(بازی تلخ تکرار)p6
#part_6
کاترین
صدای قدمهای بابا که دور شد، نفس راحتی کشیدم. ولی ته دلم میدونستم این “شب حرف میزنیم” یعنی یه دعوای حسابی دیگه. انگار قرار نبود هیچوقت از دست این بازیهای قدرت بابام خلاص بشم. همونطور که خیس و ناراحت رو تخت دراز کشیده بودم، چشمامو بستم.
یاد مامان افتادم. اگه اون بود، هیچوقت نمیذاشت بابا اینجوری باهام رفتار کنه. اگه اون بود، الان کنارم نشسته بود و موهامو نوازش میکرد، نه اینکه مجبور باشم با یه غریبهای که انگار از سیاره دیگهای اومده، سر و کله بزنم. یه قطره اشک از گوشه چشمم سرازیر شد و تو موهام گم شد. چقدر دلم براش تنگ شده بود.
کمکم پلکام سنگین شد و خوابم برد.
وقتی بیدار شدم،ساعت حدوده ده شب بود...بدنم از سرما میلرزید. لباسام هنوز خیس بودن و حسابی خشک شده بودن رو تنم.
بلند شدم و رفتم سمت کمد لباس،یه هودی گشاد و یه شلوار راحتی برداشتم و تند تند لباسامو عوض کردم،موهامو شونه زدم و با یه کش بستم بالا.
یه نگاه تو آینه انداختم،چشمام پف کرده بود و پوستم بیرنگ شده بود.نکنه سرما بخورم؟؟
باید میرفتم پایین،میدونستم بابا منتظره،ولی قبلش باید یه چیزی میخوردم. از صبح هیچی نخورده بودم و معدهای که داشت اعلام حضور میکرد.
رفتم بیرون از اتاق و آروم آروم از پلهها اومدم پایین،عمارت تو سکوت بود. فقط صدای حرکت عقربههای ساعت دیواری که تو سالن اصلی بود، شنیده میشد. رفتم سمت آشپزخونه،،چراغ اونجا روشن بود. وارد شدم و دیدم آشپز مشغول آماده کردن شام بود. با دیدنم لبخندی زد
–خوبی؟
من دوست نداشتم خدمتکارا خانم صدام بزنن یا با احترام کامل باهام رفتار کنن ،رفتارمون باهم دوستانه بود
–فکر میکنی خوبم؟
نگاهش رنگ غم گرفت
–اونطوری نگاه نکن حس میکنم خیلی بیچارم
کاترین
صدای قدمهای بابا که دور شد، نفس راحتی کشیدم. ولی ته دلم میدونستم این “شب حرف میزنیم” یعنی یه دعوای حسابی دیگه. انگار قرار نبود هیچوقت از دست این بازیهای قدرت بابام خلاص بشم. همونطور که خیس و ناراحت رو تخت دراز کشیده بودم، چشمامو بستم.
یاد مامان افتادم. اگه اون بود، هیچوقت نمیذاشت بابا اینجوری باهام رفتار کنه. اگه اون بود، الان کنارم نشسته بود و موهامو نوازش میکرد، نه اینکه مجبور باشم با یه غریبهای که انگار از سیاره دیگهای اومده، سر و کله بزنم. یه قطره اشک از گوشه چشمم سرازیر شد و تو موهام گم شد. چقدر دلم براش تنگ شده بود.
کمکم پلکام سنگین شد و خوابم برد.
وقتی بیدار شدم،ساعت حدوده ده شب بود...بدنم از سرما میلرزید. لباسام هنوز خیس بودن و حسابی خشک شده بودن رو تنم.
بلند شدم و رفتم سمت کمد لباس،یه هودی گشاد و یه شلوار راحتی برداشتم و تند تند لباسامو عوض کردم،موهامو شونه زدم و با یه کش بستم بالا.
یه نگاه تو آینه انداختم،چشمام پف کرده بود و پوستم بیرنگ شده بود.نکنه سرما بخورم؟؟
باید میرفتم پایین،میدونستم بابا منتظره،ولی قبلش باید یه چیزی میخوردم. از صبح هیچی نخورده بودم و معدهای که داشت اعلام حضور میکرد.
رفتم بیرون از اتاق و آروم آروم از پلهها اومدم پایین،عمارت تو سکوت بود. فقط صدای حرکت عقربههای ساعت دیواری که تو سالن اصلی بود، شنیده میشد. رفتم سمت آشپزخونه،،چراغ اونجا روشن بود. وارد شدم و دیدم آشپز مشغول آماده کردن شام بود. با دیدنم لبخندی زد
–خوبی؟
من دوست نداشتم خدمتکارا خانم صدام بزنن یا با احترام کامل باهام رفتار کنن ،رفتارمون باهم دوستانه بود
–فکر میکنی خوبم؟
نگاهش رنگ غم گرفت
–اونطوری نگاه نکن حس میکنم خیلی بیچارم
- ۱۳.۶k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط