیونگ نیش خندی زد و گوش ا.ت رو گاز گرفت)
ته: فعلا بریم یه چی بخوریم که دارم میمیرم
ا.ت: منم...
(تهیونگ رفت و ساکش رو از جایی که روی زمین رهاش کرده بود رو براداشت و دوید سمت ا.ت و دستش رو گرفت همونطور که به سمت کافه مورد علاقشون قدم میزدنند چشم ا.ت به شونه های پهن تهیونگ و بدن بزرگش افتاد)
ا.ت: خیلیییییی گنده شدی (و لب پاینشو گاز گرفت)
ته: چی؟ خوشت اومد؟ (و نیشخندی زد)
ا.ت: مگه میشه بدم بیاد اخه؟
(که حرف ا.ت باعث قهقهی تهیونگ شد، وقتی که به کافه رسیدن ا.ت موبایلشو دراورد)
ا.ت: وایسا وایسا، نرو تو
ته: چی شد؟
ا.ت: وایسا اینجا میخوام از عشقم عکس بگیرم
ته: ا.ت نههههه قیافم خیلی بدع
ا.ت: وایسا!
(و با حالت تهدید امیزی نگاهش کرد، تهیونگ دستشو به حالت تسلیم بالا اورد و کنار تابلویی بیرون از کافی شاپ وایساد، ا.ت دوربینش رو تمیز کرد و دوربین رو روی ته گرفت به لپ های توپولوش، قیافه خستش و موهای کوتاهش که شبیح موهای پسرای ۵ ساله بود لبخند زد و ازش چند تا عکس گرفت و زیر لب قربون صدقش میرفت)
ا.ت: دورت بگردم پسر مامان...
🎀: بچه ها من همه چیزایی که پست میکنم رو خودم مینویسم پس ممنون میشم اسکی نکنین چون من خیلی روی تمام داستان هام خیلی زحمت میکشم.
لایک و کامنت یادت نره🩷
ا.ت ساعت ۴ صبح از خواب بیدار شد چون باید ساعت ۶ دم در پادگان باشه، دوش گرفت، ارایش کرد، موهاشو درست کرد یک دامن صورتی رنگ بلند پوشید با یک پیراهن دکمه دار ابی روشن دقیقااا همون استایل دخترونه ایی که میدونست خرس عسلیش عاشقشه تمام راه قلبش از هیجان داشت از سینش بیرون میپرید و نمیتونست باور کنه بلاخره ۲۴ ساعت رو میتونه با عشقش باشه، وقتی به پادگان رسید با دست گل صورتی رنگی که دستش بود دم در منتظر عشقش بود راس ساعت ۶ در پادگان باز شد تهیونگ بلاخره با اون لباس نظامیش و موهای کوتاه و بامزس بیرون اومد تا چند ثانیه اول ا.ت رو ندید ولی وقتی که دیدش ساکش رو روی زمین رها کرد و به سمت ا.ت دوید و همینطور ا.ت به سمت ته دوید و تهیونگ توی یک ثانیه ا.ت رو بلند کرد و توی هوا چرخوندش بعدش ا.ت پاهاش رو دور عشقش حلقه کرد و محکم تهیونگ رو جوری چسبید جوری که فکر میکرد الاناس که ناپدید بشه)
ا.ت: سلام خرس مننن
ته: سلام عشق زندگیم، چطوری دخترم؟
(دستی به صورت ا.ت کشید و موهاش رو از روی صورتش کنار زد)
ا.ت: دلم برات تنگ شده بود...
ته: منم جوجه بابا
(ا.ت روی پاهاش ایستاد دست گل رو سمت تهیونگ گرفت)
ا.ت: بیا، واسه تو گرفتم (با لحن بچگونه)
ته: اخ قربون دخترم برم منننن
(تهیونگ دست گل رو از دست ا.ت گرفت و محکم لب ا.ت رو بوسید و سرشو تو گردن ا.ت فرو برد و عطر تنشو به شدت به داخل وجودش برد انگار موادی بود که بدنش براش درد میکرد، ا.ت دستشو توی موهای ته برد و گونشو بوسید)
ا.ت: قربونت برم من، سخت بود اونجا مامان؟
(تهیونگ که از لوس شدن توسط ا.ت خوشش امده بود عین بچه ها رفتار کرد و سرشو تکون داد)
ا.ت: بچم، فدات بشم، مامان فدات بشه پسرم، قشنگ
(تهیونگ خندید و گردن ا.ت رو بوسید)
ته: یه کاری نکن کارمو همینجا انجام بدم (و چشمکی زد)
ا.ت: بچه پرو (و خندید)
ته: دلم خیلی برای بدنت تنگ شده، برای بوسیدنش، بو کردنش، مارک کردنش
ا.ت: نگران نباش شب پیش همیم
ته: عمرا بگذارم بخوابی
(که ا.ت از خجالت خندید، تهیونگ نیش خندی زد و گوش ا.ت رو گاز گرفت)
ته: فعلا بریم یه چی بخوریم که دارم میمیرم
ا.ت: منم...
(تهیونگ رفت و ساکش رو از جایی که روی زمین رهاش کرده بود رو براداشت و دوید سمت ا.ت و دستش رو گرفت همونطور که به سمت کافه مورد علاقشون قدم میزدنند چشم ا.ت به شونه های پهن تهیونگ و بدن بزرگش افتاد)
ا.ت: خیلیییییی گنده شدی (و لب پاینشو گاز گرفت)
ته: چی؟ خوشت اومد؟ (و نیشخندی زد)
ا.ت: مگه میشه بدم بیاد اخه؟
(که حرف ا.ت باعث قهقهی تهیونگ شد، وقتی که به کافه رسیدن ا.ت موبایلشو دراورد)
ا.ت: وایسا وایسا، نرو تو
ته: چی شد؟
ا.ت: وایسا اینجا میخوام از عشقم عکس بگیرم
ته: ا.ت نههههه قیافم خیلی بدع
ا.ت: وایسا!
(و با حالت تهدید امیزی نگاهش کرد، تهیونگ دستشو به حالت تسلیم بالا اورد و کنار تابلویی بیرون از کافی شاپ وایساد، ا.ت دوربینش رو تمیز کرد و دوربین رو روی ته گرفت به لپ های توپولوش، قیافه خستش و موهای کوتاهش که شبیح موهای پسرای ۵ ساله بود لبخند زد و ازش چند تا عکس گرفت و زیر لب قربون صدقش میرفت)
ا.ت: دورت بگردم پسر مامان...
🎀: بچه ها من همه چیزایی که پست میکنم رو خودم مینویسم پس ممنون میشم اسکی نکنین چون من خیلی روی تمام داستان هام خیلی زحمت میکشم.
لایک و کامنت یادت نره🩷
- ۲.۳k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط