🌸 پارت ۲۹ — ویو آت 🌧️
🌸 پارت ۲۹ — ویو آت 🌧️
با چشمهای پر از اشک از مدرسه بیرون اومدم و مستقیم راه افتادم سمت خونه.
تمام مسیر فقط یه جملهی ته توی سرم تکرار میشد:
«ساکت شو!»
هر بار یادش میافتادم، بغضم بیشتر میشد.
نمیدونم چرا اینقدر از شنیدنش ناراحت شده بودم.
شاید چون اصلاً انتظار نداشتم ته با من اینطوری حرف بزنه...
شاید هم چون حرفش بیشتر از چیزی که باید، برام مهم شده بود. 🥀
وقتی رسیدم خونه، در رو باز کردم.
هیونوو که توی سالن بود، همین که منو دید، لبخندش محو شد.
هیونوو: دردونه؟ چی شده؟
سرمو پایین انداختم.
آت: هیچی...
هیونوو چند قدم نزدیکتر اومد.
هیونوو: به من نگاه کن.
آروم سرمو بلند کردم.
چشمهام هنوز خیس بود.
هیونوو اخماش درهم رفت.
هیونوو: کی ناراحتت کرده؟
آت: هیون جون، چیزی نیست...
هیونوو: آت.
لحنش جدیتر شد.
هیونوو: من میشناسمت. وقتی میگی چیزی نیست، یعنی یه چیزی شده.
چیزی نگفتم.
فقط کیفم رو گذاشتم کنار و رفتم سمت اتاقم.
آت: فقط میخوام تنها باشم.
هیونوو چیزی نگفت، اما از قیافهش معلوم بود حسابی عصبانی شده.
وارد اتاقم شدم و در رو بستم.
همونجا چند لحظه ایستادم و نفس عمیقی کشیدم.
ولی فایدهای نداشت...
باز هم صدای ته توی سرم پیچید.
«ساکت شو!»
چشمهام رو بستم و زیر لب گفتم:
آت: چرا انقدر ناراحتم کرد...؟ 🥺
---
🖤 ویو هیونوو
تمام شب ذهنم درگیر آت بود.
نمیتونستم تحمل کنم که کسی باعث شده باشه اونطوری از مدرسه برگرده.
صبح روز بعد تصمیم گرفتم خودم برسونمش مدرسه.
وقتی آت پایین اومد، کیفش رو برداشت.
هیونوو: امروز خودم میبرمت.
آت: هیون جون، لازم نیست. خودم میرم.
هیونوو: نه. امروز با من میای.
آت چند لحظه نگام کرد و بعد آروم گفت:
آت: باشه.
سوار ماشین شدیم.
توی مسیر زیاد حرف نزدیم.
آت فقط از پنجره بیرون رو نگاه میکرد و منم هر چند دقیقه یه بار نگاش میکردم.
وقتی به مدرسه نزدیک شدیم، چند نفر از بچههای مدرسه جلوی در ایستاده بودن.
آت به محض دیدنشون مکث کرد.
هیونوو متوجه شد.
هیونوو: اونا کیا هستن؟
آت: نمیدونم...
همین که از ماشین پیاده شدیم، یکی از اونها جلوی آت اومد.
دختر: تو همونی نیستی که دیروز با هانا دعوا کردی؟
آت چیزی نگفت.
هیونوو یک قدم جلو رفت.
صدایش محکم و جدی بود.
هیونوو: باهاش کاری نداشته باش.
همه ساکت شدن.
دختر: شما کی هستی که دخالت میکنی؟
هیونوو بدون اینکه صدایش رو بالا ببره، گفت:
هیونوو: کسی که اجازه نمیده کسی آت رو اذیت کنه.
آت با تعجب به هیونوو نگاه کرد.
از طرف دیگر حیاط، ته و اعضا هم تازه به مدرسه رسیده بودن.
ته همین که صحنه رو دید، ایستاد.
چشمش افتاد به آت...
بعد به هیونوو.
چند لحظه چیزی نگفت.
فقط نگاهش بین آت و هیونوو جابهجا میشد.
و برای اولین بار، فهمید ناراحتی آت فقط یک دلخوری ساده نبوده.
ته: آت...
اما آت هنوز نگاهش نکرده بود. 🥀
𐙚🌸🦋 ادامه دارد... 🦋🌸𐙚
با چشمهای پر از اشک از مدرسه بیرون اومدم و مستقیم راه افتادم سمت خونه.
تمام مسیر فقط یه جملهی ته توی سرم تکرار میشد:
«ساکت شو!»
هر بار یادش میافتادم، بغضم بیشتر میشد.
نمیدونم چرا اینقدر از شنیدنش ناراحت شده بودم.
شاید چون اصلاً انتظار نداشتم ته با من اینطوری حرف بزنه...
شاید هم چون حرفش بیشتر از چیزی که باید، برام مهم شده بود. 🥀
وقتی رسیدم خونه، در رو باز کردم.
هیونوو که توی سالن بود، همین که منو دید، لبخندش محو شد.
هیونوو: دردونه؟ چی شده؟
سرمو پایین انداختم.
آت: هیچی...
هیونوو چند قدم نزدیکتر اومد.
هیونوو: به من نگاه کن.
آروم سرمو بلند کردم.
چشمهام هنوز خیس بود.
هیونوو اخماش درهم رفت.
هیونوو: کی ناراحتت کرده؟
آت: هیون جون، چیزی نیست...
هیونوو: آت.
لحنش جدیتر شد.
هیونوو: من میشناسمت. وقتی میگی چیزی نیست، یعنی یه چیزی شده.
چیزی نگفتم.
فقط کیفم رو گذاشتم کنار و رفتم سمت اتاقم.
آت: فقط میخوام تنها باشم.
هیونوو چیزی نگفت، اما از قیافهش معلوم بود حسابی عصبانی شده.
وارد اتاقم شدم و در رو بستم.
همونجا چند لحظه ایستادم و نفس عمیقی کشیدم.
ولی فایدهای نداشت...
باز هم صدای ته توی سرم پیچید.
«ساکت شو!»
چشمهام رو بستم و زیر لب گفتم:
آت: چرا انقدر ناراحتم کرد...؟ 🥺
---
🖤 ویو هیونوو
تمام شب ذهنم درگیر آت بود.
نمیتونستم تحمل کنم که کسی باعث شده باشه اونطوری از مدرسه برگرده.
صبح روز بعد تصمیم گرفتم خودم برسونمش مدرسه.
وقتی آت پایین اومد، کیفش رو برداشت.
هیونوو: امروز خودم میبرمت.
آت: هیون جون، لازم نیست. خودم میرم.
هیونوو: نه. امروز با من میای.
آت چند لحظه نگام کرد و بعد آروم گفت:
آت: باشه.
سوار ماشین شدیم.
توی مسیر زیاد حرف نزدیم.
آت فقط از پنجره بیرون رو نگاه میکرد و منم هر چند دقیقه یه بار نگاش میکردم.
وقتی به مدرسه نزدیک شدیم، چند نفر از بچههای مدرسه جلوی در ایستاده بودن.
آت به محض دیدنشون مکث کرد.
هیونوو متوجه شد.
هیونوو: اونا کیا هستن؟
آت: نمیدونم...
همین که از ماشین پیاده شدیم، یکی از اونها جلوی آت اومد.
دختر: تو همونی نیستی که دیروز با هانا دعوا کردی؟
آت چیزی نگفت.
هیونوو یک قدم جلو رفت.
صدایش محکم و جدی بود.
هیونوو: باهاش کاری نداشته باش.
همه ساکت شدن.
دختر: شما کی هستی که دخالت میکنی؟
هیونوو بدون اینکه صدایش رو بالا ببره، گفت:
هیونوو: کسی که اجازه نمیده کسی آت رو اذیت کنه.
آت با تعجب به هیونوو نگاه کرد.
از طرف دیگر حیاط، ته و اعضا هم تازه به مدرسه رسیده بودن.
ته همین که صحنه رو دید، ایستاد.
چشمش افتاد به آت...
بعد به هیونوو.
چند لحظه چیزی نگفت.
فقط نگاهش بین آت و هیونوو جابهجا میشد.
و برای اولین بار، فهمید ناراحتی آت فقط یک دلخوری ساده نبوده.
ته: آت...
اما آت هنوز نگاهش نکرده بود. 🥀
𐙚🌸🦋 ادامه دارد... 🦋🌸𐙚
- ۶۷۷
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط