my dad
نویسنده:@moonand
فصلی۲
part:1
جای سردی بود.....بوی وحشت ناک تهوع آور....اون مکان حالش رو بد کرده بود....بوی خون...رطوبت و سیگار...پاهاش سست بود و نمیتونست بلند شده سینه هاش سنگین بود و به سختی نفس میکشید.....که یهو..صدای قدم های که براش آشنا بودن به گوش رسید....از ترس تقلا کرد که بره عقب ولی انگار با زنجیر بسته بودنش...که یهو...دستی رو روی رون پاش حس کرد...اون دست درست مثل تکه یخ بود...با تمام وجودش داد زد و جیغ کشید
ف:نهههههههه....ولم کنن
نفس های تندش که ترکیبی از الکل و سیگار بود روی صورتش خالی میشد... تهوع گرفت و دوباره تقلا کرد...صدای گنگی میشنید که میگفت:
فلیکس....
لیکس....
عزیزم....
یهو با وحشت از خواب بیدار شد..بدنش خیسه عرق بود و قلبش توی سینش میکوبید انگار داشت از جاش در میومد..به دورو اطرافش نگاه کرد....خونه بود...نور ماه از پنجره به صورت پر از ترس و استرسش میتابید...از شدت ترس چشماش گشاد بود....و مردمک هاش میلرزید.....هیونجین...کنارش بود و با استرس نگاهش میکرد...از اون ترسی که برای معشوقش داشت نمیدونست چی بگه
ه:لی...لیکس...عزیزم خوبی؟؟کابوس دیدی؟؟حالت خوبه
ف:ا...اره...خوبم
ه: مطمئنی؟؟اینطور به نظر نمیاد
ویو نویسنده:
هیونجین خواست دستشو سمته فلیکس ببره اما فلیکس عقب کشید...دسته خودش نبود...و نمیتونست خودشو کنترل کنه
ه:فرشته ی من....آروم باش جات امنه...پیشه منی
فلیکس نرم تر شد و خودشو به آغوش هیون سپرد....سعی داشت اشکاشو کنترل کنه و تا حدودی هم تونست....این دو هفته همش درحال کابوس دیدن بود زیره چشماش گود افتاده بود و لرزش دسته خفیفی داشت ولی آزارش میداد هنوز هم از هیون میترسید....ولی نه به اندازهی قبل....دوباره به خواب رفت....و توی بغل هیونش به آرامش رسید...آرامشی همراه با ترس......هیون تمام شب فلیکس رو بغل کرد و گاهی به موهای طلایی فرشته اش بوسه میزد
پرش زمانی صبح:
ویو فلیکس:
با برخورد نور خورشید به صورتم بیدار شدم...توی بغل هیون بودم...آروم سعی کردم دستشو کنار بزنم...و بعد بلند شدم و رفتم دستشویی.... تصمیم گرفتم تا هیون خوابه یه دوش بگیرم...آب رو باز کردم...آب روی پوستم می غلتید و سوزشی که بخاطر زخم هایی که هنوز خوب نشده بودن رو به وجود میآوورد آروم سرمو شستم و کارمو کردم...لباسم رو توی حموم پوشیدم و رفتم بیرون....هیون توی تخت نبود...راهم رو به سمت حال عمارت کج کردم رفتم سمت آشپز خونه
(اینم سوپرایز...
میدونم اذیتتون کردم ولی معذرت میخوام اما خب میخواستیم سوپرایزتون کنیم حیحیییی لذت ببرید میا خانم بازم شاهکار کردن و اینکه واقعا واقعا واقعا خیلی خیلی خیلی زیاد معذرت میخوام که یک هفته یا بیشتر نبودم واقعا معذرت میخوام که بدون اطلاع رفتم ببخشید معذرت میخوام )
فصلی۲
part:1
جای سردی بود.....بوی وحشت ناک تهوع آور....اون مکان حالش رو بد کرده بود....بوی خون...رطوبت و سیگار...پاهاش سست بود و نمیتونست بلند شده سینه هاش سنگین بود و به سختی نفس میکشید.....که یهو..صدای قدم های که براش آشنا بودن به گوش رسید....از ترس تقلا کرد که بره عقب ولی انگار با زنجیر بسته بودنش...که یهو...دستی رو روی رون پاش حس کرد...اون دست درست مثل تکه یخ بود...با تمام وجودش داد زد و جیغ کشید
ف:نهههههههه....ولم کنن
نفس های تندش که ترکیبی از الکل و سیگار بود روی صورتش خالی میشد... تهوع گرفت و دوباره تقلا کرد...صدای گنگی میشنید که میگفت:
فلیکس....
لیکس....
عزیزم....
یهو با وحشت از خواب بیدار شد..بدنش خیسه عرق بود و قلبش توی سینش میکوبید انگار داشت از جاش در میومد..به دورو اطرافش نگاه کرد....خونه بود...نور ماه از پنجره به صورت پر از ترس و استرسش میتابید...از شدت ترس چشماش گشاد بود....و مردمک هاش میلرزید.....هیونجین...کنارش بود و با استرس نگاهش میکرد...از اون ترسی که برای معشوقش داشت نمیدونست چی بگه
ه:لی...لیکس...عزیزم خوبی؟؟کابوس دیدی؟؟حالت خوبه
ف:ا...اره...خوبم
ه: مطمئنی؟؟اینطور به نظر نمیاد
ویو نویسنده:
هیونجین خواست دستشو سمته فلیکس ببره اما فلیکس عقب کشید...دسته خودش نبود...و نمیتونست خودشو کنترل کنه
ه:فرشته ی من....آروم باش جات امنه...پیشه منی
فلیکس نرم تر شد و خودشو به آغوش هیون سپرد....سعی داشت اشکاشو کنترل کنه و تا حدودی هم تونست....این دو هفته همش درحال کابوس دیدن بود زیره چشماش گود افتاده بود و لرزش دسته خفیفی داشت ولی آزارش میداد هنوز هم از هیون میترسید....ولی نه به اندازهی قبل....دوباره به خواب رفت....و توی بغل هیونش به آرامش رسید...آرامشی همراه با ترس......هیون تمام شب فلیکس رو بغل کرد و گاهی به موهای طلایی فرشته اش بوسه میزد
پرش زمانی صبح:
ویو فلیکس:
با برخورد نور خورشید به صورتم بیدار شدم...توی بغل هیون بودم...آروم سعی کردم دستشو کنار بزنم...و بعد بلند شدم و رفتم دستشویی.... تصمیم گرفتم تا هیون خوابه یه دوش بگیرم...آب رو باز کردم...آب روی پوستم می غلتید و سوزشی که بخاطر زخم هایی که هنوز خوب نشده بودن رو به وجود میآوورد آروم سرمو شستم و کارمو کردم...لباسم رو توی حموم پوشیدم و رفتم بیرون....هیون توی تخت نبود...راهم رو به سمت حال عمارت کج کردم رفتم سمت آشپز خونه
(اینم سوپرایز...
میدونم اذیتتون کردم ولی معذرت میخوام اما خب میخواستیم سوپرایزتون کنیم حیحیییی لذت ببرید میا خانم بازم شاهکار کردن و اینکه واقعا واقعا واقعا خیلی خیلی خیلی زیاد معذرت میخوام که یک هفته یا بیشتر نبودم واقعا معذرت میخوام که بدون اطلاع رفتم ببخشید معذرت میخوام )
- ۱۸.۷k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط